تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 بر رسی ونقد شعر رسول مقصودی ودیدگاه دوستان..سپاسگزارم
سلام ودرود فراوان بدوستان وعزیزانی که همواره مشوقم بوده اید..نوشتاری که ملاحضه میشه نظر ودیدگاه دوست فرهیخته ای است که بدون ذکر نامشون   درج شده ..بر رسی اشعار زنده یاد رسول مقصودی از دیدگاه  ان عزیز پیشاپیش ازینکه همراهم بودید سپاسگزارم ...............با هم مرور میکنیم.........عذرا....................

 

 

 

درود بر شما بانوی مهر
از زمانیکه با اشعار زنده یاد رسول مقصودی آشنایی پیدا کردم ، زمان زیادی نگذشته ، با این حال انگاشت بنده این است که سبک و سیاق ایشان در حرفه شاعری به ویژه در زمینه مغازله شعری ، تاثیر پذیر از شاعران کهن ایرانی و به ویژه سعدی و حافظ است. احساس عارفانه ای که از شعر ایشان به انسان دست می دهد برگرفته از روح نظیف و کیفیت آرمان گرایانه شعر حافظ است و وقار شعری ایشان همچون ظرافت و لطافت های شعری حافظ گونه با استعارات بدیع و تشبیهات دلپذیر و دیگر صنایع ادبی مطبوع ، دست آوردی به ارمغان داده است چشم نواز و روح نواز ، با این حال از طراوت و سرسبزی و به عبارتی دیگر بلاغت سعدی گونه که در اشعار زنده یاد مقصودی کاملا معلوم و مشهود است نمیتوان غافل شد . نمونه این بلاغت را می توان در قطعه زیبای شعری ایشان با عنوان " کاخ وصلت یا پذیرایی معشوق دور افتاده از عاشق " و یا در شعر زیبای " نی چوپان " جستجو کرد که شور شعری خاصی ایجاد کرده ، بر دل آدمی سخت شیرین می افتد...............................................................................

 

اما در حوزه شعر کلاسیک نیز میتوان آثار ایشان را به جهت بینش ژرف ایشان بر مسایل اجتماعی ستایش کرد و این دقت نظر را حمل بر عظمت روح و پاکی سیرت و اشتیاق درونی ایشان در تحصیل دنیای آرمانی- انسانی و نیل به بهشت گمشده ای کرد که در آن انسانیت و عواطف بشری با انسان سخن گفته ، هدف متعالی ایشان از سرودن اشعارش را بهتر جلوه گر ساخته ، ارج گران و بهای مضاعف به آثار ایشان بخشیده ، اندیشه پاک و وارستگی ایشان از زوائد ادبی را نمودار ساخته ، انسانی را در ذهن مخاطب ترسیم میکند که برای دل خویش شعر می گفته و نه چون آنانی که برای نیل به آرزوهای آزین خویش کسی را بی جهت بزرگش کرده و ستایشش می گویند. انسانی که از عمق احساس خواسته های بلند درونی خویش را در قالب شعر ریخته ، و به یاری طبع بلند نمونه های شعری زیبایی را از خود به یادگار گذاشته است. با این حال وظیفه میراث داران در نگهداشت آثار نظر گیر ایشان سنگین تر شده ، باشد تا با معرفی اشعار گرانسنگ ایشان گامی در جهت شناساندن این شاعر پارسی برداشته باشند. با این حال افسوس که گاهی اوقات تقدیر من و تو دست ما نیست . مصلحت نیست که گنجینه ارزشمند شعری در دریای ادب و عرفان پارسی نهفته باشد و کسی را از وجود آن وقوف نباشد. یادشان گرامی باد و خاطرشان سبز و جاوید
معاذیر بنده رو پذیرا باشید بانوی گرامی . شناخت این حقیر در باب ایشان ناقص است و زبان نارسای بنده براستی ساز عجز و ناتوانی در وصف ایشان می نوازد
ما هم سعی میکنیم تا از اشعارشان بهره ناب بریم
با سپاس از شما

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه سی ام بهمن 1387  |
 ای نوش کرده نیش را بی‌خویش کن باخویش را..مولانا
ای نوش کرده نیش را بی‌خویش کن باخویش را

 باخویش کن بی‌خویش را چیزی بده درویش را


تشریف ده عشاق را پرنور کن آفاق را

بر زهر زن تریاق را چیزی بده درویش را


با روی همچون ماه خود با لطف مسکین خواه خود

ما را تو کن همراه خود چیزی بده درویش را


چون جلوه مه می‌کنی وز عشق آگه می‌کنی

با ما چه همره می‌کنی چیزی بده درویش را


درویش را چه بود نشان جان و زبان درفشان

نی دلق صدپاره کشان چیزی بده درویش را


هم آدم و آن دم تویی هم عیسی و مریم تویی

 هم راز و هم محرم تویی چیزی بده درویش را


تلخ از تو شیرین می‌شود کفر از تو چون دین می‌شود

 خار از تو نسرین می‌شود چیزی بده درویش را


جان من و جانان من کفر من و ایمان من

سلطان سلطانان من چیزی بده درویش را


ای تن پرست بوالحزن در تن مپیچ و جان مکن

منگر به تن بنگر به من چیزی بده درویش را


امروز ای شمع آن کنم بر نور تو جولان کنم

بر عشق جان افشان کنم چیزی بده درویش را


امروز گویم چون کنم یک باره دل را خون کنم

 وین کار را یک سون کنم چیزی بده درویش را


تو عیب ما را کیستی تو مار یا ماهیستی

خود را بگو تو چیستی چیزی بده درویش را


جان را درافکن در عدم زیرا نشاید ای صنم

تو محتشم او محتشم چیزی بده درویش را

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه سی ام بهمن 1387  |
 دوش چه خورده ای دلا ؟ فاش بگو نهان مکن..مولانا
دوش چه خورده ای دلا ؟ فاش بگو نهان مکن

 چون خمشان بی گنه روی بر آسمان مکن

باده ی خاص خورده ای جام خلاص خورده ای

بوی شراب می زند خربزه در دهان مکن

دوش شراب ریختی از برما گریختی

 بار دگر گرفتمت بار دگر چنان مکن

کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد

 ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن

هر بن بامداد ما جانب ما کشی سبو

کی تو بدیده روی من ، روی بر این و آن مکن

شیر چشید موسی از مادر خود ناشتا

گفت که مادرت منم میل به دایگان مکن

باد ه عام از برون باده عارف از درون

بوی دهان بیان کند تو به زبان بیان مکن

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه سی ام بهمن 1387  |
 من نیستم این که اینجاست این من که تنهاست...منزوی
من نیستم این که اینجاست این من که تنهاست


من بی تو هیچم تو هرجا که باشی من انجاست


این جا سراغ تو را از که باید بگیرم؟


این جا که بیگانگی عادت اشناهاست


وقتی که برگردم از فصل تنهایی خود


دیدار تو برگ زرین فصل تماشاست


روزی که ما می شویم از تفاهم من و تو


ان روز زیباترین روز روزان دنیاست


ما می توانیم از خاک باران بسازیم


تا معجز برتر عشق در چنته ی ماست


حس می کنم زندگی با همه زشتی خود


وقتی تو هستی کنار من ای دوست ! زیباست


ناپاکی خاک با پاکی ات بر نتابد


تا اب ابی ست پاکیزگی اصل دریاست


شعر من ارزانی ات باد امشب که یادت


پیشانی دفترم را به نام تو اراست


حسین منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه سی ام بهمن 1387  |
 روز هجران و شب فرقت یار آخر شد ..حافظ
روز هجران و شب فرقت یار آخر شد

 زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

آن همه ناز و تنعم که خزان می‌فرمود

 عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل

 نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد

صبح امید که بد معتکف پرده غیب

 گو برون آی که کار شب تار آخر شد

آن پریشانی شب‌های دراز و غم دل

 همه در سایه گیسوی نگار آخر شد

باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز

قصه غصه که در دولت یار آخر شد

ساقیا لطف نمودی قدحت پرمی باد

  که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد

در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را

 شکر کان محنت بی‌حد و شمار آخر شد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387  |
 نيما غم دل گو كه غريبانه بگرييم.شهریار
نيما غم دل گو كه غريبانه بگرييم


سرپيش هم آريم و دو ديوانه بگرييم

من از دل اين غار و تو از قله آن قاف


از دل به هم افتيم و به جانانه بگرييم

دوديست در اين خانه كه كوريم ز ديدن


چشمي به كف آريم و به اين خانه بگرييم

آخر نه چراغيم كه خنديم به ايوان


شمعيم كه در گوشه كاشانه بگرييم

من نيز چو تو شاعر افسانه خويشم


بازآ به هم اي شاعر افسانه بگرييم

از جوش و خروش خم وخمخانه خبر نيست


باجوش وخروش خم وخمخانه بگرييم

با وحشت ديوانه بخنديم و نهاني


در فاجعه حكمت فرزانه بگرييم

با چشم صدف خيز كه بر گردن ايام


خرمهره ببينيم و به دردانه بگرييم

بلبل كه نبوديم بخوانيم به گلزار


جغدي شده شبگير و به ويرانه بگرييم

پروانه نبوديم در اين مشعله باري


شمعي شده در ماتم پروانه بگرييم

بيگانه كند در غم ما خنده ولي ما


با چشم خودي در غم بيگانه بگرييم

بگذار به هذيان تو طفلانه بگرييم


ما هم به تب طفل طبيبانه بگرييم

 

استاد شهریار

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387  |
 زنده یاد استاد محمد حسین شهریار
 
غزل آواز :شهريار

گوينده :فخري نيکزاد

مايه:دشتي

تا کي در انتظار گذاري به زاريم

باز آي بعد از اين همه چشم انتظاريم

ديشب به ياد زلف تو در پرده هاي ساز

جانسوز بود شرح سيه روزگاريم

بس شکوه کردم از دل ناسازگار خود

ديشب که ساز داشت سر سازگاريم

شمعم تمام گشت و چراغ ستاره مرد

چشمي نماند شاهد شب زنده داريم

شرمم کشد که بي تو نفس مي کشم هنوز

تا زنده ام بس است همين شرمساريم

 

استاد شهریار

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387  |
 ترسم که اشک در غم ما پرده در شود..حافظ
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود


وین راز سر به مهر، به عالم سمر شود


گویند سنگ، لعل شود در مقام صبر


آری شود ولیک به خون جگر شود


خواهم شدن به میکده، گریان و دادخواه


کز دست غم، خلاص من آنجا مگر شود


از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان


باشد کز آن میانه یکی کارگر شود


ای جان، حدیث ما بر دلدار بازگو


لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود



حافظ
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387  |
 خرامان از درم بازآ کت از جان آرزومندم ..سعدی

خرامان از درم بازآ کت از جان آرزومندم


به دیدار تو خوشنودم به گفتار تو خرسندم


اگر چه خاطرت با هر کسی پیوندها دارد


مباد آن روز و آن خاطر که من با جز تو پیوندم


کسی مانند من جستی زهی بدعهد سنگین دل


مکن کاندر وفاداری نخواهی یافت مانندم


اگر خود نعمت قارون کسی در پایت اندازد


کجا همتای من باشد که جان در پایت افکندم


به جانت کز میان جان ز جانت دوستتر دارم


به حق دوستی جانا که باور دار سوگندم


مکن رغبت به هر سویی به یاران پراکنده


که من مهر دگر یاران ز هر سویی پراکندم


شراب وصلت اندرده که جام هجر نوشیدم


درخت دوستی بنشان که بیخ صبر برکندم


چو پای از جاده بیرون شد چه نفع از رفتن راهم


چو کار از دست بیرون شد چه سود از دادن پندم


معلم گو ادب کم کن که من ناجنس شاگردم


پدر گو پند کمتر ده که من نااهل فرزندم


به خواری در پیت سعدی چو گرد افتاده می‌گوید

 
پسندی بر دلم گردی که بر دامانت نپسندم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387  |
 مردان خدا پرده‌ی پندار دریدند...فروغی بسطامی
مردان خدا پرده‌ی پندار دریدند

یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند

هر دست که دادند از آن دست گرفتند

هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند

یک طایفه را بهر مکافات سرشتند

یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند

یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند

یک زمره به حسرت سر انگشت گزیدند

جمعی به در پیر خرابات خرابند

قومی به بر شیخ مناجات مریدند

یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد

یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند

فریاد که در رهگذر آدم خاکی

بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند

همت طلب از باطن پیران سحرخیز

زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند

زنهار مزن دست به دامان گروهی

کز حق ببریدند و به باطل گرویدند

چون خلق درآیند به بازار حقیقت

ترسم نفروشند متاعی که خریدند

کوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است

کاین جامه به اندازه‌ی هر کس نبریدند

مرغان نظرباز سبک‌سیر فروغی

از دامگه خاک بر افلاک پریدند
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387  |
 سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم ..حافظ
سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم

رنگ رخساره خبر می‌دهد از حال نهانم


گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم

بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم


هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر

که به دیدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم

 
گر چنانست که روی من مسکین گدا را

به در غیر ببینی ز در خویش برانم


من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم

نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم

 
گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن

که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم

 
نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت

دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم

 
من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم

 که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم


درم از دیده چکانست به یاد لب لعلت

نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم


سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم

که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و ششم بهمن 1387  |
 صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوش است.حافظ
صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوش است

  وقت گل خوش باد کز وی وقت میخواران خوش است

از صبا هر دم مشام جان ما خوش می‌شود

 آری آری طیب انفاس هواداران خوش است

ناگشوده گل نقاب آهنگ رحلت ساز کرد

  ناله کن بلبل که گلبانگ دل افکاران خوش است

مرغ خوشخوان را بشارت باد کاندر راه عشق

 دوست را با ناله شب‌های بیداران خوش است

نیست در بازار عالم خوشدلی ور زان که هست

  شیوه رندی و خوش باشی عیاران خوش است

از زبان سوسن آزاده‌ام آمد به گوش

کاندر این دیر کهن کار سبکباران خوش است

حافظا ترک جهان گفتن طریق خوشدلیست

  تا نپنداری که احوال جهان داران خوش است

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و ششم بهمن 1387  |
 مرا عاشق چنان باید که هر باری که برخیزد..مولوی
مرا عاشق چنان باید که هر باری که برخیزد

قیامت‌های پرآتش ز هر سویی برانگیزد

دلی خواهیم چون دوزخ که دوزخ را فروسوزد

دو صد دریا بشوراند ز موج بحر نگریزد

ملک‌ها را چه مندیلی به دست خویش درپیچد

چراغ لایزالی را چو قندیلی درآویزد

چو شیری سوی جنگ آید دل او چون نهنگ آید

بجز خود هیچ نگذارد و با خود نیز بستیزد

چو هفت صد پرده دل را به نور خود بدراند

ز عرشش این ندا آید بنامیزد بنامیزد

چو او از هفتمین دریا به کوه قاف رو آرد

از آن دریا چه گوهرها کنار خاک درریزد

 

مولوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و ششم بهمن 1387  |
 فريدون تولل‍ّي
فريدون تولل‍ّي

معرفت نيست در اين معرفت‌آموختگان


اي خوشا دولتِ ديدارِ دل‌افروختگان


دلم از صحبتِ اين چرب‌زبانان بگرفت


بعد از اين دستِ من و دامنِ لب‌دوختگان


عاقبت بر سر بازار فريبم بفروخت


ناجوانمردي‌ِ اين عاقبت‌اندوختگان


شرمشان باد ز هنگامه رسوايي‌ِ خويش


اين متاعِ شرف از وسوسه بفروختگان


ياد ديرينه چنان خاطرم از كينه بسوخت


كه بناليد به حالم دلِ كين‌توختگان


خوش بخنديد، رفيقان! كه در اين صبحِ مراد


كهنه شد قصة ما تا به سحر سوختگان

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و ششم بهمن 1387  |
 چه باز در دلت آمد که مهر برکندی..سعدی
چه باز در دلت آمد که مهر برکندی

 چه شد که یار قدیم از نظر بیفکندی


ز حد گذشت جدایی میان ما ای دوست

هنوز وقت نیامد که بازپیوندی


بود که پیش تو میرم اگر مجال بود

 و گر نه بر سر کویت به آرزومندی

 
دری به روی من ای یار مهربان بگشای

 که هیچ کس نگشاید اگر تو دربندی

 
مرا و گر همه آفاق خوبرویانند

به هیچ روی نمی‌باشد از تو خرسندی


هزار بار بگفتم که چشم نگشایم

به روی خوب ولیکن تو چشم می‌بندی


مگر در آینه بینی و گر نه در آفاق

 به هیچ خلق نپندارمت که مانندی


حدیث سعدی اگر کائنات بپسندند

 به هیچ کار نیاید گرش تو نپسندی


مرا چه بندگی از دست و پای برخیزد

 مگر امید به بخشایش خداوندی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و ششم بهمن 1387  |
 رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند ..حافظ

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند


چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند

 
من ار چه در نظر یار خاکسار شدم


رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند


چو پرده دار به شمشیر می‌زند همه را


کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند


چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است

 
چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند


سرود مجلس جمشید گفته‌اند این بود

 
که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند

 
غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه

 
که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند

 
توانگرا دل درویش خود به دست آور


که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند

 
بدین رواق زبرجد نوشته‌اند به زر


که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند


ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ


که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387  |
 دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس...حافظ
دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس

  که چنان ز او شده‌ام بی سر و سامان که مپرس

کس به امید وفا ترک دل و دین مکناد

 که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس

به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست

 زحمتی می‌کشم از مردم نادان که مپرس

زاهد از ما به سلامت بگذر کاین می لعل

 دل و دین می‌برد از دست بدان سان که مپرس

گفت‌وگوهاست در این راه که جان بگدازد

 هر کسی عربده‌ای این که مبین آن که مپرس

پارسایی و سلامت هوسم بود ولی

  شیوه‌ای می‌کند آن نرگس فتان که مپرس

گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسم

 گفت آن می‌کشم اندر خم چوگان که مپرس

گفتمش زلف به خون که شکستی گفتا

 حافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387  |
 در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست..حافظ
در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست

مست از می و میخواران از نرگس مستش مست

در نعل سمند او شکل مه نو پیدا

وز قد بلند او بالای صنوبر پست

آخر به چه گویم هست از خود خبرم چون نیست

وز بهر چه گویم نیست با وی نظرم چون هست

شمع دل دمسازم بنشست چو او برخاست

و افغان ز نظربازان برخاست چو او بنشست

گر غالیه خوش بو شد در گیسوی او پیچید

ور وسمه کمانکش گشت در ابروی او پیوست

بازآی که بازآید عمر شده حافظ

هر چند که ناید باز تیری که بشد از شست
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387  |
 نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد ...حافظ
نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد

 

 بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد



کو حریفی کش سرمست که پیش کرمش

 

 عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد

 

باغبانا ز خزان بی‌خبرت می‌بینم

 

 آه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد



رهزن دهر نخفته‌ست مشو ایمن از او

 

 اگر امروز نبرده‌ست که فردا ببرد



در خیال این همه لعبت به هوس می‌بازم

 

 بو که صاحب نظری نام تماشا ببرد

 

علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آورد

 

 ترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد

 

 

بانگ گاوی چه صدا بازدهد عشوه مخر

 

سامری کیست که دست از ید بیضا ببرد

 

جام مینایی می سد ره تنگ دلیست

 

  منه از دست که سیل غمت از جا ببرد

 

راه عشق ار چه کمینگاه کمانداران است

 

 هر که دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد



حافظ ار جان طلبد غمزه مستانه یار

 

 خانه از غیر بپرداز و بهل تا ببرد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387  |
 در خود خروش ها دارم، چون چاه، اگر چه خاموشم...حسین منزوی
در خود خروش ها دارم، چون چاه، اگر چه خاموشم


می جوشم از درون هر چند با هیچکس نمی جوشم


گیرم به طعنه ام خوانند: « ساز شکسته! » می دانند،


هر چند خامشم اما، آتشفشان خاموشم


فردا به خون خورشیدم، عشق از غبار خواهم شست


امروز اگر چه زخمش را، هم با غبار می پوشم


در پیشگاه فرمانش، دستی نهاده ام بر چشم


تا عشق حلقه ای کرده است، با شکل رنج در گوشم


این داستان که از خون گُل بیرون دمد، خوش است، اما


خوشتر که سر برون آرد، خون از گُل سیاووشم


من با طنین خود بخشی از خاطرات تاریخم


بگذار تا کند تقویم از یاد خود فراموشم


مرگ از شکوه استغنا با من چگونه برتابد؟


با من که شوکرانم را با دست خویش می نوشم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387  |
 گلستان جای تو ای نازنیننم..بابا طاهر
گلستان جای تو ای نازنیننم


مو در گلخن به خاکستر نشینم


چه در گلشن چه در گلخن چه صحرا


چو دیده واکرم جز ته نوینم

زعشقت آتشی در بوته دیرم


در آن آتش دل و جان سوته دیرم


سگت ار پا نهد بر چشمم ای‌دوست


بمژگان خاک پایش روته دیرم

 

هزاران غم بدل اندوته دیرم


هزار آتش بجان افروته دیرم


بیک آه سحر کز دل برآرم


هزاران مدعی را سوته دیرم



غم عالم همه کردی ببارم


مگر مو لوک مست سر قطارم


مهارم کردی و دادی به ناکس


فزودی هر زمان باری ببارم



به آهی گنبد خضرا بسوجم


فلک را جمله سر تا پا بسوجم


بسوجم ار نه کارم را بساجی


چه فرمائی بساجی یا بسوجم



بدل درد غمت باقی هنوزم


کسی واقف نبو از درد و سوزم


نبو یک بلبل سوته به گلشن


به سوز مو نبو کافر به روزم



فلک کی بشنود آه و فغانم


به هر گردش زند آتش بجانم


یک عمری بگذرانم با غم و درد


بکام دل نگردد آسمانم



بی‌ته گلشن چو زندان بچشمم


گلستان آذرستان بچشمم


بی‌ته آرام و عمر و زندگانی


همه خواب پریشان بچشمم



خوش آن ساعت که دیدار ته وینم


کمند عنبرین تار ته وینم


نوینه خرمی هرگز دل مو


مگر آن دم که رخسار ته وینم

 

مو که افسرده حالم چون ننالم


شکسته پر و بالم چون ننالم


همه گویند فلانی چند نالی


تو آیی در خیالم چون ننالم

 

بابا طاهر عریان

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387  |
 یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم ...سعدی
یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم

 

زان دو لب شیرینت صد شور برانگیزم


گر قصد جفا داری اینک من و اینک سر

 

 ور راه وفا داری جان در قدمت ریزم


بس توبه و پرهیزم کز عشق تو باطل شد

 

 من بعد بدان شرطم کز توبه بپرهیزم


سیم دل مسکینم در خاک درت گم شد

 

خاک سر هر کویی بی فایده می‌بیزم


در شهر به رسوایی دشمن به دفم برزد

 

 تا بر دف عشق آمد تیر نظر تیزم


مجنون رخ لیلی چون قیس بنی عامر

 

فرهاد لب شیرین چون خسرو پرویزم


گفتی به غمم بنشین یا از سر جان برخیز

 

فرمان برمت جانا بنشینم و برخیزم


گر بی تو بود جنت بر کنگره ننشینم

 

 ور با تو بود دوزخ در سلسله آویزم


با یاد تو گر سعدی در شعر نمی‌گنجد

 

 چون دوست یگانه شد با غیر نیامیزم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387  |
 نه چندان آرزومندم که وصفش در بیان آید ...سعدی
نه چندان آرزومندم که وصفش در بیان آید

 

 و گر صد نامه بنویسم حکایت بیش از آن آید


مرا تو جان شیرینی به تلخی رفته از اعضا

 

الا ای جان به تن بازآ و گر نه تن به جان آید


ملامت‌ها که بر من رفت و سختی‌ها که پیش آمد

 

 گر از هر نوبتی فصلی بگویم داستان آید


چه پروای سخن گفتن بود مشتاق خدمت را

 

حدیث آن گه کند بلبل که گل با بوستان آید

 
چه سود آب فرات آن گه که جان تشنه بیرون شد

 

 چو مجنون بر کنار افتاد لیلی با میان آید

 
من ای گل دوست می‌دارم تو را کز بوی مشکینت

 

چنان مستم که گویی بوی یار مهربان آید

 
نسیم صبح را گفتم تو با او جانبی داری

 

 کز آن جانب که او باشد صبا عنبرفشان آید

 
گناه توست اگر وقتی بنالد ناشکیبایی

 

 ندانستی که چون آتش دراندازی دخان آید


خطا گفتم به نادانی که جوری می‌کند عذرا

 

نمی‌باید که وامق را شکایت بر زبان آید


قلم خاصیتی دارد که سر تا سینه بشکافی

 

 دگربارش بفرمایی به فرق سر دوان آید

 
زمین باغ و بستان را به عشق باد نوروزی

 

 بباید ساخت با جوری که از باد خزان آید


گرت خونابه گردد دل ز دست دوستان سعدی

 

نه شرط دوستی باشد که از دل بر دهان آید

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387  |
 هر که سودای تو دارد چه غم از هر که جهانش ..سعدی
هر که سودای تو دارد چه غم از هر که جهانش

 

 نگران تو چه اندیشه و بیم از دگرانش


آن پی مهر تو گیرد که نگیرد پی خویشش

 

 وان سر وصل تو دارد که ندارد غم جانش


هر که از یار تحمل نکند یار مگویش

 

وان که در عشق ملامت نکشد مرد مخوانش


چون دل از دست به درشد مثل کره توسن

 

 نتوان بازگرفتن به همه شهر عنانش


به جفایی و قفایی نرود عاشق صادق

 

مژه بر هم نزند گر بزنی تیر و سنانش


خفته خاک لحد را که تو ناگه به سر آیی

 

 عجب ار بازنیاید به تن مرده روانش


شرم دارد چمن از قامت زیبای بلندت

 

 که همه عمر نبودست چنین سرو روانش

 
گفتم از ورطه عشقت به صبوری به درآیم

 

 باز می‌بینم و دریا نه پدیدست کرانش


عهد ما با تو نه عهدی که تغیر بپذیرد

 

 بوستانیست که هرگز نزند باد خزانش


چه گنه کردم و دیدی که تعلق ببریدی

 

بنده بی جرم و خطایی نه صوابست مرانش


نرسد ناله سعدی به کسی در همه عالم

 

 که نه تصدیق کند کز سر دردیست فغانش


گر فلاطون به حکیمی مرض عشق بپوشد

عاقبت پرده برافتد ز سر راز نهانش

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387  |
 تو خواهي آمد و آواز با تو خواهد بود..حسین منزوی
 
حسین منزوی

تو خواهي آمد و آواز با تو خواهد بود

پرنده و پر و پرواز با تو خواهد بود

تو خواهي آمد و چونان كه پيش از اين بوده ‌ست

كليد قفل فلق باز با تو خواهد بود

خلاصه كرده به هر غمزه‌اي هزار غزل

هنر به شيوة ايجاز با تو خواهد بود

طلوع كن كه چنان آفتابگردانها

مرا دو چشم نظر باز با تو خواهد بود

چه جاي من؟ كه براي فريب يوسف نيز

نگاه‌ِ وسوسه‌پرداز با تو خواهد بود

در آرزوست دلم راز اسم اعظم را

تو خواهي آمد و آن راز با تو خواهد بود

براي دادن‌ِ عمر‌ِ دوباره‌اي به دلم

تو خواهي آمد و اعجاز با تو خواهد بود
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیستم بهمن 1387  |
 ریشه در خون دلم برده درختی که من است ..منزوی
ریشه در خون دلم برده درختی که من است


من که صد زخمم از این دست و تبرها به تن است


ای غریبان سفر کرده ! کدامین غربت


بدتر از غربت مردان وطن دروطن است ؟


چاه دیگر نه همان محرم اسرار علی


چاه مرگی است که پنهان به ره تهمتن است


این نه آب است روان پای درختان دیگر


جو به جو خون شهیدان چمن در چمن است


و آنچه در جنگل از اطلال و دمن می بینی


مدفن آنهمه جان بر کف خونین کفن است


بی نیازند ز غسل و کفن .اینان را غسل

 
همه از خون و کفن ها همه از پیرهن است
.
.
.
منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیستم بهمن 1387  |
 هزاران خار غم بر دل ز جور باغبان دارم..ابوالحسن ورزی

هزاران خار غم بر دل ز جور باغبان دارم


چه حاصل گر به شاخ گل دو روزي آشيان دارم؟


تماشاي چمن خوش باد مرغان بهاري را


من آن مرغ پريشانم كه الفت با خزان دارم


بلاي خانمان‌سوزي و برق آتش‌افشاني


ز تو ـ‌ اي عشقِ بي‌سامان! ـ‌ چه آتشها به جان دارم


من آن مرغ شباهنگم كه با تاريكي شبها


ز غمهاي نهانِ خود هزاران داستان دارم


بهار زندگي را غنچة پژمرده‌اي هستم


كه هنگام شكفتن رنگ گلهاي خزان دارم


ابوالحسن ورزي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیستم بهمن 1387  |
 غزلی بسیار زیبا از فخرالدین عراقی

 

ای به تو زنده جسم و جان، مونس جان کیستی؟


شیفته‌ی تو انس و جان، انس روان کیستی؟

 
مهر ز من گسسته‌ای، با دگری نشسته‌ای


رنج ز من شکسته‌ای، راحت جان کیستی؟


چون ز من جدا نه‌ای، چیست که آشنا نه‌ای؟

 
یک دم از آن ما نه‌ای، آخر از آن کیستی؟

 
نز تو به من رسد اثر، نه به رخت کنم نظر


از تو دو کون بی‌خبر، پس تو عیان کیستی؟


صید دلم به دام تو، توسن چرخ رام تو


ای دو جهان غلام تو، جان و جهان کیستی؟


یافتمی به روز و شب از لب لعل تو رطب


هیچ ندانم از دو لب شهد فشان کیستی؟

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه نوزدهم بهمن 1387  |
 شعر از استاد فریدون مشیری
دریا ، - صبور و سنگین –


می خواند و می نوشت :


« ... من خواب نیستم !


خاموش اگر نشستم ،


مرداب نیستم !


روزی که برخروشم و زنجیر بگسلم ؛


روشن شود که آتشم و آب نیستم ! »



فریدون مشیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه نوزدهم بهمن 1387  |
 ز دلبرم که رساند نوازش قلمی...حافظ

ز دلبرم که رساند نوازش قلمی

 کجاست پیک صبا گر همی‌کند کرمی

قیاس کردم و تدبیر عقل در ره عشق

 چو شبنمی است که بر بحر می‌کشد رقمی

بیا که خرقه من گر چه رهن میکده‌هاست

 ز مال وقف نبینی به نام من درمی

حدیث چون و چرا درد سر دهد ای دل .

پیاله گیر و بیاسا ز عمر خویش دمی

طبیب راه نشین درد عشق نشناسد

 برو به دست کن ای مرده دل مسیح دمی

دلم گرفت ز سالوس و طبل زیر گلیم

 به آن که بر در میخانه برکشم علمی

بیا که وقت شناسان دو کون بفروشند

 به یک پیاله می صاف و صحبت صنمی

دوام عیش و تنعم نه شیوه عشق است

 اگر معاشر مایی بنوش نیش غمی

نمی‌کنم گله‌ای لیک ابر رحمت دوست

 به کشته زار جگرتشنگان نداد نمی

چرا به یک نی قندش نمی‌خرند آن کس

 که کرد صد شکرافشانی از نی قلمی

سزای قدر تو شاها به دست حافظ نیست

 جز از دعای شبی و نیاز صبحدمی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه نوزدهم بهمن 1387  |
 شعری از حافظ
المنته لله که در میکده باز است

 زان رو که مرا بر در او روی نیاز است

خم ها همه در جوش و خروشند ز مستی

 وان می که در آنجاست حقیقت نه مجاز است

از وی همه مستی و غرور است وتکبر

 وز ما همه بیچارگی و عجز ونیاز است

شرح شکن زلف خم اندر خم جانان

کوته نتوان کرد که این قصه درازست

بار دل مجنون و خم طره ی لیلی

 رخساره ی محمود و کف پای ایاز است

بردوخته ام چو باز از همه عالم

تا دیده ی من بر رخ زیبای تو باز است

رازی که بر غیب نگفتیم و نگوییم

با دوست بگوییم که او محرم راز است

در کعبه ی کوی تو هر آن کس که در آید

 از قبله ی ابروی تو در عین نماز است

ای مجلسیان سوز دل حافظ مسکین

از شمع بپرسید که در سوز و گداز است

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه هجدهم بهمن 1387  |
 ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش...عطار
ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش


بر در دل روز و شب منتظر یار باش


دلبر تو جاودان بر در دل حاضر است


روزن دل برگشا حاضر و هشيار باش


نيست کس آگه که يار کی بنمايد جمال


ليک تو باری به نقد ساخته ی کار باش


لشگر خواب آورند بر دل و جانت شکست


شب همه شب همدم ديده ی بيدار باش


گر دل و جان تو را دُر بقا آرزوست


دم مزن و در فنا همدم عطار باش

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه هجدهم بهمن 1387  |
 گفتم دل و دين بر سر کارت کردم..مولانا
گفتم دل و دين بر سر کارت کردم



هر چيز که داشتم نثارت کردم



گفتا : تو که باشی که کنی يا نکنی ؟!؟



...آن من بودم که بی قرارت کردم



آن کس که تو را شناخت جان را چه کند ؟



فرزند و عيال و خانمان را چه کند ؟



....ديوانه کنی هر دو جهانش بدهی



ديوانه تو هر دو جهان را چه کند ؟!؟



ای در دل من ميل و تمنا همه تو



واندر سر من مايه سودا همه تو



هر چند به روی کار در مي نگرم



امروز همه توی و فردا همه تو



مولوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387  |
 من هرگز اسمان رازیبا ندیده بودم ازینسان...حسین منزوی
من هرگز اسمان را


زیبا ندیده بودم


ازینسان


چشم تو اسمان را


قابی گرفته است


یا انکه اسمان


ایینه دار چشم تو گشته است


حتا


زان پیشتر که چشمی در من


شعر سیاه گویایی باشد


چشمی


طلوع ابی دریا بود


شاید همیشه هر سفر جست وجوی من


انگیزه اش سراغ تو بوده است


وان اتش که اینهمه سال


می سوخت پشت مه


یک شعله از چراغ تو بوده است


چشمت به رنگ عشق


روزی که رنگ لبخند نارنجی است


رنگ ملال خاکستری


ورنگ عشق ابی


نیلوفری که چیده ام از چشمت


چتری بزرگتر شده باشد


شاید


تا عشق


در سایه اش به ناز بیاساید


حسین منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387  |
 شب همه بی تو کار من شکوه به ماه کردنست ...استاد محمد حسین شهریار
شب همه بی تو کار من شکوه به ماه کردنست


روز ستاره تا سحر تیره به آه کردنست

 
متن خبر که یک قلم بی‌تو سیاه شد جهان


حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردنست


چون تو نه در مقابلی عکس تو پیش رونهیم

 
اینهم از آب و آینه خواهش ماه کردنست

 
نو گل نازنین من تا تو نگاه می‌کنی


لطف بهار عارفان در تو نگاه کردنست

 
ماه عباد تست و من با لب روزه دار ازین


قول و غزل نوشتنم بیم گناه کردنست


لیک چراغ ذوق هم این همه کشته داشتن


چشمه به گل گرفتن و ماه به چاه کردنست


غفلت کائنات را جنبش سایه‌ها همه

 
سجده به کاخ کبریا خواه نخواه کردنست

 
از غم خود بپرس کو با دل ما چه می‌کند

 
این هم اگر چه شکوه‌ی شحنه به شاه کردنست


عهد تو (سایه) و (صبا) گو بشکن که راه من


رو به حریم کعبه‌ی ?لطف آله? کردنست

 
گاه به گاه پرسشی کن که زکوة زندگی

 
پرسش حال دوستان گاه به گاه کردنست


بوسه‌ی تو به کام من کوه نورد تشنه را

 
کوزه‌ی آب زندگی توشه راه کردنست

 
خود برسان به شهریار ایکه درین محیط غم


بی‌تو نفس کشیدنم عمر تباه کردنست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387  |
 ساقيا سايه ابر است و بهار و لب جوی..حافظ
ساقيا سايه ابر است و بهار و لب جوی


من نگويم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی


بوی يک رنگی از اين نقش نمی‌آيد خيز


دلق آلوده صوفی به می ناب بشوی


سفله طبع است جهان بر کرمش تکيه مکن


ای جهان ديده ثبات قدم از سفله مجوی


دو نصيحت کنمت بشنو و صد گنج ببر


از در عيش درآ و به ره عيب مپوی


شکر آن را که دگربار رسيدی به بهار


بيخ نيکی بنشان و ره تحقيق بجوی


روی جانان طلبی آينه را قابل ساز


ور نه هرگز گل و نسرين ندمد ز آهن و روی


گوش بگشای که بلبل به فغان می‌گويد


خواجه تقصير مفرما گل توفيق ببوی


گفتی از حافظ ما بوی ريا می‌آيد


آفرين بر نفست باد که خوش بردی بوی


شعر: حافظ

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387  |
 بیار باده که شب ظلمتست و شاهد نور ..خواجوی کرمانی
بیار باده که شب ظلمتست و شاهد نور


شراب کوثر و مجلس بهشت و ساقی حور


کمینه خادمه‌ی بزمگاه ماست نشاط


کهینه خادم خلوتسرای ماست سرور


معطرست دماغ معاشران ز بخار


معنبرست مشام صبوحیان ز بخور


ببند خادم ایوان در سراچه که ما

 
بدوست مشتغلیم و ز غیر دوست نفور


ز نور عشق برافروز شمع منظر دل


به حکم آنکه مه از مهر می‌پذیرد نور


دلی که همدم مرغان لن ترانی نیست


کجا بگوش وی آید صفیر طایر طور


مرا ز میکده پرهیز کردن اولیتر


که گفته‌اند بپرهیز به شود رنجور


ولی چنین که منم بیخود از شراب الست


بهوش باز نیایم مگر بروز نشور


ز شکر تو مرا صبر به که شیرینی


طبیب منع کند از طبیعت محرور


ولی ز لعل تو صبرم خلاف امکانست


که می پرست نباشد ز جام باده صبور


فروغ چهره‌ات از تاب طره پنداری


که آفتاب شود طالع از شب دیجور


چه دور باشد ارت ذره ئی نباشد مهر


که ماه چارده دایم ز مهر باشد دور


به روی همنفسی خوش بود نظر ور نی

 
ز ناظری چه تمتع که نبودش منظور


ز جام عشق تو خواجو چنین که مست افتاد

 
بروز حشر سر از خاک برکند مخمور

 

خواجوی کرمانی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387  |
 به مرگ چاره نجستم که در جهان مانم ...استاد محمد حسین شهریار
به مرگ چاره نجستم که در جهان مانم


به عشق زنده شدم تا که جاودان مانم

 
چو مردم از تن و جان وارهاندم از زندان


به عشق زنده شوم جاودان به جان مانم


به مرگ زنده شدن هم حکایتی است عجیب


اگر غلط نکنم خود به جاودان مانم


در آشیانه‌ی طوبا نماندم از سرناز


نه خاکیم که به زندان خاک‌دان مانم


ز جویبار محبت چشیدم آب حیات

 
که چون همیشه بهار ایمن از خزان مانم

 
چه سال‌ها که خزیدم به کنج تنهایی

 
که گنج باشم و بی‌نام و بی‌نشان مانم


دریچه‌های شبستان به مهر و مه بستم


بدان امید که از چشم بد نهان مانم


به امن خلوت من تاخت شهرت و نگذاشت


که از رفیق زیانکار در امان مانم


به شمع صبحدم شهریار و قرآنش

 
کزین ترانه به مرغان صبح‌خوان مانم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387  |
 دوباره عشق دوباره هوا دوباره نفس..حسین منزوی
دوباره عشق دوباره هوا دوباره نفس


دوباره عشق دوباره هوی دوباره هوس


دوباره ختم زمستان دوباره فتح بهار


دوباره باغ من و فصل تو نسیم نفس


دوباره باد بهاری - همان نه گرم و نه سرد

 
دوباره آن وزش میخوش آن نسیم ملس


دوباره مزمزه ای از شراب کهنه ی عشق


دوباره جامی از آن تند تلخواره ی گس


دوباره همسفری با تو تا حوالی وصل

 
دوباره طنطنه ی کاروان طنین جرس

 
نگویمت که بیامیز با من اما ‏ ، آه


بعید تر منشین از حدود زمزمه رس

 
که با تو حرف نگفته بسی به دل دارم


که یا بسامدش این عمرها نیاید بس


کبوترم به تکاپوی شاخه ای زیتون

 
قیاس من نه به سیمرغ می رسد نه مگس


برای یاختن آن به راه آزادی است


اگر نکوفته ام سر به میله های قفس


.
.
حسین منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387  |
 مرثیه..احمد شاملو
به جست و جوی تو


بر درگاه ِ کوه میگریم،


در آستانه دریا و علف.

به جستجوی تو


در معبر بادها می گریم


در چار راه فصول،


در چار چوب شکسته پنجره ئی


که آسمان ابر آلوده را


قابی کهنه می گیرد.


. . . . . . . . . . . .
به انتظار تصویر تو


این دفتر خالی


تاچند


تا چند


ورق خواهد زد؟


***
جریان باد را پذیرفتن


و عشق را


که خواهر مرگ است.-



و جاودانگی


رازش را


با تو درمیان نهاد.

پس به هیئت گنجی در آمدی:


بایسته وآزانگیز


گنجی از آن دست


که تملک خاک را و دیاران را


از این سان


دلپذیر کرده است!


***
نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آفتاب می گذرد


- متبرک باد نام تو -

و ما همچنان


دوره می کنیم


شب را و روز را


هنوز را...

 

با شرمنده گی از بی توجهیم ..   خردمندی که متن کاملو ارسال

 

 نمودند بی نهایت سپاسگزارم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387  |
 باز امشب ای ستاره تابان نیامدی..استاد محمد حسین شهریار
باز امشب ای ستاره تابان نیامدی

 

  باز ای سپیده شب هجران نیامدی


شمعم شکفته بود که خندد به روی تو

 

 افسوس ای شکوفه خندان نیامدی



با ما سر چه داشتی ای تیره شب

 

  چون سرگذشت عشق به پایان نیامدی



صبرم ندیده ای که چه زوری شکسته ایست

 

  ای تخته ام سپرده به توفان نیامدی



نشناختی فغان دل رهگذر که دوش

 

ای ماه قصر بر لب ایوان نیامدی



در طبع شهریار خزان شد بهار عشق

 

 زیرا تو خرمن گل و ریحان نیامدی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387  |
 وحشی بافقی
یک همدم و همنفس ندارم

میمیرم و هیچ کس ندارم



گویند بگیر دامن وصل

میخواهم و دسترس ندارم



دارم هوس و نمیدهد دست

آن نیست که این هوس ندارم



گفتی گله ای ز ما نداری

دارم گله از تو، پس ندارم؟



وحشی نروم به خواب راحت

تا تکیه به خار و خس ندارم
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387  |
 اي دل گر از آن چاه زنخدان به درآيي..حافظ
اي دل گر از آن چاه زنخدان به درآيي


هر جا كه روي زود پشيمان به درآيي

هش دار كه گر وسوسه عقل كني گوش


آدم صفت از روضه رضوان به درآيي

شايد كه به آبي فلكت دست نگيرد


گر تشنه لب از چشمه حيوان به درآيي

جان مي‌دهم از حسرت ديدار تو چون صبح


باشد كه چو خورشيد درخشان به درآيي

چندان چو صبا بر تو گمارم دم همت


كز غنچه چو گل خرم و خندان به درآيي

در تيره شب هجر تو جانم به لب آمد


وقت است كه همچون مه تابان به درآيي

بر رهگذرت بسته‌ام از ديده دو صد جوي


تا بو كه تو چون سرو خرامان به درآيي

حافظ مكن انديشه كه آن يوسف مه رو


بازآيد و از كلبه احزان به درآيي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه دهم بهمن 1387  |
 تو قامت بلند تمنایی ای درخت ...شعری از استاد سیاوش کسرایی
 

تو قامت بلند تمنایی ای درخت

 

 
همواره خفته است در آغوشت آسمان

 

 
بالایی ای درخت

 

 
دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار

 


زیبایی ای درخت

 


وقتی كه بادها در برگ های در هم تو لانه می كنند

 

 
وقتی كه بادها گیسوی سبز فام تو را شانه می كنند

 


غوغایی ای درخت

 


وقتی كه چنگ وحشی باران گشوده است

 


در بزم سرد او

 

 
خنیاگر غمین خوش آوایی ای درخت

 

 
در زیر پای تو

 

 
اینجا شب است و شب زدگانی كه چشمشان

 

 
صبحی ندیده است

 

 
تو روز را كجا خورشید را كجا

 


در دشت دیده غرق تماشایی ای درخت

 


چون هراز رشته تو با جان خاكیان

 


پیوند می كنی


پروا مكن ز رعد

 


پروا مكن ز برق كه بر جایی ای درخت

 

 
سر بركش ای رمیده كه همچون امید ما با مایی این یگانه و تنهایی

 

ای درخت

 

سیاوش کسرایی

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه دهم بهمن 1387  |
 شمع نیم مرده ...استاد فریدون مشیری

شمع نیم مرده

 
چون بوم بر خرابه دنیا نشسته ایم


اهل زمانه را به تماشا نشسته ایم


بر این سرای ماتم و در این دیار رنج


بیخود امید بسته و بیجا نشسته ایم

 
ما را غم خزان و نشاط بهار نیست


آسوده همچو خار به صحرا نشسته ایم


گر دست ما ز دامن مقصد کوته است

 
از پا فتاده ایم نه از پا نشسته ایم


تا هیچ منتظر نگذاریم مرگ را


ما رخت خویش بسته مهیا نشسته ایم


یکدم ز موج حادثه ایمن نبوده ایم


چون ساحلیم و بر لب دریا نشسته ایم


از عمر جز ملال ندیدم و همچنان

 
چشم امید بسته به فردا نشسته ایم


آتش به جان و خنده به لب در بساط دهر


چون شمع نیم مرده چه زیبا نشسته ایم


ای گل بر این نوای غم انگیز ما ببخش


کز عالمی بریده و تنها نشسته ایم

 
تا همچو ماهتاب بیایی به بام قصر


مانند سایه در دل شب ها نشسته ایم


تا با هزار ناز کنی یک نظر به ما


ما یکدل و هزار تمنا نشسته ایم


چون مرغ پر شکسته فریدون به کنج غم


سر زیر پر کشیده و شکیبا نشسته ایم


.
.
.
فریدون مشیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه دهم بهمن 1387  |
 گر چه دل خون کنی از خاک درت نگریزیم ..عراقی
گر چه دل خون کنی از خاک درت نگریزیم

 

جز تو فریادرسی کو که درو آویزیم؟

 
گذری کن، که مگر با تو دمی بنشینیم

 

نظری کن که خوشی از سر و جان برخیزیم


مشت خاکیم به خون جگر آغشته همه

 

 از چنین خاک درین راه چه گرد انگیزیم؟

 
هم بسوزیم ز تاب رخ تو ناگاهی

 

همچو پروانه ز شمع ارچه بسی پرهیزیم


بیم آن است که در خون جگر غرق شویم

 

بسکه بر خاک درت خون جگر می‌ریزیم


تا دل گمشده را بر سر کویت یابیم

 

همه شب تا به سحر خاک درت می‌بیزیم


نیک و بد زان توایم، با دگریمان مگذار

 

با تو آمیخته‌ایم، با دگری نامیزیم

 
راه ده باز، که نزد تو پناه آوردیم

 

بو که از دست عراقی نفسی بگریزیم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه دهم بهمن 1387  |
 متاسفانه دوستی فرستاده اسم سراینده شو ننوشته

اين درختان چه دارند كه چنين احساس هاي كهني را در من برمي انگيزند؟
آنان چه موجودات ساكت و ساكني هستند!
به نظر مي رسد آن ها شرافتي را حمل مي كنند كه نتيجه ي شناخت ابديت است و آن ها
نماينده ي چيزي هستند كه من بايد بدانم و يا وقتي مي دانسته ام. شكل آن ها فقط زيبا و شكيل نيست،
آن ها چنان اغواگر و چنان جذاب هستند كه بيانگر چيزي بي شكل هستند كه من حتي احساس مي كنم
نياز ندارم دركش كنم، بلكه مشتاقم در آن دربرگرفته شوم.
غريزه اين است كه به سمتشان بروم و ارتباط پيدا كنم، ولي درآغوش گرفتن يا لمس درخت به نظر نمي آيد كه نكته ي اصلي باشد. و مي دانم كه بيشتر اوقات، شما را همچون يك درخت احساس كرده ام،
زيرا كه همان كيفيت ها را داريد.
آيا درختان سعي مي كنند چيزي به ما بگويند؟

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه دهم بهمن 1387  |
 چند رباعی از حکیم خیام
اين بحر وجود آمده بيرون ز نهفت

 

 کس نيست که اين گوهر تحقيق بسفت

 

هر کس سخنی از سر سودا گفته است

 

زان روی  که هست کس نمی داند گفت

 

خیام

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه نهم بهمن 1387  |
 چند رباعیاز حکیم خیام
دل سر حیات اگر کماهی دانست

 

 در مرگ هم اسرار الهی دانست

 

امروز که با خودی ندانستی هیچ

 

فردا که ز خود روی چه خواهی دانست

 

خیام

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه نهم بهمن 1387  |
 استاد شهریار...مایه‌ی حسن ندارم که به بازار من آئی
مایه‌ی حسن ندارم که به بازار من آئی


جان فروش سر راهم که خریدار من آئی

 
ای غزالی که گرفتار کمند تو شدم باش

 
تا به دام غزل افتی و گرفتار من آئی

 
گلشن طبع من آراسته از لاله و نسرین

 
همه در حسرتم ای گل که به گلزار من آئی

 
سپر صلح و صفا دارم وشمشیر محبت

 
با تو آن پنجه نبینم که به پیکار من آئی

 
صید را شرط نباشد همه در دام کشیدن

 
به کمند تو فتادم که نگهدار من آئی


نسخه‌ی شعر تر آرم به شفاخانه‌ی لعلت


که به یک خنده دوای دل بیمار من آئی

 
روز روشن به خود از عشق تو کردم چو شب تار


به امیدی که تو هم شمع شب تار من آئی


گفتمش نیشکر شعر از آن پرورم از اشک

 
که تو ای طوطی خوش لهجه شکر خوار من آئی


گفت اگر لب بگشایم تو بدان طبع گهربار


شهریارا خجل از لعل شکربار من آئی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه هفتم بهمن 1387  |
 
 
 
بالا