تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 عذرا مجیبی با شعر منتشرنشده ای از رسول مقصودی
 

اينك بهاري طربناك و گلريز

 

با سبز پروردۀ عطرهايش ، دلاويز

 

و عطر پروردۀ سبزه هايش ، دل انگيز

 

با شبنم آجين گلبرگ هايش، طربخيز

 

باز آي، اي آشناي من اين خوبتر از بهاران

 

اي دستهايت پيام آور فصل شادي

 

اي خنده هايت شكوفاترين غنچۀ باغ هستي

 

باز آ كه خواهم ترا اي ز گلها نكوتر

 

باري به معيار زيبائي فصل گلها بسنجم

 

باز آي ، خواهم زيبائي ات را

 

با عندليب سرودم به آئين بهاري دگرگونه سازم:

 

با ساقه هاي نوازشگر بازوانت ، بلورين

 

و سبزه هاي طرب انگيز انگشهايت ، هنرمند

 

گلخند نازآفرين نگاهت ، نگارين

 

گلبرگ رخسارت از دانه هاي عرق شبنم آجين

 

گلبوسۀ ناز لبهات ، نوشين

 

با آبشار طلاگون زلفت ، دلاويز

 

و ابروانت چو رنگين كمانها

 

و جويبار سخنهات با نرم نرماش ، شيرين

 

و با هواي نفس هاي گرمت، دل انگيز

 

آري بهاري بدينگونه زيبا كه بي شك

 

زيباتر از اين بهاري نباشد.

 

اما مراد از بهاري كه من آفريدم،

 

سوگند پاكي ست از بهر عذراي خوبم:

 

كاي جان شيرين ترا دوست دارم

 

وي باغ رنگين ترا دوست دارم 2مرتبه

 

وي باغ رنگين ترا دوست دارم

 

و ديگرم جز تو ياري نباشد

 

زمستان 1345

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387  |
 عذرامجیبی شعری از رسول مقصودی تقدیم به دوست داران فوتبال

به یاد پیروزی تیم ملی فوتبال ایران در جام آسایی

 

 1968

 

جام پیروزی

 

اهتزاز پرچم مغرورتان بر بام پیروزی

 

جاودان باد ! ای گرامی سرخوشان جام پیروزی

 

مژدگانی را سراندازیم باید بر قدمهاتان

 

ای طنین گامهاتان خوشترین پیغام پیروزی!

 

تابستان 1347
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387  |
 ساقی نامه از حضرت حافظ
بیا ساقی آن می کـه حال آورد

 
کرامـت فزاید کـمال آورد


بـه مـن ده که بس بی‌دل افتاده‌ام


وز این هر دو بی‌حاصـل افـتاده‌ام


بیا ساقی آن می که عکسش ز جام


بـه کیخـسرو و جم فرسـتد پیام


بده تا بـگویم بـه آواز نی


کـه جمشید کی بود و کاووس کی


بیا ساقی آن کیمیای فـتوح


کـه با گنـج قارون دهد عـمر نوح


بده تا بـه رویت گـشایند باز


در کامرانی و عـمر دراز


بده ساقی آن می کز او جام جـم


زند لاف بینایی اندر عدم


بـه مـن ده که گردم به تایید جام


چو جـم آگـه از سر عالم تـمام


دم از سیر این دیر دیرینـه زن


صـلایی بـه شاهان پیشینـه زن


هـمان منزل است این جهان خراب


کـه دیده‌سـت ایوان افراسیاب


کـجا رای پیران لشـکرکـشـش


کـجا شیده آن ترک خنجرکشـش


نـه تنـها شد ایوان و قصرش به باد


کـه کـس دخمه نیزش ندارد به یاد


هـمان مرحله‌سـت این بیابان دور


کـه گم شد در او لشکر سلم و تور


بده ساقی آن می که عکسش ز جام


بـه کیخـسرو و جم فرسـتد پیام


چه خوش گفت جمشید با تاج و گنج


کـه یک جو نیرزد سرای سپـنـج


بیا ساقی آن آتـش تابـناک


کـه زردشـت می‌جویدش زیر خاک


بـه من ده که در کیش رندان مست


چـه آتش‌پرسـت و چه دنیاپرست


بیا ساقی آن بکر مستور مـسـت


کـه اندر خرابات دارد نشـسـت


بـه مـن ده که بدنام خواهم شدن

 
خراب می و جام خواهـم شدن


بیا ساقی آن آب اندیشـه‌سوز


کـه گر شیر نوشد شود بیشه‌سوز


بده تا روم بر فـلـک شیر گیر


بـه هـم بر زنـم دام این گرگ پیر


بیا ساقی آن می که حور بهشـت


عـبیر مـلایک در آن می سرشت


بده تا بـخوری در آتـش کـنـم


مـشام خرد تا ابد خوش کـنـم


بده ساقی آن می کـه شاهی دهد

 
بـه پاکی او دل گواهی دهد


می‌ام ده مـگر گردم از عیب پاک


بر آرم به عشرت سری زین مـغاک


چو شد باغ روحانیان مسـکـنـم


در اینـجا چرا تختـه‌بـند تـنـم


شرابـم ده و روی دولـت بـبین


خرابـم کـن و گنج حکمت بـبین


من آنم که چون جام گیرم به دست


بـبینـم در آن آینه هر چه هست


بـه مـسـتی دم پادشاهی زنم


دم خـسروی در گدایی زنـم


بـه مسـتی توان در اسرار سفت


کـه در بیخودی راز نتوان نهـفـت


کـه حافظ چو مستانه سازد سرود


ز چرخـش دهد زهره آواز رود


مغـنی کـجایی بـه گلبانگ رود


بـه یاد آور آن خـسروانی سرود


کـه تا وجد را کارسازی کـنـم


بـه رقـص آیم و خرقه‌بازی کنـم


بـه اقـبال دارای دیهیم و تخـت


بـهین میوه خـسروانی درخـت


خدیو زمین پادشاه زمان


مـه برج دولـت شـه کامران


کـه تمکین اورنگ شاهی از اوست


تـن آسایش مرغ و ماهی از اوست


فروغ دل و دیده مـقـبـلان


ولی نـعـمـت جان صاحـبدلان


الا ای هـمای هـمایون نـظر


خجسـتـه سروش مـبارک خبر


فلـک را گهر در صدف چون تو نیست


فریدون و جم را خلف چون تو نیست


بـه جای سکـندر بـمان سالـها


بـه دانادلی کشـف کـن حالـها


سر فـتـنـه دارد دگر روزگار


مـن و مسـتی و فتنه چشـم یار


یکی تیغ داند زدن روز کار


یکی را قـلـمزن کـند روزگار


مـغـنی بزن آن نوآیین سرود


بـگو با حریفان بـه آواز رود


مرا با عدو عاقبت فرصـت اسـت


کـه از آسمان مژده نصرت اسـت


مـغـنی نوای طرب ساز کـن


بـه قول وغزل قـصـه آغاز کـن


کـه بار غمم بر زمین دوخـت پای

 
بـه ضرب اصولـم برآور ز جای


مـغـنی نوایی بـه گلبانـگ رود


بـگوی و بزن خـسروانی سرود


روان بزرگان ز خود شاد کـن


ز پرویز و از باربد یاد کـن


مـغـنی از آن پرده نقـشی بیار


بـبین تا چه گفـت از درون پرده‌دار


چـنان برکـش آواز خـنیاگری


کـه ناهید چنـگی به رقـص آوری


رهی زن که صوفی بـه حالـت رود


بـه مسـتی وصلـش حوالت رود


مـغـنی دف و چنـگ را ساز ده


بـه آیین خوش نـغـمـه آواز ده


فریب جـهان قصـه روشن اسـت


بـبین تا چه زاید شب آبستن است


مـغـنی مـلولـم دوتایی بزن


بـه یکـتایی او کـه تایی بزن


هـمی‌بینـم از دور گردون شگفت


ندانـم کـه را خاک خواهد گرفـت


دگر رند مـغ آتـشی میزند


ندانـم چراغ کـه بر می‌کـند


در این خونفشان عرصه رسـتـخیز


تو خون صراحی و ساغر بریز


بـه مسـتان نوید سرودی فرست


بـه یاران رفـتـه درودی فرسـت

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387  |
 شعری از مولانا
آنكس كه ترا دارد از عيش چه كم دارد

 

 وانكس كه ترا بيند اي ماه چه غم دارد


.
از رنگ بلور تو شيرين شده جور تو

 

 هرچند كه جور تو بس تند قدم دارد

 


اي نازش حور از تو وي تابش نور از تو

 

 اي آنك دو صد چون مه شاگرد و حشم دارد

 


ور خود حشمش نبود خورشيد بود تنها

 

 آخر حشم حسنش صد طبل و علم دارد



بس عاشق آشفته آسوده و خوش خفته

 

 در سايه آن زلفي كو حلقه و خم دارد



گفتم به نگار من كز جور مرا مشكن

 

 گفتا به صدف ماني كو در بشكم دارد

 


تا نشكني اي شيدا آن در نشود پيدا

 

 آن در بت من باشد يا شكل بتم دارد



شمس الحق تبريزي بر لوح چو پيدا شد

 

  والله كه بسي منت بر لوح و قلم دارد



مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387  |
 شعری از سعدی
می‌برزند ز مشرق شمع فلک زبانه 

 

                 ای ساقی صبوحی درده می شبانه 

 

 
عقلم بدزد لختی چند اختیار دانش 

 

                 هوشم ببر زمانی تا کی غم زمانه 

 

 
گر سنگ فتنه بارد فرق منش سپر کن

 

              ور تیر طعنه آید جان منش نشانه 

 

 
گر می به جان دهندت بستان که پیش دانا 

 

      ز آب حیات بهتر خاک شرابخانه

 

 
آن کوزه بر کفم نه کب حیات دارد  

 

                  هم طعم نار دارد هم رنگ ناردانه 

 


صوفی چگونه گردد گرد شراب صافی 

 

              گنجشک را نگنجد عنقا در آشیانه 

 


دیوانگان نترسند از صولت قیامت 

 

                    بشکیبد اسب چوبین از سیف و تازیانه 

 

 
صوفی و کنج خلوت سعدی و طرف صحرا  

 

       صاحب هنر نگیرد بر بی هنر بهانه 


سعدی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387  |
 شعری از سعدی
دوش دور از رویت ای جان جانم از غم تاب داشت 

 

         ابر چشمم بر رخ از سودای دل سیلاب داشت

 

 
در تفکر عقل مسکین پایمال عشق شد 

 

                    با پریشانی دل شوریده چشمم خواب داشت 

 

 
کوس غارت زد فراقت گرد شهرستان دل  

 

                    شحنه عشقت سرای عقل در طبطاب داشت 

 

 
نقش نامت کرده دل محراب تسبیح وجود

 

                    تا سحر تسبیح گویان روی در محراب داشت 

 

 
دیده‌ام می‌جست و گفتندم نبینی روی دوست 

 

          خود درفشان بود چشمم کاندر او سیماب داشت 

 

 
ز آسمان آغاز کارم سخت شیرین می‌نمود 

 

                کی گمان بردم که شهدآلوده زهر ناب داشت 

 

 
سعدی این ره مشکل افتادست در دریای عشق 

 

         اول آخر در صبوری اندکی پایاب داشت 


سعدی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387  |
 شعاز سعدی
از در درآمدی و من از خود به درشدم 

 

                گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم 

 


گوشم به راه تا که خبر می‌دهد ز دوست  

 

        صاحب خبر بیامد و من بی‌خبر شدم 

 


چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب      

 

            مهرم به جان رسید و به عیوق برشدم 

 

 
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق  

 

                   ساکن شود بدیدم و مشتاقتر شدم 

 


دستم نداد قوت رفتن به پیش یار   

 

                 چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم 

 


تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم  

 

                  از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم 

 


من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت 

 

          کاول نظر به دیدن او دیده ور شدم 

 


بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان 

 

               مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم 

 

 
او را خود التفات نبودش به صید من  

 

             من خویشتن اسیر کمند نظر شدم 

 


گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد 

 

           اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم 

 
سعدی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387  |
 شعری از حافظ
مرا مهر سيه چشمان ز سر بيرون نخواهد شد


قضای آسمان است اين و ديگرگون نخواهد شد


رقيب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت


مگر آه سحرخيزان سوی گردون نخواهد شد


مرا روز ازل کاری بجز رندی نفرمودند


هر آن قسمت که آن جا رفت از آن افزون نخواهد شد


خدا را محتسب ما را به فرياد دف و نی بخش


که ساز شرع از اين افسانه بی قانون نخواهد شد


مجال من همين باشد که پنهان عشق او ورزم


کنار و بوس و آغوشش چه گويم چون نخواهد شد


شراب لعل و جای امن و يار مهربان ساقی


دلا کی به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد


مشوی ای ديده نقش غم ز لوح سينه حافظ


که زخم تيغ دلدار است و رنگ خون نخواهد شد


حافظ

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387  |
 شعری از ناصر خسرو
آزرده کرد کژدم غربت جگر مرا

 


گوئی زبون نیافت ز گیتی مگر مرا



در حال خویشتن چو همی ژرف بنگرم

 


صفرا همی برآید از انده به سر مرا



گویم: چرا نشانه‌ی تیر زمانه کرد

 


چرخ بلند جاهل بیدادگر مرا



گر در کمال فضل بود مرد را خطر

 


چون خوار و زار کرد پس این بی خطر مرا؟



گر بر قیاس فضل بگشتی مدار چرخ

 


جز بر مقر ماه نبودی مقر مرا

 



نی‌نی که چرخ و دهر ندانند قدر فضل

 


این گفته بود گاه جوانی پدر مرا

 



دانش به از ضیاع و به از جاه و مال و ملک

 


این خاطر خطیر چنین گفت مر مرا

 



با خاطر منور روشنتر از قمر

 


ناید به کار هیچ مقر قمر مرا

 



با لشکر زمانه و با تیغ تیز دهر

 


دین و خرد بس است سپاه و سپر مرا

 



گر من اسیر مال شوم همچو این و آن

 


اندر شکم چه باید زهره و جگر مرا

 



اندیشه مر مرا شجر خوب برور است

 


پرهیز و علم ریزد ازو برگ و بر مرا

 



گر بایدت همی که ببینی مرا تمام

 


چون عاقلان به چشم بصیرت نگر مرا

 



منگر بدین ضعیف تنم زانکه در سخن

 


زین چرخ پرستاره فزون است اثر مرا

 



هر چند مسکنم به زمین است، روز و شب

 


بر چرخ هفتم است مجال سفر مرا

 



گیتی سرای رهگذران است ای پسر

 


زین بهتر است نیز یکی مستقر مرا

 



از هر چه حاجت است بدو بنده را، خدای

 


کرده‌است بی‌نیاز در این رهگذر مرا

 



شکر آن خدای را که سوی علم و دین خود

 


ره داد و سوی رحمت بگشاد در مرا

 



ندر جهان به دوستی خاندان حق

 


چون آفتاب کرد چنین مشتهر مرا

 



وز دیدن و شنیدن دانش یله نکرد

 


چون دشمنان خویش به دل کور و کر مرا

 



گر من در این سرای نبینم در آن سرای

 


امروز جای خویش، چه باید بصر مرا؟



ای ناکس و نفایه تن من در این جهان

 


همسایه‌ای نبود کس از تو بتر مرا

 



من دوستدار خویش گمان بردمت همی

 


جز تو نبود یار به بحر و به بر مرا

 



بر من تو کینه‌ور شدی و دام ساختی

 


وز دام تو نبود اثر نه خبر مرا

 



تا مر مرا تو غافل و ایمن بیافتی

 


از مکر و غدر خویش گرفتی سخر مرا

 



گر رحمت خدای نبودی و فضل او

 


افگنده بود مکر تو در جوی و جر مرا

 



اکنون که شد درست که تو دشمن منی

 


نیز از دو دست تو نگوارد شکر مرا

 



خواب و خور است کار توای بی خرد جسد

 


لیکن خرد به است ز خواب و ز خور مرا

 



کار خر است سوی خردمند خواب و خور

 


ننگ است ننگ با خرد از کار خر مرا

 



من با تو ای جسد ننشینم در این سرای

 


کایزد همی بخواند به جای دگر مرا

 



آنجا هنر به کار و فضایل، نه خواب و خور

 


پس خواب و خور تو را و خرد با هنر مرا

 



چون پیش من خلایق رفتند بی‌شمار

 


گرچه دراز مانم رفته شمر مرا

 



روزی به پر طاعت از این گنبد بلند

 


بیرون پریده گیر چون مرغ بپر مرا

 



هرکس همی حذر ز قضا و قدر کند

 


وین هر دو رهبرند قضا و قدر مرا

 



نام قضا خرد کن و نام قدر سخن

 


یاد است این سخن ز یکی نامور مرا

 



واکنون که عقل و نفس سخن‌گوی خود منم

 


از خویشتن چه باید کردن حذر مرا؟

 



ای گشته خوش دلت ز قضا و قدر به نام

 


چون خویشتن ستور گمانی مبر مرا

 



قول رسول حق چو درختی است بارور

 


برگش تو را که گاو توئی و ثمر مرا

 



چون برگ خوار گشتی اگر گاو نیستی؟

 


انصاف ده، مگوی جفا و مخور مرا

 



دانم که نیست جز که به سوی توای خدا

 


روز حساب و حشر مفر و وزر مرا

 



گر جز رضای توست غرض مر مرا ز عمر

 


بر چیزها مده به دو عالم ظفر مرا

 



واندر رضای خویش تو، یارب، به دو جهان

 


از خاندان حق مکن زاستر مرا

 



همچون پدر به حق تو سخن گوی و زهد ورز

 


زیرا که نیست کار جز این ای پسر مرا

 



گوئی که حجتی تو و نالی به راه من

 


از نال خشک خیره چه بندی کمر مرا

 


ناصر خسرو

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387  |
 شعری از ناصر خسرو
آن کن ای جویای حکمت کاهل حکمت آن کنند

 


تا بدان دشوارها بر خویشتن آسان کنند

 


جز که در خورد خرد صحبت ندارند از بنه

 


بر همین قانون که در عالم همی ارکان کنند

 


طاعت ارکان ببین مر چرخ و انجم را به طبع

 


تا به طاعت چرخ وانجم‌شان همی حیوان کنند

 


چرخ را انجم به سان دست‌های چابک‌اند

 


کز لطافت خاک بی‌جان را همی با جان کنند

 


دست‌های آسمان‌اند این که با این بندگان

 


آن خداوندان همی احسان‌ها الوان کنند

 


چشمهای عالمند اینها که چون در خاک خشک

 


بنگرند او را همی پر در و پر مرجان کنند

 


این شگفتی بین که در نیسان ز بس نقش و نگار

 


خاک بستان را همی پر زینت نیسان کنند

 


این نشانی‌هاست مردم را که ایشان می‌دهند

 


سوی گوهرها که می در خاک و که پنهان کنند

 


گر ندیدی عرش را و حاملان عرش را

 


تا به گردش بر چه‌سان همواره می‌جولان کنند

 


عرش توست این خاک و، افلاک و کواکب گرد او

 


روز و شب جولان همی همواره هم زین‌سان کنند

 


پادشاهی یافته‌ستی بر نبات و بر ستور

 


هر چه گوئی «آن کنید» آن از بن دندان کنند

 


بنگر آن را در رکوع و بنگر این را در سجود

 


پس همین کن تو ز طاعت‌ها که می ایشان کنند

 


این اشارت‌های خلقی را تامل کن به حق

 


این اشارت‌ها همی زی طاعت یزدان کنند

 


پیشه کن امروز احسان با فرودستان خویش

 


تا زبر دستانت فردا با تو نیز احسان کنند

 


بنده‌ی بد را خداوندان به تشنه گرسنه

 


بر عذاب آتش معده همی بریان کنند

 


پس تو بد بنده چرا ایمن نشسته‌ستی؟ ازانک

 


همچنین فردا بر آتش مر تو را قربان کنند

 


از نبید جهل چون مستان بیهوشند خلق

 


تو که هشیاری مکن کاری که آن مستان کنند

 


گوشت ارگنده شود او را نمک درمان بود

 


چون نمک گنده شود او را به چه درمان کنند؟

 


با سبکساران از آل مصطفی چیزی مگوی

 


زانکه این جهال خود بی‌ابر می باران کنند

 


در مدینه‌ی علم ایزد جغد کان را جای نیست

 


جغد کان از شارسان‌ها قصد زی ویران کنند
.
.
.
ناصر خسرو

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387  |
 خیام نیشابوری
تا چند زنم بروی دریاها خشت


بیزار شدم ز بت‌پرستان کنشت



خیام که گفت دوزخی خواهد بود


که رفت بدوزخ و که آمد ز بهشت

 

ترکیب پیاله‌ای که درهم پیوست


بشکستن آن روا نمیدارد مست



چندین سر و پای نازنین از سر و دست

 


از مهر که پیوست و به کین که شکست



ترکیب طبایع چون بکام تو دمی است


رو شاد بزی اگرچه برتو ستمی است



با اهل خرد باش که اصل تن تو


گردی و نسیمی و غباری و دمی است



چون ابر به نوروز رخ لاله بشست


برخیز و بجام باده کن عزم درست



کاین سبزه که امروز تماشاگه ماست


فردا همه از خاک تو برخواهد رست

چون بلبل مست راه در بستان یافت


روی گل و جام باده را خندان یافت



آمد به زبان حال در گوشم گفت


دریاب که عمر رفته را نتوان یافت



چون چرخ بکام یک خردمند نگشت


خواهی تو فلک هفت شمر خواهی هشت



چون لاله بنوروز قدح گیر بدست


با لاله رخی اگر ترا فرصت هست



می نوش بخرمی که این چرخ کهن


ناگاه ترا چون خاک گرداند پست



چون نیست حقیقت و یقین اندر دست


نتوان به امید شک همه عمر نشست



هان تا ننهیم جام می از کف دست


در بی خبری مرد چه هشیار و چه مست



چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست


چون هست بهرچه هست نقصان و شکست



انگار که هرچه هست در عالم نیست


پندار که هرچه نیست در عالم هست



خاکی که بزیر پای هر نادانی است


کف صنمی و چهره‌ی جانانی است



هر خشت که بر کنگره ایوانی است

 

 
انگشت وزیر یا سلطانی است


.
.
.
حضرت خیام

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387  |
 شعری از مولانا
اي كه به هنگام درد راحت جاني مرا

 

 وي كه به تلخي فقر گنج رواني مرا


آنچه نبردست و هم عقل نديدست و فهم

 

 از تو بجانم رسيد قبله ازاني مرا

 


از كرمت من بناز مي نگرم در بقا

 

 كي بفريبد شها دولت فاني مرا



نغمت آنكس كه او مژده تو آورد

 

 گرچه بخوابي بود به ز اغاني مرا



در ركعات نماز هست خيال تو شه

 

 واجب و لازم چنانك سبع مثاني مرا



در گنه كافران رحم و شفاعت تراست

 

 مهتري و سروري سنگ دلاني مرا


گر كرم لايزال عرضه كند ملكها

 

 پيش نهد جمله اي كنز نهاني مرا

 


سجده كنم من ز جان روي نهم من به خاك

 

 گويم ازينها همه عشق فلاني مرا


عمر ابد پيش من هست زمان وصال

 

 زانك نگنجد درو هيچ زماني مرا

 


عمر اوانيست و وصل شربت صافي در آن

 

  بي تو چه كار آيدم رنج اواني مرا

 


بيست هزار آرزو بود مرا پيش از اين

 

 در هوسش خود نماند هيچ اماني مرا



از مدد لطف او ايمن گشتم از آنك

 

 گويد سلطان غيب لست تراني مرا

 


گوهر معني اوست پر شده جان و دلم

 

 اوست اگر گفت نيست ثالث و ثاني مرا



رفت وصالش به روح جسم نكرد التفات

 

  گرچه مجرد ز تن گشت عياني مرا


پير شدم از غمش ليك چو تبريز را

 

 نام بري بازگشت جمله جواني مرا



مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387  |
 شعری از حافظ
مرحبا ای پيک مشتاقان ، بده پيغام دوست


 تا کنم جان از سر رغبت ، فدای نام دوست


 واله و شيداست دايم همچو بلبل در قفس


 طوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست


 زلف او دام است و خالش دانه آن دام ، و من


 بر اميد دانه ای افتاده ام در دام دوست


 سر ز مستی برنگيرد تا به صبح روز حشر


 هر که چون من در ازل يک جرعه خورد از جام دوست


 بس نگويم شمه ای از شرح شوق خود  ،  از آنک


 دردسر باشد نمودن بيش از اين ابرام دوست


 گر دهد دستم  ، کشم در ديده همچون توتيا


 خاک راهی کان مشرف گردد از اقدام دوست


 ميل من سوی وصال و قصد او سوی فراق


 ترک کام خود گرفتم تا برآيد کام دوست


 حافظ اندر درد او می سوز و بی درمان بساز


 زان که درمانی ندارد درد بی آرام دوست


 حافظ

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387  |
 شعری از حافظ

سرم خوش است و به بانگ بلند مِي‌گوِيم

 

که من نسِيم حِيات از پِياله مِي‌جوِيم


عبوس زهد به وجه خمار ننشِيند

 

 مرِيد خرقه دردِي کشان خوش خوِيم

 


شدم فسانه به سرگشتگِي و ابروِي دوست

 

 کشِيد در خم چوگان خوِيش چون گوِيم


گرم نه پِير مغان در به روِي بگشاِيد

 

کدام در بزنم چاره از کجا جوِيم


مکن در اِين چمنم سرزنش به خودروِيِي

 

 چنان که پرورشم مِي‌دهند مِي‌روِيم


تو خانقاه و خرابات در مِيانه مبِين

 

خدا گواه که هر جا که هست با اوِيم


غبار راه طلب کِيمِياِي بهروزِيست

 

 غلام دولت آن خاک عنبرِين بوِيم


ز شوق نرگس مست بلندبالاِيِي

 

چو لاله با قدح افتاده بر لب جوِيم


بِيار مِي که به فتوِي حافظ از دل پاک

 

 غبار زرق به فِيض قدح فرو شوِيم


حضرت حافظ

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387  |
 شعری از مولانا
اي يار ما دلدار ما اي عالم اسرار ما

 

 اي يوسف ديدار ما اي رونق بازار ما



نك بردم امسال ما خوش عاشق آمد پار ما

 

 ما مفلسانيم و تويي صد گنج و صد دينار ما

 


ما كاهلانيم و تويي صد حج و صد پيكار ما

 

 

ما خفتگانيم و تويي صد دولت بيدار ما

 


ما خستگانيم و تويي صد مرهم بيمار ما

 

 ما بس خرابيم و تويي هم از كرم معمار ما



من دوش گفتم عشق را اي خسرو عيار ما

 

 سر در مكش منكر مشو تو برده اي دستار ما

 


واپس جوابم داد او ني از توست اين كار ما

 

 

 چون هرچ گويي وادهد همچون صدا كهسار ما

 


من گفتمش خود ما كهيم و اين صدا گفتار ما

 

 

 زيرا كه كه را اختياري نبود اي مختار ما



مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387  |
 شعری از مولانا
اي يوسف آخر سوي اين يعقوب نابينا بيا

 

 اي عيسي پنهان شده بر طارم مينا بيا



از هجر روزم قير شد دل چون كمان بد تير شد

 

 يعقوب مسكين پير شد اي يوسف برنا بيا



اي موسي عمران كه در سينه چه سيناهاستت

 

  گاوي خدايي مي كند از سينه سينا بيا



رخ زعفران رنگ آمدم خم داده چون چنگ آمدم

 

 در گور تن تنگ آمدم اي جان با پهنا بيا

 


چشم محمد بانمت واشوق گفته در غمت

 

 زان طره اي اندر همت اي سر ارسلنا بيا



خورشيد پيشت چون شفق اي برده از شاهان سبق

 

 اي ديده بينا به حق وي سينه دانا بيا



اي جان تو و جانها چو تن بي جان چه ارزد خود بدن

 

 دل داده ام دير است من تا جان دهم جانا بيا


.
تا برده اي دلرا گرو شد كشت جانم در درو

 

 اول تو اي دردا برو و آخر تو درمانا بيا



اي تو دوا و چاره ام نور دل صد پاره ام

 

 اندر دل بيچاره ام چون غير تو شد لا بيا

 


نشناختم قدر تو من تا چرخ مي گويد ز فن

 

 دي بر دلش تيري بزن دي بر سرش خارا بيا

 


اي قاب قوس مرتبت وان دولت با مكرمت

 

 كس نيست شاها محرمت در قرب او ادني بيا



اي خسرو مه وش بيا اي خوشتر از صد خوش بيا

 

 اي آب و اي آتش بيا اي در و اي دريا بيا

 


مخدوم جانم شمس دين از جاهت اي روح الامين

 

 تبريز چون عرش مكين از مسجد اقصي بيا

 


مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387  |
 شعری از استاد حسین منزوی
نیاویزد اگر با سلطه ی مردانه ام این زن


غرور دختران را نیز در تو دوست دارم من


تو را با گریه هایت بی بهانه دوست می دارم


که خواهد شست و خواهد بردمان این سیل بنیان کن


من آری گر چه تو چادر ز شب داری به سر اما


قراری با سحر دارم در آن پیشانی روشن


تو را من می شناسم از نیستان ها چو بانگ نی


که اکنون گشته در آوازهای تو طنین افکن


نیستان های یک آواز در صد ها و صدها نی


نیستان های یک جان در هزاران و هزاران تن


غریب من ! قدیم است آشنایی های من با تو


چنان چون قصه ی یعقوب پیر و بوی پیراهن


به خوابت دیده ام ز آن پیش کاین بیداری مشئوم


در اندازد بساطم را از آن گلشن بدین گلخن


همین تنها تو را از سبز و سرخ مسکن مألوف


به خاطر دارم ای رنگین ترین گل های آن گلشن


گل سرخ عزیزم ! مثل تو من نیز می دانم


که از باغ نخستین از وطن سخت است دل کندن


ولی کندم دل و چون تو ز مهر خاکش کندم


چه مهری! ز آسمانش کندن و در خاکش افکندن


دلم کندم ز مهر خاک و افسون های رنگینش


فریب شعر و موسیقی و افیون و شراب و زن


زنی با سوزهای آشنای غربتی دلگیر که از هر جا به سوی


غربت خود می کشد دامن


زنی که غم سبد های بهانه می برد پیشش


که پنهانی برایش پر کند از گریه و شیون


زنی با شعر های همچنان از عشق ناگفته


زنی عاشق ولی با ده زبان خاموش چون سوسن


زنی کز عشق می میرد ولی با حجب می گوید


نشان از عشق درمن نیست می بینید ؟ اینک من


استاد حسين منزوي
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه ششم اردیبهشت 1387  |
 شعری از رهی معیری
در پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنم

 
گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم


در پرده سوزم همچو گل در سینه جوشم همچو مل

 
من شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنم


اول کنم اندیشه ای تا برگزینم پیشه ای


 آخر به یک پیمانه می اندیشه را باطل کنم


 آنرو ستانم جام را آن مایه آرام را


تا خویشتن را لحظه ای از خویشتن غافل کنم


از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او


تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم


روشنگری افلاکیم چون آفتاب از پاکیم


خاکی نیم تا خویش را سرگرم آب و گل کنم


غرق تمنای توام موجی ز دریای تو ام


من نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنم


دانم که آن سرو سهی از دل ندارد آگهی


چند از غم دل چون رهی فریاد بی حاصل کنم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه ششم اردیبهشت 1387  |
 شعری از مولانا
در دل و جان خانه كردي عاقبت

 

 هر دو را ديوانه كردي عاقبت


آمدي كاتش درين عالم زني

 

 وا نگشتي تا نكردي عاقبت



اي ز عشقت عالمي ويران شده

 

 قصد اين ويرانه كردي عاقبت



من ترا مشغول مي كردم دلا

 

 ياد آن افسانه كردي عاقبت



عشق را بي خويش بردي در حرم

 

 عقل را بيگانه كردي عاقبت



يا رسول الله ستون صبر را

 

 استن حنانه كردي عاقبت



شمع عالم بود لطف چاره گر

 

 شمع را پروانه كردي عاقبت



يك سرم اين سوست يك سر سوي تو

 

 دو سرم چون شانه كردي عاقبت

 


دانه اي بيچاره بودم زير خاك

 

 دانه را دردانه كردي عاقبت

 


دانه اي را باغ و بستان ساختي

 

  خاك را كاشانه كردي عاقبت



اي دل مجنون و از مجنون بتر

 

 مردي و مردانه كردي عاقبت



كاسه سر از تو پر از تو تهي

 

 كاسه را پيمانه كردي عاقبت

 


جان جانداران سركش را به علم

 

 عاشق جانانه كردي عاقبت



شمس تبريزي كه مر هر ذره را

 

 روشن و فرزانه كردي عاقبت



مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387  |
 شعری از مولانا
مگر اين دم سر آن زلف پريشان شده است *

 

 كه چنين مشك تتاري عبرافشان شده است



مگر از چهره او باد صبا پرده ربود

 

 كه هزاران قمر غيب درخشان شده است

 


هست جاني كه ز بوي خوش او شادان نيست

 

 گرچه جان بو نبرد كو ز چه شادان شده است



اي بسا شاد گلي كز دم حق خندانست

 

 ليك هر جان بنداند ز چه خندان شده است

 


آفتاب رخش امروز زهي خوش كه بتافت

 

 كه هزاران دل ازو لعل بدخشان شده است



عاشق آخر ز چه رو تا به ابد دل ننهد

 

 بر كسي كز لطفش تن همگي جان شده است



مگرش دل سحري ديد بدانسان كه ويست

 

 كه از آن ديدنش امروز بدين سان شده است



تا بديدست دل آن حسن پريزاد مرا

 

 شيشه بر دست گرفتست و پري خوان شده است

 


بر درخت تن اگر باد خوشش مي نوزد

 

 

 پس دو صد برگ دو صد شاخ چه لرزان شده است



بهر هر كشته او جان ابد گر نبود

 

 جان سپردن بر عاشق ز چه آسان شده است

 


از حيات و خبرش با خبران بي خبرند

 

 كه حيات و خبرش پرده ايشان شده است


گرنه در ناي دلي مطرب عشقش بدميد

 

  هر سر موي چو سر ناي چه نالان شده است



شمس تبريز ز بام ار نه كلوخ اندازد

 

 سوي دل پس ز چه جانهاش چو دربان شده است



مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387  |
 شعری از حسین منزوی
آب آرزو نداشت به غیر ازروان شدن


دریا غمی نداشت مگر آسمان شدن

 
می خواست بال و پر زدن از خویشتن قفس


چندانکه تن رها شدن از خویش و جان شدن


آهن به فکر تیغ شدن بود و برگزید

 
در رنجبونه های زمان امتحان شدن


تاوان آشیانه به دوشی نوشته داشت


همچون نسیم در چمن گل چمان شدن


آنانکه کینه ور به گروه بدی زدند


قصدی نداشتند به جز مهربان شدن


باران من ! گدایی هر قطره ی تو را


باید نخست در صف دریادلان شدن


با خاک آرزوی قدح گشتن است و بس


و آنگه برای جرعه ای از تو دهان شدن


استاد حسين منزوي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387  |
 جواد اذر

"به سکوت سرد زمان

"
هر دمی چون نی، ازدل نالان، شكوه ها دارم


روی دل هر شب، تا سحرگاهان با خدا دارم

 
هر نفس آهيست، كز دل خونين، لحظه های عمر بی سامان، ميرود

 

سنگين


اشك خون آلود من دامان، می كند رنگين


به سكوت سرد زمان، به خــزان زرد زمان،


نه زمان را درد كسی، نه كسی را درد زمان


بهار مردمی ها دی شد، زمان مهربانی طی شد، (آه از اين دم سرديها

 

خدايا) ۲


نه اميدی در دل من، كه كشايد مشكل من


نه فروغ روی مهی، كه فروزد محفلِ من


نه همزبان دردآگاهی، كه ناله ای خرد با آهی، (داد از اين بی درديها

 

خدايا)۲


(نه صفايی ز دمسازی به جامِ می )۲، كه گَرد غم زدل شويد، كه بگويم

 

راز پنهان، كه چه دردی دارم بر جان


آه از اين بی همرازی خدايا ، وای از اين بی همرازی

 

خدايا


وه كه به حسرت عمر گرامی سر شد


همچو شراری از دل آذر، بر شد و خاكستر شد، يك

 

نفس زد وهدر شد

 

 
يك نفس زد و هدر شـــــد ، روزگار من به سر شد

 


چنگی عشقم راهِ جنون زد، مردم چشمم جامه به خون

 

 زد ، يــارا


دل نهم ز بی شكيبی، با فسونِ خود فريبی

 


چه فسون نافرجامی، به اميد بی انجامی، وای از اين

 

افسون سازی

 

خدايا


و ا ی ا ز اين ا فســـون ســـازی خُــــــــد ا يا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387  |
 
 
بالا