تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 شعری از فریدون مشیری
چرا از مرگ مي ترسيد ؟


چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد ؟


چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟



- مپنداريد بوم نااميدي باز ،


به بام خاطر من مي كند پرواز ،


مپنداريد جام جانم از اندوه لبريز است .


مگوييد اين سخن تلخ و غم انگيز است –



مگر مي اين چراغ بزم جان مستي نمي آرد

 ؟
مگر افيون افسون كار


نهال بيخودي را در زمين جان نمي كارد ؟


مگر اين مي پرستي ها و مستي ها


براي يك نفس آسودگي از رنج هستي نيست ؟


مگر دنبال آرامش نمي گرديد ؟


چرا از مرگ مي ترسيد ؟



كجا آرامشي از مرگ خوش تر كس تواند ديد ؟


مي و افيون فريبي تيزبال وتند پروازند


اگر درمان اندوهند ،


خماري جانگزا دارند

.

نمي بخشند جان خسته را آرامش جاويد


خوش آن مستي كه هشياري نمي بيند !



چرا از مرگ مي ترسيد ؟


چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟


بهشت جاودان آنجاست

.
جهان آنجا و جان آنجاست


گران خواب ابد ، در بستر گلبوي مرگ مهربان ، آنجاست !


سكوت جاوداني پاسدار شهر خاموشي ست

.

همه ذرات هستي ، محو در روياي بي رنگ فراموشي ست

.
نه فريادي ، نه آهنگي ، نه آوايي

،
نه ديروزي ، نه امروزي ، نه فردايي

،
زمان در خواب بي فرجام

،
خوش آن خوابي كه بيداري نمي بيند !



سر از بالين اندوه گران خويش برداريد


در اين دوران كه از آزادگي نام و نشاني نيست


در اين دوران كه هرجا " هركه را زر در ترازو

،
زور در بازوست " جهان را دست اين نامردم صد رنگ بسپاريد


كه كام از يكدگر گيرند و خون يكدگر ريزند


درين غوغا فرو مانند و غوغاها برانگيزند .

سر از بالين اندوه گران خويش برداريد

 
همه ، بر آستان مرگ راحت ، سر فرود آريد


چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟


چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد ؟


چرا از مرگ مي ترسيد ؟

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه سی و یکم تیر 1387  |
 شعری از مولانا
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم///دولت عشق آمد و

 

من دولت

 

پاینده شدم/


دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا///زهره شیر است مرا

 

زهره

 

تابنده شدم/


گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای ///رفتم دیوانه شدم

 

 سلسله

 

 بندنده شدم/


گفت که سرمست نه‌ای رو که از این دست نه‌ای///رفتم و

 

سرمست

 

شدم وز طرب آکنده شدم/


گفت که تو کشته نه‌ای در طرب آغشته نه‌ای///پیش رخ زنده

 

کنش

 

کشته و افکنده شدم/


گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی///گول شدم

 

هول شدم وز

 

همه برکنده شدم/


گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی///جمع نیم ش

 

مع نیم دود

 

 پراکنده شدم/


گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری///شیخ نیم پیش

 

نیم امر تو

 

را بنده شدم/


گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم///در هوس بال و پ

 

رش بی‌پر و

 

پرکنده شدم/


گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو///زانک من از لطف و کرم

 

سوی تو

 

آینده شدم/


گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن///گفتم آری نکنم ساکن و

 

باشنده شدم/


چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم///چونک زدی بر سر

 

 من پست

 

 و گدازنده شدم/


تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم///اطلس نو بافت دل

 

م دشم

 

ن این ژنده شدم/


صورت جان وقت سحر لاف همی‌زد ز بطر///بنده و خربنده بدم

 

شاه و

 

خداونده شدم/


شکر کند کاغذ تو از شکر بی‌حد تو///کمد او در بر من با وی

 

ماننده

 

شدم/


شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خم///کز نظر وگردش او

 

نورپذیرنده

 

 شدم/


شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک///کز کرم و بخشش او

 

روشن

 

 بخشنده شدم/


شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق///بر زبر هفت طبق اختر

 

رخشنده شدم/


زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم///یوسف بودم ز کنون

 

یوسف

 

زاینده شدم/


از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر///کز اثر گريه تو

 

گلشن بي

 

 بنده شدم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه سی ام تیر 1387  |
 شعر بسیار زیبایی از وحشی بافقی

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید


داستان غم پنهانی من گوش کنید

 

قصه بی سر و سامانی من گوش کنید


گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید

 

شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی؟


سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی؟

 

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم


ساکن کوی بت عربده جویی بودیم

 

عقل و دین باخته دیوانه رویی بودیم


بسته سلسله سلسله مویی بودیم

 

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود


یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

 

نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت


سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت

 

این همه مشتری و گرمی بازار نداشت


یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

 

اول آنکس که خریدار شدش من بودم


باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او


داد رسوایی من شهرت زیبایی او

 

بس که دادم همه جا شرح دلارایی او


شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او

 

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد


کی سر برگ من بی سروسامان دارد

 

چاره اینست و ندارم به از این رای دگر


که دهم جای دگر دل به دل آرای دگر

 

چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر


بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر

 

بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود


من بر این هستم و البته چنین خواهد بود

 

پیش او یار نو و یار کهن هردو یکیست


حرمت مدعی و حرمت من هردو یکیست

 

قول زاغ و غزل مرغ چمن هردو یکیست


نغمه بلبل و غوغای زغن هر دو یکیست

 

این ندانسته که قدر همه یکسان نبود


زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

 

چون چنین است پی کار دگر باشم به


چند روزی پی دلدار دگر باشم به

 

عندلیب گل رخسار دگر باشم به


مرغ خوش نغمه گلزار دگر باشم به

 

نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش


سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

 

آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست


می توان یافت که بر دل ز منش یاری هست

از من و بندگی من اگر اشعاری هست


بفروشد که به هر گوشه خریداری هست

 

به وفاداری من نیست در این شهر کسی


بنده ای همچو مرا هست خریدار بسی

 

مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است


راه صد بادیه درد بریدیم بس است

 

قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است


اول و آخر این مرحله دیدیم بس است

 

بعد از این ما و سر کوی دل آرای دگر


با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر

 

تو مپندار که مهر از دل محزون نرود


آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود

 

وین محبت به صد افسانه و افسون نرود


چه گمان غلط است این برود چون نرود

 

چند کس از تو و یاران تو آزرده شود؟


دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود؟

 

ای پسر چند به کام دگرانت بینم


سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم

 

مایه عیش مدام دگرانت بینم


ساقی مجلس عام دگرانت بینم

 

تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند


چه هوسها که ندارند هوسناکی چند

 

یار این طایفه خانه برانداز مباش


از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش

 

می شوی شهره، به این فرقه هم آواز مباش


غافل از لعب حریفان دغل باز مباش

 

به که مشغول به این شغل نسازی خود را


این نه کاری ست مبادا که ببازی خود را

 

در کمین تو بسی عیب شماران هستند


سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند

 

داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند


غرض اینست که در قصد تو یاران هستند

 

باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری


واقف کشتی خود باش که پایی نخوری

 

گرچه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت


وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت

 

شد دل آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت


با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت

 

حاش لله که وفای تو فراموش کند


سخن مصلحت آمیز کسان گوش کند

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه سی ام تیر 1387  |
 شعر زیبایی از شیخ بهایی
تاکی به تمنای وصال تو یگانه




اشکم شود،از هر مژه چون


سیل روانه



خواهد به سر آید، شب هجران تو یانه

 

؟ ای تیر غمت را دل عشاق نشانه

 
جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه



رفتم به در صومعه‌ی عابد و زاهد

 

 دیدم همه را پیش رخت، راکع و ساجد


در میکده، رهبانم و در صومعه، عابد

 

 گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد


یعنی که تو را می‌طلبم خانه به خانه



روزی که برفتند حریفان پی هر کار زاهد

 

سوی مسجد شد و من جانب خمار


من یار طلب کردم و او جلوه‌گه یار

 

حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار

 
او خانه همی جوید و من صاحب خانه



هر در که زنم،صاحب آن خانه تویی تو

 

هر جا که روم،پرتو کاشانه تویی تو


در میکده و دیر که جانانه تویی تو

 

مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو


مقصود تویی، کعبه و بتخانه بهانه



بلبل به چمن، زان گل رخسار نشان دید

 

 پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید


عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید

 

 یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید

 
دیوانه منم، من که روم خانه به خانه



عاقل، به قوانین خرد، راه تو پوید دیوانه،

 

 برون از همه، آیین تو جوید

 


تا غنچه‌ی بشکفته‌ی این باغ که بوید

 

هر کس به زبانی، صفت حمد تو گوید

 


بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه



بیچاره بهائی که دلش زار غم توست

 

هر چند که عاصی است، زخیل خدم توست

 
امید وی از عاطفت دم به دم توست

 

 تقصیر خیالی به امید کرم توست


یعنی که گنه را به از این نیست بهانه

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و نهم تیر 1387  |
 شعری زیبا از حضرت حافظ
گفتم غم تو دارم


گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید


گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید


گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز


گفتا ز خوب رویان این کار کمتر آید

گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم


گفتا که شبروست او از راه دیگر آید


گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد


گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید


گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد


گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید


گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت


گفتا تو بندگی کن کاو بنده پرور آید


گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد


گفتا مگوی با کس تا وقت آن در آید



گفتم زمان عشرت دیدی که چون سرآمد


گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سرآید

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و نهم تیر 1387  |
 شعری از مولانا
باز آمدم , باز آمدم , از پيش آن يار آمدم


در من نگر , در من نگر , بهر تو غمخوار آمدم

شاد آمدم , شاد آمدم , از جمله آزاد آمدم


چندين هزاران سال شد تا من بگفتار آمدم

آنجا روم , آنجا روم , بالا بدم بالا روم


بازم رهان , بازم رهان کاينجا بزنهار آمدم

من مرغ لاهوتی بدم , ديدی که ناسوتی شدم


دامش نديدم ناگهان در وی گرفتار آمدم

من نور پاکم ای پسر , نه مشت خاکم مختصر


آخر صدف من نيستم , من در شهوار آمدم

ما را بچشم سر مبين , ما را بچشم سر ببين


آنجا بيا , ما را ببين کاينجا سبکسار آمدم

از چار مادر برترم وز هفت آبا نيز هم


من گوهر کانی بدم کاينجا بديدار آمدم

يارم به بازار آمدست , چالاک و هشيار آمدست


ورنه ببازارم چه کار ويرا طلب کار آمدم

ای شمس تبريزی , نظر در کل عالم کی کنی


کاندر بيابان فنا جان و دل افکار آمدم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387  |
 هذیان دل از عذرا مجیبی بخش 40
واما اينم از يك جمعه هميشه دلگير گرچه من هميشه در جمعه

 بسر بردم بمعني وسيع كلمه

ديروز خيلي دلم گرفته بود وباراني بودم بدلايلي كه نا گفتني

است وگفتناياشو ميگم هفته گذشته يا بهتر بگم طي اين يك ماه

 اخير كمتر ارامشي سراغم اومد وبيخوابي مستمرتوام با پاكت

هاي سيگار كه پر بود وخالي مي شدومشكل ياهو ونت با

استرس وتلخ كامي

مثل معروفيه كه ميگن هركه خربزه بخوره پاي لرزش مي شينه

ولي من نه خر بزه اي خورده بودم كه پاي لرزش بشينم ونه

سزاوار اون چه كه بر من گذشت خوبيش به همينه كه مي گذره

واي اگر اين نا بسا مانيها موندگار بود انسان يك روزم نمي

تونست دوام بياره ديروز كه دلم باراني بود رفتم وب گردي خوب

اكثرا تو سايت هاي ادبي شعري عرفاني ميرم واقعا غرق مي

 شم ولي ديروز تصادفا سايتي گشودم كه شايد 5 ساعت منو با

خودش برد شعرواهنگ وترانه هاي خاطره انگيز بي نظير من

دوسه شعر كپي كرد م وقتي به خودم اومدم ديدم من يك

سارقم نه اين كه بگم هرگز اين كارو نكردم نه اين چنين نبوده

ونميتونه باشه ولي از سايت هاي مجاز كه همه ميتونن كپي

رايت كنن واين سايتم مجاز بود با خودم گفتم چگونه من ميتونم

دستبرد بزنم به يك مجموعه ادبي هنري كه واقعا اون يگانه

عمرش وكارش وهنرشو واندوخته هاشو عرضه كرده وچقدر از

خواب وخوراكش زده چندين ساعت كار مفيد وذوق هنري بخرج

داده ايا اين بار كج به سر منزل مراد خواهد رسيد؟ بعدش ياد

پيجم افتادم كه نا بخردي درنيمه شبي دلنوشته هاي چركينمو به

 تاراج برده وبه جاي قدر داني چندين مسيج تهديد اميز وفحش

هاي ناموسي نثارم كرده ايا بازم ميشه توي اين محيط نا امن

بخصوص براي زنان موند ودم بر نياورد از اونايي كه رد پاشنو

هنوزم با روش هاي تازه وراه نو دارن ادامه ميدن هر يك ساعت

خلق چندين ايدي به اسم زن ومزين به تصوير يك هنرپيشه ايا ما

 اين جا بايد نوشتارو بشناسيم قلم رو بشناسيم يا عكس رو

افرادي كه دكتر مهندسي را يدك مي كشند با توجه به اطلاع

رساني من ودوستان گلم كه نيازي نميبينم نام ببرم حتا با امضايم

 در تك تك پيج ها ايا بازم من ميتونم روي كسي حساب باز كنم

كه توي ايديم با هكر همكاري مي كرد وهي دوست جديد بپذيرم

 واما عزيزاني دارم كه جايگاه ويژه اي دارند وجاشون محفوظه

 واين هم دل نوشته اي بود شبيه هذ يان دل نارسايي قلمم را

 

ببخشيد با درود فراوان

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387  |
 جمعه متروک.از فروغ فرخ زاد .تولدی دیگر
جمعه ی متروک


جمعه ی چون کوچه های کهنه ، غم انگیز


جمعه ی اندیشه های تنبل بیمار


جمعه ی خمیازه های موذی کشدار


جمعه ی بی انتظار


خانه ی تسلیم


خانه ی خالی


خانه ی دلگیر


خانه ی دربسته بر هجوم جوانی


خانه ی تاریکی و تصور خورشید


خانه ی تنهایی و تفال و تردید


خانه ی پرده ، کتاب ، گنجه ، تصاویر


آه ، چه آرام و پر غرور گذر داشت


زندگی من چو جویبار غریبی


در دل این جمعه های ساکت متروک


در دل این خانه های خالی دلگیر


آه ، چه آرام و پر غرور گذر داشت

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و یکم تیر 1387  |
 هذیان دل بخش 39 از عذرا مجیبی
 از لذتی جان گرفته ام که از ان من نیست ..با نامی زیسته ام که از ان من نیست..زنده یاد احمد شاملو همه چیز اولش از منم شروع میشه واین من باید یک تعریفی داشته باشه..خونه من زن من دختر من پسر من وووو.....ولی به ماهیتش که پی ببری هیچ کدومش از ان تو نیست حتا نامی که بعاریه روت گذاشتن وناخواسته با گریه چشم گشودی ومتولد شدی  خوب نوشتارم ازار دهنده است چون وقتی خیام فیلسوف بزرگ ویا دهها اندیشمند  در  جهان  با اونهمه خرد نتونستن راز این معما را حل کنند قلم زدن من توی این عرصه بس عبث می نماید ولی چاره نیست خوب هرکسی باندازه داشته هاش حق زیستن داره واندیشیدن ونوشتن کوه ها با همند وتنهایند انسان یک موجود کاملا بی پناهه ومن اینو هر لحظه دارم لمس می کنم وبا این بی پناهی دارم ادامه می دم به امید کدامین معجزه ؟کدام انگیزه ؟ وبرای کی ؟ وچرا هاشو هنوز نمیدونم وهمون چرا باعث رنجم شده تو در یک اقیانوس رها شدی داری غرق می شی داد می زنی دست وپا می زنی گوشی برای شنیدن چشمی برای دیدن ودستی جهت گرفتن  نیست تو منتظر کدوم ناجی هستی که چنین بی پروا به اب زدی همه  نظاره گرند تا تو توی گردابی که هستی فرو بری تا نفسی تازه کنند وقتی دست همه رو می گرفتی به امید این روزا بود حالا تو انگلی شدی ووبال گردن گاهی فکر می کنم هنوز که سر پام چرا خودمو رها نکنم از منت ها ودست هایی که هرگز نمی خواهند ونیاموخته اند که دست غریقی را بگیرند یک مدت طولانی دلم برای یک پانسیون مختلط همونی که بالزاک خلق کر ده تنگ شده بود ولی در شهر گویا چنان مکانی برای چون منی رها شده  با این خواسته بی مورد نیست ونخواهد بودوقتی بگذشته می نگرم میبینم چقدر نابخرد بودم که دنبال همه می رفتم ومحبت نا خواسته وعشق نطلبیده  وکمک نا بجا ودستگیری وایثار از جان ومالی که نداشتم می کردم نمیدونستم که محبت را باید توی قطره چکون چشوند تا له له بزنند الان میفهمم چقدر جاهل بودم منتظر نمی شدم تا تقاضایی بشه الانم همینطورم وعرضه می کردم واسم اینو گذاشته بودم  روشنفکری ودموکراسی ویا هر کوفت وزهر مار دیگه ویا عشق وعاطفه وانسانیت من همیشه از غافله عقب بودم ما در یک جامعه دیکتاتوری  ومستبدبزرگ شدیم خمیر مایه ما همونه عرضه هر نوع کالایی جز در اون مایه ها بیهوده ویاوه است افراد بی تعهد وبی مسو ولیت که رها ساخته بودند همه چیزوشونو بعد از به بار نشستن  قطره های  قطره چکانیشون به یک اب باریکه تبدیل شده ومحبت ندیده ها انرا رودخانه واقیانوس پهناور میپندارند عین اهن ربا خودشونو می چسبونن وهی گدایی محبت می کنن با  وتازه یک مزه ای می فهمند یا می چشند که بهش میگن محبت وبا تمام در امدشون می خوان اونو بخرن وگدایی کنن منتها با پول راستش با پول گدایی کردنم مزه خاص خودشو داره مگه نه؟ تا بعد
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه هجدهم تیر 1387  |
 شعری زیبا از مولانا
من بیخود و تو بیخود ما را که برد خانه


من چند تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه


در شهر یکی کس را هشیار نمی بینم


هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه


جانا بخرابات آ تا لذت جان بینی


جانرا چه خوشی باشد بی صحبت جانانه‏


هر گوشه یکی مستی دستی زبر دستی


وان ساقی هر هستی با ساغر شاهانه‏


تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می


زین وقف بهشیاران مسپار یکی دانه‏


ای لولی بربط زن تو مست تری یا من‏


ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه‏


از خانه برون رفتم مستیم بپیش آمد‏


در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه‏


چون کشتی بی لنگر کژ می شد و مژ می شد‏


وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه


گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جان‏


نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه‏


نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل‏


نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه‏


گفتم که رفیقی کن با من که منم خویشت


گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه


من بی دل و دستارم در خانل خمّارم‏


یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه‏


در حلقۀ لنگانی می باید لنگیدن


این پند ننوشیدی از خواجۀ علیانه


سرمست چنان خوبی کی کم بود از چوبی


برخاست فغان آخر از استتن حنانه‏


شمس الحق تبریزی از خلق چه پرهیزی


اکنون که درافکندی صد فتنۀ فتانه‏

 

مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه هفدهم تیر 1387  |
 شعری بسیار زیبا از بیژن ترقی
تا بهار دلنشین آمده سوی چمن


ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن

 
چون نسیم نوبهار بر آشیانم کن گذر


تا که گلباران شود کلبه ویران من



تا بهار زندگی آمد بیا آرام جان


تا نسیم از سوی گل آمد بیا دامن کشان


چون سپندم بر سر آتش نشان بنشین دمی


چون سرشکم در کنار بنشین نشان سوز نهان

تا بهار دلنشین آمده سوی چمن


ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن


چون نسیم نوبهار بر آشیانم کن گذر

 
تا که گلباران شود کلبه ویران من



بازآ ببین در حیرتم


بشکن سکوت خلوتم


چون لالهء تنها ببین


بر چهره داغ حسرتم


ای روی تو آیینه ام


عشقت غم دیرینه ام


بازآ کنون در این بهار


سر را بنه بر سینه ام

 

: بيژن ترقی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه شانزدهم تیر 1387  |
 شعر زیبایی از عراقی
چه خوش باشد که دلدارم تو باشی


ندیم و مونس و یارم تو باشی


دل پر درد را درمان تو سازی


شفای جان بیمارم تو باشی


اگر جمله جهانم خصم گردند


نترسم چون نگهدارم تو باشی


همی نالم چو بلبل در سحرگاه


به بوی آنکه گلزارم تو باشی


چو گوید وصف روی ماه رویی


غرض زان زلف و رخسارم تو باشی


اگر نام تو گویم ور نگویم


مرادم بگفت آنم تو باشی


از آن دل در تو بندد چون عراقی


که می خواهم که دلدارم تو باشی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه یازدهم تیر 1387  |
 شعر زیبایی از عراقی
دلی دارم، چه دل؟ محنت سرایی 

 

               که در وی خوشدلی را نیست جایی 

 

 
دل مسکین چرا غمگین نباشد؟  

 

                 که در عالم نیابد دل‌ربایی 

 

 
تن مهجور چون رنجور نبود؟   

 

                     چه تاب کوه دارد رشته تایی؟ 

 


چگونه غرق خونابه نباشم؟   

 

                     که دستم می‌نگیرد آشنایی 

 

 
بمیرد دل چو دلداری نبیند

 

                          بکاهد جان چون نبود جان فزایی 

 

 
بنالم بلبل‌آسا چون نیابم  

 

                         ز باغ دلبران بوی وفایی 

 


فتادم باز در وادی خون خوار 

 

                      نمی‌بینم رهی را رهنمایی 

 

 
نه دل را در تحیر پای بندی 

 

                        نه جان را جز تمنی دلگشایی

 

 
درین وادی فرو شد کاروان‌ها  

 

                     که کس نشنید آواز درایی 

 


درین ره هر نفس صد خون بریزد    

 

             نیارد خواستن کس خونبهایی 

 

 
دل من چشم می‌دارد کزین ره  

 

                 بیابد بهر چشمش توتیایی 

 

 
روانم نیز در بسته است همت 

 

                  که بگشاید در راحت سرایی 

 

 
تنم هم گوش می‌دارد کزین در   

 

               به گوش جانش آید مرحبایی 

 


تمنا می‌کند مسکین عراقی    

 

                 که دریابد بقا بعد از فنایی 

 
عراقی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه یازدهم تیر 1387  |
 قصه های ننه دریای احمد شاملو
يکي بود يکي نبود.


جز خدا هيچ‌چي نبود


زير ِ اين تاق ِ کبود،


 

نه ستاره

 

 

 
 
 
 نه سرود.


 
 

عموصحرا، تُپُلي


با دو تا لُپ ِ گُلي


پا و دست‌اِش کوچولو


ريش و روح‌اِش دوقلو


چپق‌اِش خالي و سرد


دلک‌اِش درياي ِ درد

،
دَر ِ باغو بسّه بود


دَم ِ باغ نشسّه بود:

 


«ــ عموصحرا! پسرات کو؟»


 

«ــ لب ِ دريان پسرام.

 

 
دختراي ِ ننه‌دريارو خاطرخوان پسرام.


طفليا، تنگ ِ غلاغ‌پر، پاکشون


خسته و مرده، ميان


از سر ِ مزرعه‌شون.


تن ِشون خسّه‌ي ِ کار


دل ِشون مُرده‌ي ِ زار


دسّاشون پينه‌تَرَک


لباساشون نمدک


پاهاشون لُخت و پتي


کج‌کلاشون نمدي،


مي‌شينن با دل ِ تنگ


لب ِ دريا سر ِ سنگ.


 

 

طفليا شب تا سحر گريه‌کنون


خوابو از چشم ِ به‌دردوخته‌شون پس مي‌رونن


توي ِ درياي ِ نمور


مي‌ريزن اشکاي ِ شور

 

 


مي‌خونن ــ آخ که چه دل‌دوز و چه دل‌سوز مي‌خونن! ــ:


 

 

«ــ دختراي ِ ننه‌دريا! کومه‌مون سرد و سياس


چش ِ اميد ِمون اول به خدا، بعد به شماس.


 

 

کوره‌ها سرد شدن


سبزه‌ها زرد شدن


خنده‌ها درد شدن.


 

 

از سر ِ تپه، شبا


شيهه‌ي ِ اسباي ِ گاري نمياد،


از دل ِ بيشه، غروب


چهچه ِ سار و قناري نمياد،


 

 

ديگه از شهر ِ سرود


تک‌سواري نمياد.


 

 

ديگه مهتاب نمياد


کرم ِ شب‌تاب نمياد.


برکت از کومه رفت


رستم از شانومه رفت:


تو هوا وقتي که برق مي‌جّه و بارون مي‌کنه


کمون ِ رنگه‌به‌رنگ‌اِش ديگه بيرون نمياد،


رو زمين وقتي که ديب دنيارو پُرخون مي‌کنه


سوار ِ رخش ِ قشنگ‌اِش ديگه ميدون نمياد.

 


شبا شب نيس ديگه، يخ‌دون ِ غمه


عنکبوتاي ِ سيا شب تو هوا تار مي‌تنه.


 

 

ديگه شب مرواري‌دوزون نمي‌شه


آسمون مثل ِ قديم شب‌ها چراغون نمي‌شه.


 

 

غصه‌ي ِ کوچيک ِ سردي مث ِ اشک ــ


جاي ِ هر ستاره سوسو مي‌زنه،


سر ِ هر شاخه‌ي ِ خشک


از سحر تا دل ِ شب جغده که هوهو مي‌زنه.


 

 

دلا از غصه سياس


آخه پس خونه‌ي ِ خورشيد کجاس؟


 

 

قفله؟ وازش مي‌کنيم!


قهره؟ نازش مي‌کنيم!


مي‌کِشيم منت ِشو


مي‌خريم همت ِشو!


 

 

مگه زوره؟ به خدا هيچ‌کي به تاريکي‌ي ِ شب تن نمي‌ده


موش ِ کورم که مي‌گن دشمن ِ نوره، به تيغ ِ تاريکي گردن

 

نمي‌ده!


 

 

دختراي ِ ننه‌دريا! رو زمين عشق نموند


خيلي وخ پيش باروبنديل ِشو بست خونه تکوند

 


ديگه دل مثل ِ قديم عاشق و شيدا نمي‌شه


تو کتابم ديگه اون‌جور چيزا پيدا نمي‌شه.

 


دنيا زندون شده: نه عشق، نه اميد، نه شور،


برهوتي شده دنيا که تا چِش کار مي‌کنه مُرده‌س و گور.

 


نه اميدي ــ چه اميدي؟ به‌خدا حيف ِ اميد! ـ

ـ
نه چراغي ــ چه چراغي؟ چيز ِ خوبي مي‌شه ديد؟ ــ


نه سلامي ــ چه سلامي؟ همه خون‌تشنه‌ي ِ هم! ـ

ـ
نه نشاطي ــ چه نشاطي؟ مگه راه‌اِش مي‌ده غم؟ ــ:

 


داش آکل، مرد ِ لوتي،


ته خندق تو قوتي!


توي ِ باغ ِ بي‌بي‌جون


جم‌جمک، بلگ ِ خزون!

 


ديگه دِه مثل ِ قديم نيس که از آب دُر مي‌گرفت


 

باغاش انگار باهارا از شکوفه گُر مي‌گرفت:

 

آب به چشمه! حالا رعيت سر ِ آب خون‌مي‌کنه


واسه چار چيکه‌ي ِ آب، چل‌تارو بي‌جون مي‌کنه

.
نعشا مي‌گندن و مي‌پوسن و شالي مي‌سوزه


پاي ِ دار، قاتل ِ بي‌چاره همون‌جور تو هوا چِش مي‌دوزه

 


ــ «چي مي‌جوره تو هوا؟


رفته تو فکر ِ خدا؟...»

 


ــ «نه برادر! تو نخ ِ ابره که بارون بزنه


شالي از خشکي درآد، پوک ِ نشا دون بزنه:


اگه بارون بزنه!


آخ! اگه بارون بزنه!».

 


دخترايِ ننه‌دريا! دل ِمون سرد و سياس


چِش ِ اميدمون اول به خدا بعد به شماس.

 


اَزَتون پوست ِ پيازي نمي‌خايم


خود ِتون بس ِمونين، بقچه‌جاهازي نمي‌خايم.

 


چادر ِ يزدي و پاچين نداريم


زير ِ پامون حصيره، قالي‌چه و قارچين نداريم.

 


بذارين برکت ِ جادوي ِ شما


دِه ِ ويرونه‌رو آباد کنه


شب‌نم ِ موي ِ شما


جيگر ِ تشنه‌مونو شاد کنه


شادي از بوي ِ شما مَس شه همين‌جا بمونه


غم، بره گريه‌کنون، خونه‌ي ِ غم جابمونه...»

 


 


پسراي ِ عموصحرا، لب ِ درياي ِ کبود


زير ِ ابر و مه و دود


شبو از راز ِ سيا پُرمي‌کنن

،
توي ِ درياي ِ نمور


مي‌ريزن اشکاي ِ شور


کاسه‌ي ِ دريارو پُردُر مي‌کنن.

 


دختراي ِ ننه‌دريا، تَه ِ آب


مي‌شينن مست و خراب.

 


نيمه‌عُريون تن ِشون


خزه‌ها پيرهن ِشون


تن ِشون هُرم ِ سراب


خنده‌شون غُل‌غُل ِ آب


لب ِشون تُنگ ِ نمک


وصل ِشون خنده‌ي ِ شک


دل ِشون درياي ِ خون،


پاي ِ ديفار ِ خزه


مي‌خ��نن ضجه‌کنون:

 


«ــ پسراي ِ عموصحرا لب ِ تون کاسه‌نبات


صدتا هجرون واسه يه وصل ِ شما خمس و زکات!


دريا از اشک ِ شما شور شد و رفت


بخت ِمون از دَم ِ در دور شد و رفت

.
راز ِ عشقو سر ِ صحرا نريزين


اشک ِتون شوره، تو دريا نريزين!


اگه آب شور بشه، دريا به زمين دَس نمي‌ده


ننه‌دريام ديگه مارو به شما پس نمي‌ده.


ديگه اون‌وخ تا قيامت دل ِ ما گنج ِ غمه


اگه تا عمر داريم گريه کنيم، باز کمه

.
پرده زنبوري‌ي ِ دريا مي‌شه بُرج ِ غم ِمون


عشق ِتون دق مي‌شه، تا حشر مي‌شه هم‌دَم ِمون!»

 


 


مگه ديفار ِ خزه موش نداره؟


مگه موش گوش نداره؟ ــ

 


موش ِ ديفار، ننه‌دريا رو خبردار مي‌کنه:


ننه‌دريا، کج و کوج


بددل و لوس و لجوج،


جادو در کار مي‌کنه.

ــ
تا صداشون نرسه


لب ِ درياي ِ خزه،


از لج‌اِش، غيه‌کشون ابرارو بيدار مي‌کنه:

 


اسباي ِ ابر ِ سيا


تو هوا شيهه‌کشون

،
بشکه‌ي ِ خالي‌ي ِ رعد


روي ِ بوم ِ آسمون.


آسمون، غرومب‌غرومب

!
طبل ِ آتيش، دودودومب!


نعره‌ي ِ موج ِ بلا


مي‌ره تا عرش ِ خدا;


صخره‌ها از خوشي فرياد مي‌زنن.


دخترا از دل ِ آب داد مي‌زنن:

 


«ــ پسراي ِ عموصحرا!


دل ِ ما پيش ِ شماس.


نکنه فکر کنين


حقه زير ِ سر ِ ماس:


ننه‌درياي ِ حسود


کرده اين آتش و دود!»

 



پسرا، حيف! که جز نعره و دل‌ريسه‌ي ِ باد


هيچ صداي ِ ديگه‌ئي


به گوشاشون نمياد!

ــ
غم ِشون سنگ ِ صبور


کج‌کلاشون نمدک


نگاشون خسته و دور


دل ِشون غصه‌تَرَک،


تو سياهي، سوت و کور


گوش مي‌دن به موج ِ سرد


مي‌ريزن اشکاي ِ شور


توي ِ درياي ِ نمور...

 


 


جُم جُمَک برق ِ بلا


طبل ِ آتيش تو هوا!


خيزخيزک موج ِ عبوس


تا دَم ِ عرش ِ خدا!


نه ستاره نه سرود


لب ِ درياي ِ حسود،


زير ِ اين تاق ِ کبود


جز خدا هيچ‌چي نبود


جز خدا هيچ‌چي نبود

زنده ياد احمد شاملو

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه نهم تیر 1387  |
 شعر بسیار زیبایی از حضرت سعدی
می‌برزند ز مشرق شمع فلک زبانه 

 

                 ای ساقی صبوحی درده می شبانه 

 


عقلم بدزد لختی چند اختیار دانش  

 

                هوشم ببر زمانی تا کی غم زمانه 

 


گر سنگ فتنه بارد فرق منش سپر کن 

 

             ور تیر طعنه آید جان منش نشانه 

 
گر می به جان دهندت بستان که پیش دانا   

 

    ز آب حیات بهتر خاک شرابخانه 

 


آن کوزه بر کفم نه کب حیات دارد 

 

                   هم طعم نار دارد هم رنگ ناردانه 


 
صوفی چگونه گردد گرد شراب صافی    

 

           گنجشک را نگنجد عنقا در آشیانه 

 

 
دیوانگان نترسند از صولت قیامت  

 

                   بشکیبد اسب چوبین از سیف و تازیانه 

 


صوفی و کنج خلوت سعدی و طرف صحرا  

 

       صاحب هنر نگیرد بر بی هنر بهانه 

 

 
سعدی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه نهم تیر 1387  |
 مهر مادری شعر بسیار زیبایی از ایرج میرزا
داد معشوقه به عاشق پیغام


 که کند مادر تو با من جنگ


هر کجا بیندم از دور کند


  چهره پر چین و جبین پر آژنگ


با نگاه غضب آلوده زند

 
 بر دل نازک من تیر خدنگ


از در خانه مرا طرد کند


 همچو سنگ از دهن قلماسنگ


مادرسنگ دلت تا زنده است


 شهد در کام من و توست شرنگ


نشوم یکدل و یکرنگ تورا


  تا نسازی دل او از خون رنگ


گرتوخواهی به وصالم برسی


 بایداین ساعت و بی خوف و درنگ


روی و سینه تنگش بدری


 دل برون آری از آن سینه تنگ


گرم و خونین به منش بازآری

 
 تابرد زآیینه قلبم زنگ


عاشق بی خبر ناهنجار


 بل نه آن فاسق بی عصمت و ننگ


حرمت مادری از یاد ببرد


 مست از باده و دیوانه ز بنگ


رفت و مادر را افکند به خاک


سینه بدرید و دل آورد به چنگ


قصد سر منزل معشوقه نمود


 دل مادر به کفش چون نارنگ


از قضا خورد دم در به زمین


 واندکی رنجه شد او را آرنگ


آن دل گرم که جان داشت هنوز


 اوفتاد از کف آن بی فرهنگ


از زمین باز چو برخاست نمود


 پی برداشتن دل آهنگ


دید کز آن دل آغشته به خون


آید آهسته برون این آهنگ


آه دست پسرم یافت خراش


 وای پای پسرم خورد به سنگ

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه چهارم تیر 1387  |
 شعری از حضرت حافظ
بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت 

 

            و اندر آن برگ و نوا خوش ناله‌های زار داشت 

 

 
گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست 

 

          گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت 

 

 
یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض  

 

             پادشاهی کامران بود از گدایی عار داشت 

 

 
در نمی‌گیرد نیاز و ناز ما با حسن دوست 

 

               خرم آن کز نازنینان بخت برخوردار داشت 

 


خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم   

 

            کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت 

 

 
گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن  

 

                   شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت 

 


وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیر 

 

          ذکر تسبیح ملک در حلقه زنار داشت 

 

 
چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت

 

              شیوه جنات تجری تحتها الانهار داشت 


حافظ

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه سوم تیر 1387  |
 شعری از حضرت حافظ
خلوت گزيده را به تماشا چه حاجتست


چون كوي دوست هست به صحرا چه حاجتست


جانا به حاجتي كه تو را هست با خدا


آخر دمي بپرس كه ما را چه حاجتست


ارباب حاجتيم و زبان سئوال نيست


در حضرت كريم تمنا چه حاجتست


محتاج قصه نيست گرت قصد خون ماست


چون رخت ازآن توست به يغما چه حاجتست


جام جهان نماست ضمير منير دوست


اظهار احتياج خود آنجا چه حاجتست


اي مدعي برو كه مرا با تو كار نيست


احباب حاضرند به اعدا چه حاجتست


آن شد كه بار منت ملاح بردمي


گوهر چو دست داد به دريا چه حاجتست

 


شعر : حافظ

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه سوم تیر 1387  |
 شعری از حضرت حافظ
مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو


يادم از كشته خويش آمد و هنگام درو


گفتم اي بخت بخسبيدي و خورشيد دميد


گفت با اين همه از سابقه نوميد مشو


گر روي پاك و مجرد چو مسيحا به فلك


از فروغ تو به خورشيد رسد صد پرتو


آسمان گو مفروش اين عظمت كاندر عشق


خرمن مه به جويي ، خوشه پروين به دو جو


تكيه بر اختر شبگرد مكن كين عيار


تاج كاووس ربود و كمر كيخسرو



شعر : حافظ

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه سوم تیر 1387  |
 خانه ام اتش گرفته است از استاد اخوان ثالث
خانه ام اتش گرفته است از استاد اخوان ثالث

 

خانه ام آتش گرفته است آتشی جانسوز
 

هر طرف می سوزد این آتش
 

پرده ها و فرش ها را تارشان با پود
 


من به هر سو می دوم گریان
 

در لهیب اتش پر دود


وز میان خنده هایم تلخ
 

و خروش گریه ام ناشاد
 

از درون خسته سوزان
 

می کنم فریاد، ای فریاد، ای فریاد...


از فراز بام هاشان شاد
 

دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب
 

بر من آتش به جان ناظر
 

در پناه این مشبک شب
 


من به دستان پر از تاول
 

این طرف را می کنم خاموش
 

وز لهیب آن روم از هوش
 


زان دگر سو شعله برخیزد به گردش دود
 

تا سحرگاهان که می داند که بود من شود نابود.
 


خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
 

صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر
 


وای آیا هیچ سر بر می کنند از خواب
 

مهربان همسایگانم از پی امداد؟
 

سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
 

می کنم فریاد ، ای فریاد ، ای فریاد
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه یکم تیر 1387  |
 
 
بالا