تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 هذیان دل بخش 39 از عذرا مجیبی
دلبستگی هامو طبقه بندی کردم وچه ارزشمندن  که تو زندگیم همواره بامن بودند وهستند وخواهند بود وخلل پذیر بود هر بنا که می بینی.مگر  بنای محبت که عاری از خلل است ....۱.عشق مادرم گرچه ۳ ساله حضور مادیشو ندارم...۲ شعر که از دل سوخته مادرم اموختم وپلی شد برای دوست داشتن وعشق ورزیدن وشاعرانه زیستن..۳ اشعار دلسوختگان وشوریدگان بزرگ تاریخ وطنم./۴ عشق ورزیدن به انسان ها ولمس درد وناکامیشان۵ همسرم که شاعر گونه امد وشاعرانه زیست وعاشقانه رفت../۶.دخترم وپسرم که واقعا هردو چون خودم معنی عشق ورزیدن را اموختند وچه با شکوهند هر دو./۷ ودوستانی که یا ارتباط کاری داشتم یا بستگانی که باهاشون دوست بودم گرچه خیلی اندک بودند چون فکر نان هرگز مجال نزدیک شدنم را بکسی نداد../۸ دوستانی که د ردنیای مجازی با هاشون از طریق قلم اشنا شدم وبرام ارزشمندند وهمیشه در یادهام خواهند بود ولی یکی ازین دوستان که در اولین ماه های حضورم درین دنیای مجازی با قلمش اشنا شدم وسخت شیفته قلمش شدم وشخصیتش وحتا طرز نوشتار وادب ونزاکت واحساس مشترکی که از نوشته هاش داشتم والبته این حس را اول ایشون کلید زدند ومن اول متوجه عظمتش نشدم وایشون زود رفتند  وهرگز نیومدن توی این محیط ولی اثاری که ازشون بجا مونذه ارزشمندترین یادگاری است برای من وشاید تعدادی که اگر اون چه بودند را دریافته باشند وشایدم هنوز در ارتباط باشند ومن اعتراف می کنم که با حضور اندکشان تنها انسانیست که روحم را تسخیر کرده شاید کسی باورش نشه که این حس بس شگرف فقط با چند مسیج خیلی محترمانه وبدون هیچ گفتمان اغاز شد وبرای هردومون بطور یقین می دونم جاودانه خواهد بود حتا موقع نوشتن یا یاد کردن از ایشون وعظمت نزاکت وبینش عرفانیشون هنوزم با دستان لرزان وطپش قلبم دارم می نویسم ومنتظر نیمه های شبی هستم برای همیشه که از راه نخواهد رسید بزرگش میدارم وعشقش را مقدس دیدم../۹/واما بازم تنها چیزی که با من بود وبا هاش زیستم وادامه خواهم داد همانا شعر وعرفانه گرچه خامم وبیسواد وشاگردم نمیتونم باشم ولی با دنیاشون اشنام وسیر خواهم کرد همیشه چون دانش اموزی که الف با می اموزد خواهم اموخت لذتی که ازین اشعار بخصوص که با صدای دلنشین اساتید موسیقی بزرگ باشه به اوج خواهم رفت ودوستانم را درین دنیای تنهایی وخلوتم ازین حس ودنیا با ارسال اشعارشون سهیم خواهم کرد.تنها ماندگار زندگی بر باد رفته ام همانا دنیای شعروموسیقی است که تا دم مرگم ازشون جدا نخواهم شد.../همه گفتند همه رفتند اما من با یه دنیا ارزو جا موندم

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387  |
 شعر زیبایی از استاد ابتهاج
شبی که آوای نی تو شنیدم


چو آهوی تشنه پی تو دویدم


دوان دوان تا لبه چشمه رسیدم


نشانه ای از نی و نغمه ندیدم


تو ای پری کجائی ؟ که رخ نمینمائی


از آن بهشت پنهان دری نمیگشائی


من همه جا پی تو گشته ام


از مه مهر نشان گرفته ام


بوی ترا زگل شنیده ام


دامن گل از آن گرفته ام


تو ای پری کجائی ؟ که رخ نمینمائی


از آن بهشت پنهان دری نمیگشائی


دل من سرگشته ی تو


نفسم آغشته ی تو


به باغ رویاها چو گلت بویم


بر آب و آئینه چو مهت جویم


تو ای پری کجائی ؟


در این شب یلدا ز پی ات پویم


به خواب و بیداری سخنت گویم


تو ای پری کجائی ؟


مه و ستاره درد من میدانند


که همچو من پی تو سرگردانند


شبی کنار چشمه پیدا شو


میان اشک من چو گل وا شو


تو ای پری کجائی ؟ که رخ نمینمائی


از آن بهشت پنهان دری نمیگشائی


شعر از استاد هوشنگ ابتهاج - سایه
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387  |
 شعر بسیار زیبایی از حافظ
سرو چمان من چرا ميل چمن نمي‏كند

 

 همدم گل نمي‏شود ياد سمن نمي‏كند


تا دل هرزه‏گرد من رفت به چين زلف  او_

 

 زان سفر دراز خود عزم وطن نمی کند‏


چون ز نسيم مي‏شود زلف بنفشه پر شكن

 

  وه كه دلم چه ياد از آن عهدشكن نمي‏كند


دل به اميد روي او همدم جان نمي‏شود

 

 جان به هواي كوي او خدمت تن نمي‏كند


پيش كمان ابرويش لابه همي كنم ولي

 

 گوش كشيده است از آن گوش به من نمي‏كند


دي گله‏اي ز طره‏اش كردم و از سر فسوس

 

 گفت كه اين سياه كج گوش به من نمي‏كند


ساقي سيم ساق من گر همه درد مي‏دهد

 

 كيست كه تن چو جام مي جمله دهن نمي‏كند


با همه عطف دامنت آيدم از صبا عجب

 

 كز گذر تو خاك را مشك ختن نمي‏كند


كشته‏ء غمزه‏ء تو شد حافظ ناشنيده پند

 

 تيغ سزاست هر كه را درد سخن نمي‏كند

 

سرو چمان من چرا ميل چمن نمي‏كند

 

 همدم گل نمي‏شود ياد سمن نمي‏كند

 

 تا دل هرزه‏گرد من رفت به چين زلف

 

 او زان سفر دراز خود عزم وطن نمی کند‏

 

چون ز نسيم مي‏شود زلف بنفشه پر شكن

 

  وه كه دلم چه ياد از آن عهدشكن نمي‏كند

 

 دل به اميد روي او همدم جان نمي‏شود

 

 جان به هواي كوي او خدمت تن نمي‏كند

 

 پيش كمان ابرويش لابه همي كنم ولي _


 گوش كشيده است از آن گوش به من نمي‏كند

 

دي گله‏اي ز طره‏اش كردم و از سر فسوس

 

 گفت كه اين سياه كج گوش به من نمي‏كند

 

ساقي سيم ساق من گر همه درد مي‏دهد

 

 كيست كه تن چو جام مي جمله دهن نمي‏كند

 

 با همه عطف دامنت آيدم از صبا عجب

 

 كز گذر تو خاك را مشك ختن نمي‏كند

 

 كشته‏ء غمزه‏ء تو شد حافظ ناشنيده پند

 

 تيغ سزاست هر كه را درد سخن نمي‏كند

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387  |
 شعری از استاد منزوی
خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن
 
بود
 
و ماه را زبلندایش به سوی خاک کشیدن
 
بود

پلنگ من -دل مغرورم -جهید و پنجه به
 
خالی زد

که عشق - ماه بلند من - ورای دست
 
رسیدن بود
 
گل شکفته خدا حافظ اگر چه لحظه ی
 
دیدارت

ظهور وسوسه ای در من به نام دیدن و
 
چیدن بود
 
من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری
 
 
که هردو باورمان ز آغاز به یکدگر نرسیدن
 
بود
 
اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما

بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود
 
شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به
 
 کام من

فریبکار دغل پیشه بهانه اش نشنیدن بود
 
چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک
 
ابریشم

تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر
 
پریدن بود
 
زنده یاد حسین منزوی
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387  |
 شعری از حافظ
 سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

 

دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی


چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو

 

ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی

 
زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت

 

 صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی

 

 


سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل

 

شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی

 
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست

 

ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی

 
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست

 

 ره روی باید جهان سوزی نه خامی

 

بی‌غمی


آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست

 

عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی


خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم

 

 کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی


گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق

 

 کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیستم خرداد 1387  |
 شعری از سعدی
من چه در پای تو ریزم که سزای تو بود



سر نه چیزی ست که شایسته پای تو بود



خرم آن روز که در روی تو باشد همه عمر



وین نباشد مگر آن روزکه رای تو بود



ذره‌ای در همه اجزای من مسکین نیست



که نه آن ذره معلق به هوای تو بود



تا تو را جای شد ای سرو روان در دل من



هیچ کس می‌نپسندم که به جای تو بود



به وفای تو که گر خشت زنند از گل من



همچنان در دل من مهر و وفای تو بود



غایت آنست که ما در سر کار تو رویم



مرگ ما باک نباشد چو بقای تو بود



من پروانه صفت پیش تو ای شمع چگل



گر بسوزم گنه من نه خطای تو بود



عجبست آن که تو را دید و حدیث تو شنید



که همه عمر نه مشتاق لقای تو بود



خوش بود ناله دلسوختگان از سر درد



خاصه دردی که به امید دوای تو بود



ملک دنیا همه با همت سعدی هیچست



پادشاهیش همین بس که گدای تو بود

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387  |
 چراغها وفانوسها شعر منتشر نشده اي از رسول مقصودي
 
شب را چراغي مي بايد مهتاب وار



تا كودك پيمودن



از بطن ديدن بزايد



ورنه كسي را از پرتگاه هولناك



اميد گريز گاهي نميتواند بود



تدبير زيستن را چراغي است



واحساس ديدار همرهان را فانوسي است



چراغها خانه را روشن مي كنند



ولي در فضاي پهناور شب



كورسويي بيش ندارند



چراغها پيش پا را روشن مي كنند



بي نثار فروغي به شاهراه گمشده



چرا كه انيشتن



اموزگارانه



مغزها را براي انفجار بارور مي كند



فانوسها روشنتر بودند



ولي دردا



كه تند باد ها



در كشتن انها



شتابي هراسناك دارند



چرا كه هنگامه اي چنان گريز ناك است



كه پدران دلباخته عروسان خويشند



ومادران رقيب دخترانشان



وعشق كالايي است بازاري



كه تنها به سكه زرينش مي توان خريد



چراغها خاموشند



وفانوس ها در رهگذر بادها



تلاشي مذبوحانه دارند



وما را در قعر ظلمت



جز ماندن نا گزير .گريزي نيست



رسول مقصودي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه هجدهم خرداد 1387  |
 شعری از بابا طاهر
دلا از درد تنهایی به جونم


ز آه و نالهءخود در فغونم


شبان تار از درد جدایی


کنه فریاد مغز استخونم


عزیزون از غم و درد جدایی


به چشمونم نمونده روشنایی


گرفتارم به دام غربت و درد


نه یار و همدمی نه آشنایی



فلک کی بشنوه آه و فغونم


به هر گردش زنه آتش به جونم


یه عمری بگذرونم با غم و درد

 


به کام دل نگرده آسمونم



نمی دونم دلم دیوونهءکیست


اسیر نرگس مستونهءکیست


نمی دونم دل سرگشتهءما


کجا می گردد و در خونهءکیست


مو کز سوته دلانم چون ننالم


مو کز بی حاصلانم چون ننالم


نشسته بلبلان با گل بنالند


مو که دور از گلانم چون ننالم



بوَد درد من و درمونم از دوست


بوَد وصل من و هجرونم از دوست


اگر قصابم از تن واکنه پوست


جدا هرگز نگرده جانم از دوست



من آن آوارهءبی خانمونم


من آن محنت نصیب سخت جونم


من آن سرگشته خارم در بیابون


که هر بادی وزه پیشش دوونم



به صخرا بنگرم صحرا ته بینم


به دریا بنگرم دریا ته بینم


به هرجا بنگرم کوه و در و دشت


نشان از قامت رعنا ته بینم



غم عشقت بیابون پرورم کرد


هوای وصل بی بال و پرم کرد


به مو گفتی صبوری کن صبوری

 


صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد



دلا خوبان دل خونین پسندند


دلا خون شو که خوبان این پسندند

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه هجدهم خرداد 1387  |
 شعری از دکتر پرویز ناتل خانلری
گفت خوانی که چنین الوان است


لایق تحفه‌ی این مهمان است


میکنم شکر که درویش نیم


خجل از ماحضر خویش نیم


گفت و بنشست و بخورد از آن گند


تا بیاموزد از آن مهمان پند


عمر در اوج فلک برده به سر


دم زده در نفس باد سحر


ابر را دیده به زیر پر خویش


حَیَوان را همه فرمانبر خویش


سینه‌ی کبک و تذرو تیهو


تازه و گرم شده طعمه‌ی او


بار ها آمده شادان ز سفر


به رهش بسته فلک طاق ظفر


اینک افتاده در این لاشه‌ی گند

 
باید از زاغ بیاموزد پند


بوی گندش دل و جان تافته بود


حال بیماری دق یافته بود


دلش از وحشت بیزاری ریش


گیج شد بست دمی دیده‌ی خویش


یادش آمد که در آن اوج سپهر


هست پیروزی و زیبایی و مهر


شادی و نصرت و فتح و ظفر است

 
نفس خرم باد سحر است


دیده بگشود و به هر سو نگریست


دید گردش اثری زینها نیست

 
هرچه بود از همه سر خواری بود


وحشت و نفرت و بیماری بود


بال بر هم زد و بر خواست ز جا


گفت ای دوست ببخشای مرا


سالها باش و بر این گند بناز


تو و مردار تو و عمر دراز


من نیم در خور این مهمانی


گند و مردار تو را ارزانی


گر در اوج فلکم باید مرد


عمر در گند به سر نتوان برد


شهپر شاه هوا اوج گرفت


زاغ را دیده بر او مانده شگفت


سوی بالا شد و بالا تر شد


راست با مهر فلک همسر شد


لحظه‌ای بعد بر این چرخ کبود


نقطه ای بود و دگر هیچ نبود


«دکتر پرویز ناتل خانلری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387  |
 شعری از سعدی
دوست می‌دارم من این نالیدن دلسوز را


تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را


شب همه شب انتظار صبح رویی می‌رود


کان صباحت نیست این صبح جهان افروز را


وه که گر من بازبینم چهر مهرافزای او


تا قیامت شکر گویم طالع پیروز را


گر من از سنگ ملامت روی برپیچم زنم


جان سپر کردند مردان ناوک دلدوز را


کامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست


بر زمستان صبر باید طالب نوروز را


عاقلان خوشه چین از سر لیلی غافلند


این کرامت نیست جز مجنون خرمن سوز را


عاشقان دین و دنیاباز را خاصیتیست


کان نباشد زاهدان مال و جاه اندوز را


دیگری را در کمند آور که ما خود بنده‌ایم


ریسمان در پای حاجت نیست دست آموز را


سعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیست


در میان این و آن فرصت شمار امروز را


حضرت سعدی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387  |
 شعر از عراقی
عشق شوری در نهاد ما نهاد

 

جان ما در بوته سودا نهاد

 


گفت و گویی در زبان ما فکند

.

 جست و جویی در درون ما نهاد


از خمستان جرعه ای بر خاک ریخت

 

 جنبشی در آدم و حوا نهاد


دم به دم در هر لباسی رخ نمود

 

 لحظه لحظه جای دیگر پا نهاد


چون نبود او را معین خانه ای .

 

 هر کجا جا دید رخت آنجا نهاد


حسن را بر دیده خود جلوه داد

 

 منتی بر عاشق شیدا نهاد


یک کرشمه کرد با خود آنچنانک .

 

 فتنه ای در پیر و در برنا نهاد


تا تماشای وصال خود کند

 

 نور خود در دیده ی بینا نهاد


تا کمال علم او ظاهر شود

 

 این همه اسرار در صحرا نهاد


شور و غوغایی بیامد از جهان

 

 حسن او چون دست در یغما نهاد


چون در آن غوغا عراقی را بدید .

 

 نام او سر دفتر غوغا نهاد



فخر الدین عراقی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه یازدهم خرداد 1387  |
 شعری از سعدی
ای ساربان آهسته رو کآرام جانم میرود


وان دل که با خود داشتم با دلستانم میرود


من ماندهام مهجور از او بیچاره و رنجور از او


گویی که نیشی دور از او در استخوانم میرود


گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون


پنهان نمیماند که خون بر آستانم میرود


محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان


کز عشق آن سرو روان گویی روانم میرود


او میرود دامن کشان من زهر تنهایی چشان


دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم میرود


برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم


چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم میرود


با آن همه بیداد او وین عهد بیبنیاد او


در سینه دارم یاد او یا بر زبانم میرود


بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین


کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم میرود


شب تا سحر مینغنوم و اندرز کس مینشنوم


وین ره نه قاصد میروم کز کف عنانم میرود


گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل


وین نیز نتوانم که دل با کاروانم میرود


صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من


گر چه نباشد کار من هم کار از آنم میرود


در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن


من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود


سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بیوفا


طاقت نمیارم جفا کار از فغانم میرود

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه یازدهم خرداد 1387  |
 شعری از استاد شهریار
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

 


بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا


نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی


سنگدل این زودتر می‌خواستی حالا چرا


عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست


من که یک امروز مهمان توام فردا چرا


نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم


دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا


وه که با این عمرهای کوته بی‌اعتبار


اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا


شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود


ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا


ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت


اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا


آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می‌کند


در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا


در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین


خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا


شهریارا بی‌جیب خود نمی‌کردی سفر


این سفر راه قیامت میروی تنها چر

 

استاد محمد حسین شهریارا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه نهم خرداد 1387  |
 شعری از فروغ
آن تيره مردمکها، آه


آن صوفيان سادهء خلوت نشين من


در جذبهء سماع دو چشمانش


از هوش رفته بودند



ديدم که بر سراسر من موج می زند


چون هرم سرخگونهء آتش


چون انعکاس آب


چون ابری از تشنج بارانها


چون آسمانی از نفس فصلهای گرم


تا بی نهايت


تا آنسوی حيات


گسترده بود او



ديدم در وزيدن دستانش


جسمیت وجودم


تحليل می رود


ديدم که قلب او


با آن طنين ساحر سرگردان


پيچيده در تمامی قلب من

ساعت پريد


پرده بهمراه باد رفت


او را فشرده بودم


در هالهء حريق


می خواستم بگويم


اما شگفت را


انبوه سايه گستر مژگانش


چون ريشه های پردهء ابريشم


جاری شدند از بن تاريکی


در امتداد آن کشالهء طولانی طلب


وآن تشنج، آن تشنج مرگ آلود


تا انتهای گمشدهء من



ديدم که می رهم


ديدم که می رهم



ديدم که پوست تنم از انبساط عشق ترک می خورد


ديدم که حجم آتشينم


آهسته آب شد


و ريخت، ريخت، ريخت


در ماه، ماه به گودی نشسته، ماه منقلب تار



در يکديگر گريسته بوديم


در يکديگر تمام لحظهء بی اعتبار وحدت را


ديوانه وار زيسته بوديم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه هشتم خرداد 1387  |
 هاتف
به حریم خلوت خود شبی چه شود نهفته بخوانیَم
به کنار من بنشینی و به کنار خود بنشانیَم
من اگر چه پیرم و ناتوان تو ز آستان خودت مران‏
که گذشته در غمت ای جوان همه روزگار جوانیَم
منم ای برید و دو چشم تر ز فراق آن مه نوسفر‏
به مراد خود برسی اگر به مراد خود برسانیَم
چو برآرم از ستمش فغان گله سر کنم من خسته جان
برد از شکایت خود زبان به تفقدات زبانیَم
به هزار خنجرم ار عیان زند از دلم رود آن زمان‏
که نوزاد آن مه مهربان به یکی نگاه نهانیَم
ز سموم سرکش این چمن همه سوخت چون بر و برگ من‏
چه طمع به ابر بهاری و چه زیان ز باد خزانیَم
شده‌ام چو هاتف بینوا به بلای هجر تو مبتلا‏
نرسد بلا به تو دلربا گر ازین بلا برهانیَم
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه هشتم خرداد 1387  |
 شعری از مولانا
درين سرما سر ما داري امروز

 

 دل عيش و تماشا داري امروز



ميفكن نوبت عشرت به فردا

 

 چو آسايش مهيا داري امروز

 


بگستر بر سر ما سايه خود

 

  كه خورشيدانه سيما داري امروز

 


درين خمخانه ما را ميهمان كن

 

 بدان همسايه كانجا داري امروز

 


نقاب از روي سرخ او فرو كش

 

  كه در پرده حميرا داري امروز

 


در اشكن كشتي انديشه ها را

 

 كه كفي همچو دريا داري امروز


سري از عين و شين و قاف برزن

 

 كه صد اسم و مسما داري امروز

 


خمش باش و مدم در ناي منطق

 

 كه مصر و نيشكرها داري امروز


مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه هشتم خرداد 1387  |
 شعری از سعدی
نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی  

 

            که به دوستان یک دل سر دست برفشانی 

 

 
دلم از تو چون برنجد که به وهم درنگنجد  

 

              که جواب تلخ گویی تو بدین شکردهانی 

 

 
نفسی بیا و بنشین سخنی بگو و بشنو   

 

            که به تشنگی بمردم بر آب زندگانی 

 

 
غم دل به کس نگویم که بگفت رنگ رویم 

 

             تو به صورتم نگه کن که سرایرم بدانی 

 


عجبت نیاید از من سخنان سوزناکم   

 

                 عجبست اگر بسوزم چو بر آتشم نشانی 

 


دل عارفان ببردند و قرار پارسایان   

 

                      همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی 

 

 
نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم  

 

            همه بر سر زبانند و تو در میان جانی 

 


اگرت به هر که دنیا بدهند حیف باشد  

 

                 و گرت به هر چه عقبی بخرند رایگانی 

 


تو نظیر من ببینی و بدیل من بگیری  

 

                   عوض تو من نیابم که به هیچ کس نمانی 

 


نه عجب کمال حسنت که به صد زبان بگویم 

 

         که هنوز پیش ذکرت خجلم ز بی زبانی 

 

 
مده ای رفیق پندم که نظر بر او فکندم  

 

                تو میان ما ندانی که چه می‌رود نهانی 

 


مزن ای عدو به تیرم که بدین قدر نمیرم 

 

               خبرش بگو که جانت بدهم به مژدگانی 

 

 
بت من چه جای لیلی که بریخت خون مجنون 

 

       اگر این قمر ببینی دگر آن سمر نخوانی 

 

 
دل دردمند سعدی ز محبت تو خون شد  

 

             نه به وصل می‌رسانی نه به قتل می‌رهانی 


سعدی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه پنجم خرداد 1387  |
 شعری ازحافظ
خوش است خلوت اگر یار یار من باشد 

 

             نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد 

 

 
من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم  

 

             که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد 

 

 
روا مدار خدایا که در حریم وصال 

 

                      رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد

 

 
همای گو مفکن سایه شرف هرگز   

 

                در آن دیار که طوطی کم از زغن باشد 

 


بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل 

 

           توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد 

 

 
هوای کوی تو از سر نمی‌رود آری

 

                    غریب را دل سرگشته با وطن باشد 

 

 
به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ   

 

         چو غنچه پیش تواش مهر بر دهن باشد 

 
حافظ

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه پنجم خرداد 1387  |
 شعری از حافظ
هر که شد محرم دل در حرم يار بماند


وان که اين کار ندانست در انکار بماند


اگر از پرده برون شد دل من عيب مکن


شکر ايزد که نه در پرده پندار بماند


صوفيان واستدند از گرو می همه رخت


دلق ما بود که در خانه خمار بماند


محتسب شيخ شد و فسق خود از ياد ببرد


قصه ماست که در هر سر بازار بماند


هر می لعل کز آن دست بلورين ستديم


آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند


جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت


جاودان کس نشنيديم که در کار بماند


گشت بيمار که چون چشم تو گردد نرگس


شيوه تو نشدش حاصل و بيمار بماند


از صدای سخن عشق نديدم خوشتر


يادگاری که در اين گنبد دوار بماند


داشتم دلقی و صد عيب مرا می پوشيد


خرقه رهن می و مطرب شد و زنار بماند


بر جمال تو چنان صورتگر چين حيران شد


که حديثش همه جا در در و ديوار بماند


به تماشاگه زلفش دل حافظ روزی


شد که بازآيد و جاويد گرفتار بماند


.
حافظ

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه چهارم خرداد 1387  |
 هذیان دل از عذرا مجیی بخش 37
كاش ميدونستم چرا من اينگونه زير ذره بينم از حافظ ومولانا نوشتم دوستي  نوشت درست نيست از اشعار بزرگان عرفان كه بزرگان موسيقي خوندند نوشتم گفت جوانان تحريك مي شند از بدبختي هاي زندگيم نوشتم گفت خيلي سطحي مي نويسي عزيزان من توي اين دنياي به اين گستردگي جهاني كه متنوعه هرکه هرچي بخواد مي تونه دنبالش بره چرا من يك نفرو زير ذره بين خطا وگناه وتحريك گذاشتند اين محيط از دو حال خارج نيست يا خوبه يا بد يا بهشته يا جهنم يا مطهره يا لجنزار همه ماهايي كه به نوعي اين جا حضور داريم بي نصيب ومبرا ازين داشته ها نيستيم ويك جرم بزرگمم كپي است ايا حضرات از خودشون  مطلب مي نويسن دنيا داره روي كپي رايت مي چرخه حالا منهم اگر هراز گاهي خطا مرتكب بشم شعري از بزرگان عارف گلچين كنم ميشم ماشين والانم طبق اخرين نظريه من يك موجود روانيم بايد برم ومداوا بشم باشه من همه اين گناهان كبيره را بر دوش مي گيرم چون اصلا من گناهكار بدنيا اومدم وتنها سرمايه ام دلي است كه اونم بدست دكتر ماندگار سه سال پيش دريده شده ولي عرياني وشوريده حاليم را هرگز از دست نخواهم داد ونوشتن را رها نخواهم كرد ولو بقيمت از دست دادن همان ابروي كذايي كه انتظارش را دارند باشه بازم ممنونم خوبه قلم انچنانيم ندارم كه حسادت ديگران را بر انگيزم نقدم كنند يك بيسواديم كه براي دل خودم مي نويسم همين وبس اما بازم ممنونم وخوشحال که دوستی هست معایبم را بگوید ولی من متاسفانه قابل اصلاح نیستم همین گیاهیم خودرو در لجنزار زندگی

 

واما دنبال این نوشتارم اشعار خیام فیلسوف بزرگ جهانی را  پست می کنم تقدیم به خیلیا که دلشان برایم می طپه

این قـافـله عـمر عجب می گذرد
دریاب دمی که با طرب می گذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را کـه شب می گذرد
روزیست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد
ابــر از رخ گـلـزار هـمـی شـوید گـرد
بـلـبـل بــه زبـان پـهلوی بـا گـل زرد
فــریـاد هـمی زنـد کــه مـی بـایـد خـورد
گویند بهشت و و حور عین خواهد بود
وآنجا می ناب و انگبین خواهد بود
گر ما می و معشوقه گزیدیم چه باک
آخر نه به عاقبت همین خواهد بود
گویند بهشت و حور و کوثر باشد
جوی می و شير و شهد و شکر باشد
پر کــن قـدح بـاده و بـر دستم نِه
نـقدی ز هزار نـسیه بـهتـر باشد
يـاران بموافقت چو دیــدار کـنید
بـاید کــه ز دوست یـاد بسیار کنید
چون باده خوشگوار نوشید به هم
نوبت چو به ما رسد نگون سار کنید
روزی که نهال عمر من کنده شود
و اجــزام یـکـدگر پــراکنده شـود
گر زانکه صراحئی کنند از گل من
حالی که ز بــاده پراکنی زنده شود
آنان که اسیر عقل و تمییز شدند
در حسرت هست و نیست ناچیز شدند
رو باخبرا تو آب انــگور گـُـزین
کان بـی خـبران بغوره میویز شدند
عالم اگر از بهر تو می آرایند
مگر ای بدان که عاقلان نگرايند
بسیار چو تو روند و بسیار آیند
بربای نصيب خويش کت بربايند
ياران موافق همه از دست شدند
در پای اجل يکان یکان پست شدند
بودیم به یک شراب در مجلس عمر
یک دور ز ما پیشترَک مست شدند
یک قطره آب بود و با دريا شد
یک ذره خاک و با زمین یکتا شد
آمد شدن تو اندرين عالم چيست؟

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه چهارم خرداد 1387  |
 نوشته ای از عذرا مجیبی بخش 35 هذیا ن دل
بعد از توقف تقریبا سه  دوماهه امروز بازم دلم بدجوری می خواد قلم بزنم بازم جمعه بازم تنهایی وغمگینی ودلگیری وتکرار تکرار ها این بار از خود سانسوری می نویسم چرا برای نوشتن باید دروغ نوشت کلمات غیر مانوس بکار برد چرا نباید از زبان شیرین مادری ودوران شیرین کودکی بیراهه رفت واونی را نوشت که دیگران بپسندند چندین بار  رشته کلامم را گسستند وبعنوان این که نظر بدهند مرا از نوشتن باز داشتند من اکنون مراحل سانسور را تقسیم بندی می کنم ۱.چرا باید نتونم از خودم بنویسم قهرمان سازی کنم از روباه وخروس وکلاغ برین عقیده اند که هیچ کس از خودش نمی نویسه از قول یک موجود خیالی  یا حیوانات من می خوام این رسمو بهم بریزم وخودم واون چه که بر من گذشته بنویسم خیلی ساده وبدون رنگ امیزی خوب این دیدگاه منو از نوشتن باز داشته ونوعی سانسوره۲ خودم از اینکه به اطرافیانم بر نخوره واسیب نبینند مثلا پسرم یا دخترم وغیره باید ریا کاری کنم واز گفتن   حقایق خود داری کنم.از لطمه هایی که از اعتیاد همسرم بمن وفرزندانم وارد امده چشم پوشی کنم ۳ از طرز فکر دیگران در مورد زندگیم هول وهراس داشته باشم۴تنهایی چه نوع دردی است وبر من چه گذشته ومی گذرد صرف نظر کنم. از این که من ۶۰ سالمه ولی  همه چه دوست چه اشنا فکر می کنن تیر خلاص را باید زد اماده اند در خاک سپاریم اشگ تمساح بریزند۵ ولی من هنوزم سنی ندارم خیلی شاداب وجوان وپر انرژیم وزیبا می خواهم زنده بمانم وانانی که مرده اند همانا کسانیند که هنوز در سنین جوانی نه احاس دارند نه عاطفه نه نگرش درست بزندگی ونه شوق زیستن انگونه که من از دوران ۱۳ سالگیبا دستان خالی وبدون حمایت یک مرد خودم زیسته ام وتا توانسته ام  اطرافیانم را با شادابیم وخوندن ورقصیدن وساز  زدن نه سازی که الان خیلی متداوله یک ساز محلی که خود اموخته ام وتونستم یک محفل چند صد نفره را به وجد بیارم وشوروحال ایجاد کنم والان نمی خوام ذره ای ازون شوروحالم کاسته بشه چون در وجودم جاری وساریه میدونم از موضوع خارج شدم مهم نیست مهم اینه که نوشتم وخواهم نوشت ولو همه بدشون بیاد  بعدا ادامه خواهم داد
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه سوم خرداد 1387  |
 شعری از استاد شهریار
گاهی گر از ملال محبت برانمت


دوری چنان مکن که به شیون برانمت


چون آه من به راه کدورت مرو که اشک


پیک شفاعتی است که از پی دوانمت


تو گوهر سرشکی و دردانه‌ی صفا


مژگان فشانمت که به دامن نشانمت


سرو بلند من که به دادم نمی‌رسی


دستم اگر رسد به خدا می‌رسانمت


پیوند جان جدا شدنی نیست ماه من


تن نیستی که جان دهم و وارهانمت


ماتم سرای عشق به آتش چه می‌کشی


فردا به خاک سوختگان می‌کشانمت


تو ترک آبخورد محبت نمی‌کنی


اینقدر بی‌حقوق هم ای دل ندانمت


ای غنچه‌ی گلی که لب از خنده بسته‌ای


بازآ که چون صبا به دمی بشکفانمت


یک شب به رغم صبح به زندان من بتاب


تا من به رغم شمع سر و جان فشانمت


چوپان دشت عشقم و نای غزل به لب


دارم غزال چشم سیه می‌چرانمت


لبخند کن معاوضه با جان شهریار


تا من به شوق این دهم و آن ستانمت

استاد محمد حسین شهریار

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه سوم خرداد 1387  |
 شعری از استاد شهریار
زندگی شد من و یک سلسله ناکامیها


مستم از ساغر خون جگر آشامیها


بسکه با شاهد ناکامیم الفتها رفت


شادکامم دگر از الفت ناکامیها


بخت برگشته‌ی ما خیره سری آغازید


تا چه بازد دگرم تیره سرانجامیها


دیر جوشی تو در بوته‌ی هجرانم سوخت


ساختم اینهمه تا وارهم از نامیها


تا که نامی شدم از نام نبردم سودی


گر نمردم من و این گوشه‌ی ناکامیها


نشود رام سر زلف دل‌آرامم دل


ای دل از کف ندهی دامن آرامیها


باده پیمودن و راز از خط ساقی خواندن


خرم از عیش نشابورم و خیامیها


شهریارا ورق از اشک ندامت میشوی


تا که نامت نبرد در افق نامیها

استاد محمد حسین شهریار

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه سوم خرداد 1387  |
 شعری از استاد شهریار
در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم


عاشق نمی‌شوی که ببینی چه می‌کشم


با عقل آب عشق به یک جو نمی‌رود


بیچاره من که ساخته از آب و آتشم


دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز


صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم


پروانه را شکایتی از جور شمع نیست


عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم


خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست


شاهد شو ای شرار محبت که بی‌غشم


باور مکن که طعنه‌ی طوفان روزگار


جز در هوای زلف تو دارد مشوشم


سروی شدم به دولت آزادگی که سر


با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم


دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان


لب میگزد چو غنچه‌ی خندان که خامشم


هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب


ای آفتاب دلکش و ماه پری‌وشم


لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی


تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم


ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار


این کار تست من همه جور تو می‌کشم

استاد محمد حسین شهریار

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه سوم خرداد 1387  |
 شعری از حافظ
تا صورت زیبای تو از پرده عیان شد‏


یک باره پری از نظر خلق نهان شد‏‎ ‎


گر مطرب عشاق تویی رقص توان کرد‏


ور ساقی مشتاق تویی مست توان شد‏‎ ‎


گیسوی دلاویز تو زنجیر جنون گشت‏


بالای بلاخیز تو آشوب جهان شد‏‎ ‎


نقدی که ز بازار تو بردیم تلف گشت‏


سودی که ز سودای تو کردیم زیان شد‏‎ ‎


جان از الم هجر تو بی صبر و سکون گشت‏


تن از ستم عشق تو بی تاب و توان شد‏‎


هم قاصد جانان سبک از راه نماید


هم‌ جان گران مایه به تن سخت گران شد‏‎


چشمم همه دم در ره آن ماه گهر ریخت


اشکم همه جا در پی آن سرو روان شد‏‎

 ‎
مقصود خود از خاک در کعبه نجستم‏


باید که به جان معتکف دیر مغان شد‎


تا دم زدم از معجزه‌ی پیر خرابات‏


صوفی به یقین آمد، زاهد به گمان شد‏‎ ‎


پیرانه‌سر آمد به کفم دامن طفلی


المنة الله که مرا بخت جوان شد‎

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه یکم خرداد 1387  |
 شعری از حافظ
به کوی میکده هر سالکی که ره دانست


دری دگر زدن اندیشه تبـه دانـسـت


زمانـه افـسر رندی نداد جز به کسی

 
کـه سرفرازی عالم در این کله دانسـت


بر آستانـه میخانه هر که یافـت رهی


ز فیض جام می اسرار خانقه دانـسـت


هر آن که راز دو عالم ز خـط ساغر خواند

 
رموز جام جم از نقش خاک ره دانسـت


ورای طاعـت دیوانـگان ز ما مطـلـب


کـه شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست


دلم ز نرگس ساقی امان نخواست به جان


چرا که شیوه آن ترک دل سیه دانسـت


ز جور کوکب طالع سحرگهان چشـمـم


چنان گریست که ناهید دید و مه دانست


حدیث حافـظ و ساغر که می‌زند پنـهان


چه جای محتسب و شحنه پادشه دانست


بلندمرتـبـه شاهی که نه رواق سپهر


نـمونـه‌ای ز خـم طاق بارگه دانست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه یکم خرداد 1387  |
 شعری از حافظ
برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست


مرا فـتاد دل از ره تو را چه افتادسـت


میان او کـه خدا آفریده اسـت از هیچ


دقیقه‌ایست که هیچ آفریده نگشادست


بـه کام تا نرساند مرا لبـش چون نای


نصیحـت همه عالم به گوش من بادست


گدای کوی تو از هشت خلد مستغنیست

 
اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادسـت


اگر چه مستی عشقـم خراب کرد ولی


اساس هستی من زان خراب آبادسـت


دلا مـنال ز بیداد و جور یار کـه یار


تو را نصیب همین کرد و این از آن دادست


برو فسانه مخوان و فسون مدم حافـظ


کز این فسانه و افسون مرا بسی یادست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه یکم خرداد 1387  |
 شعری از حافظ
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست


پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست


نرگسـش عربده جوی و لبش افسوس کنان


نیم شب دوش به بالین من آمد بنشسـت


سر فرا گوش مـن آورد بـه آواز حزین


گفـت ای عاشق دیرینه من خوابت هست


عاشـقی را کـه چنین باده شبگیر دهـند


کافر عـشـق بود گر نـشود باده پرسـت

 
برو ای زاهد و بر دردکـشان خرده مـگیر


کـه ندادند جز این تحفه به ما روز السـت


آن چـه او ریخت بـه پیمانـه ما نوشیدیم


اگر از خمر بهشت است وگر باده مـسـت


خـنده جام می و زلـف گره گیر نـگار


ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکسـت

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه یکم خرداد 1387  |
 شعری از حافظ
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست


سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست


سرم بـه دنیی و عـقـبی فرو نـمی‌آید


تـبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست


در اندرون مـن خسته دل ندانـم کیسـت


که من خموشم و او در فغان و در غوغاست


دلـم ز پرده برون شد کـجایی ای مـطرب


بـنال هان که از این پرده کار ما به نواست


مرا بـه کار جـهان هرگز الـتـفات نـبود


رخ تو در نظر من چنین خوشـش آراسـت


نخـفـتـه‌ام ز خیالی کـه می‌پزد دل من


خـمار صدشـبـه دارم شرابخانه کجاست


چـنین کـه صومعـه آلوده شد ز خون دلم


گرم به باده بشویید حق به دست شماست


از آن بـه دیر مـغانـم عزیز می‌دارند

 
کـه آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست


چـه ساز بود که در پرده می‌زد آن مـطرب


کـه رفـت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست

 
ندای عـشـق تو دیشـب در اندرون دادند


فـضای سینـه حافـظ هنوز پر ز صداست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه یکم خرداد 1387  |
 شعری از حافظ
ساقی بـه نور باده برافروز جام ما


مـطرب بـگو کـه کار جهان شد به کام ما


ما در پیالـه عـکـس رخ یار دیده‌ایم


ای بی‌خـبر ز لذت شرب مدام ما


هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشـق


ثـبـت اسـت بر جریده عالـم دوام ما


چـندان بود کرشمـه و ناز سـهی قدان


کاید بـه جـلوه سرو صـنوبرخرام ما


ای باد اگر بـه گلشـن احـباب بـگذری


زنـهار عرضـه ده بر جانان پیام ما


گو نام ما ز یاد بـه عـمدا چـه می‌بری


خود آید آن کـه یاد نیاری ز نام ما


مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است


زان رو سـپرده‌اند بـه مـسـتی زمام ما


ترسـم کـه صرفـه‌ای نبرد روز بازخواست


نان حـلال شیخ ز آب حرام ما


حافـظ ز دیده دانه اشکی هـمی‌فـشان


باشد کـه مرغ وصـل کـند قـصد دام ما


دریای اخـضر فـلـک و کشـتی هـلال


هسـتـند غرق نعـمـت حاجی قوام ما

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه یکم خرداد 1387  |
 شعری از حافظ
صـلاح کار کـجا و مـن خراب کـجا


بـبین تـفاوت ره کز کجاست تا به کجا


دلـم ز صومعه بگرفت و خرقـه سالوس


کـجاسـت دیر مغان و شراب ناب کجا


چـه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را


سـماع وعـظ کـجا نغمـه رباب کجا


ز روی دوست دل دشمـنان چـه دریابد


چراغ مرده کـجا شمـع آفـتاب کـجا


چو کحل بینش ما خاک آستان شماست


کـجا رویم بـفرما از این جـناب کـجا


مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است


کـجا همی‌روی ای دل بدین شتاب کجا


بـشد کـه یاد خوشش باد روزگار وصال


خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا


قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست

 
قرار چیسـت صبوری کدام و خواب کـجا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه یکم خرداد 1387  |
 شعری از حافظ
دل می‌رود ز دستـم صاحـب دلان خدا را


دردا کـه راز پنـهان خواهد شد آشـکارا


کشـتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز


باشد کـه بازبینیم دیدار آشـنا را


ده روزه مهر گردون افسانه است و افـسون

 
نیکی بـه جای یاران فرصـت شـمار یارا


در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبـل


هات الـصـبوح هـبوا یا ایها الـسـکارا


ای صاحـب کرامـت شکرانـه سلامـت


روزی تـفـقدی کـن درویش بی‌نوا را


آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است


با دوسـتان مروت با دشـمـنان مدارا


در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند


گر تو نمی‌پسـندی تـغییر کـن قـضا را


آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثـش خواند


اشـهی لـنا و احـلی من قبله الـعذارا


هنـگام تنگدستی در عیش کوش و مستی


کاین کیمیای هسـتی قارون کـند گدا را


سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد


دلـبر کـه در کف او موم است سنگ خارا


آیینـه سـکـندر جام می اسـت بنـگر


تا بر تو عرضـه دارد احوال مـلـک دارا


خوبان پارسی گو بـخـشـندگان عـمرند


ساقی بده بـشارت رندان پارسا را


حافـظ بـه خود نپوشید این خرقه می آلود


ای شیخ پاکدامـن مـعذور دار ما را

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه یکم خرداد 1387  |
 
 
بالا