تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 شعری از مولانا
عجب سروي عجب ماهي عجب ياقوت مرجاني

 

 عجب عقلي عجب عشقي عجب جسمي عجب جاني



عجب لطف بهاري توعجب ميرشكاري تو

 

 درآن غمزه چه داري تو بزيرلب چه مي خواني



عجب حلواي قندي تو اميري بي گزندي تو

 

 عجب ماهي بلندي تو كه گردون را بگرداني



عجب تر از عجايب ها خبير از جمله غايب ها

 

 امان اندر نوايب ها به تدبير واداداني


زحد بيرون به شيريني چو عقل كل به ره بيني

 

  ز بي خشمي و بي كيني به غفران خدا ماني

 


زهي حسن خدايانه چراغ وشمع هرخانه *

 

 زهي استاد فرزانه زهي خورشيد رباني



زهي پربخش اين لنگان زهي شادي دلتنگان

 

  همه شاهان وسرهنگان غلام اند و تو سلطاني


به هر چيزي كه آسيبي كني آن چيز جان گردد

 

 چنان گردد كه از عشقش بخيزد صد پريشاني



يكي نيمي جهان خندان يكي نيمي جهان گريان

 

  ازيرا شهد پيوندي ازيرا زهر هجراني



دهان عشق مي خندد دوچشم عقل مي گريد

 

 كه حلوا سخت شيرينست و حلوائيش پنهاني


مروح كن دل و جانرا دل تنگ و پريشان را

 

 گلستان ساز زندان را برين ارواح زنداني



تويي ماهي منم جانان به لشكرگاه زيبايي

 

 كه سلطان سلاطيني وخوبان راتوطغرايي



بدين مفتاح كاوردم گشاده ترنشد مخزن

 

 كليد ديگرش سازم به ترجيعش كنم روشن


..
مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه سی و یکم فروردین 1387  |
 شعری از استاد سیاوش کسرایی
به من گفتي که دل دريا کن اي دوست


همه دريا از آن ما کن اي دوست


دلم دريا شد و دادم به دستت


مکش دريا به خون پروا کن اي دوست


مکش دريا به خون پروا کن اي دوست



کنار چشمه اي بوديم در خواب


تو با جامي ربودي ماه از آب


چو نوشيديم از آن جام گوارا


تو نيلوفر شدي من اشک مهتاب


تو نيلوفر شدي من اشک مهتاب



تن بيشه پر از مهتاب امشب


پلنگ کوه ها درخواب امشب


به عاشقي دلي سامون گرفته


دل من در تنم بي تابه امشب


دل من در تنم بي تابه امشب


استاد سياوش كسرايي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387  |
 شعری از سعدی
چنان قحط سالی شد اندر دمشق
*
كه یاران فراموش كردند عشق
/
چنان آسمان بر زمین شد بخیل
*
كه لب تر نكردند زرع و نخیل
/
نجوشید سرچشمه های قدیم
*
نماند اب جز آب چشم یتیم
/
نبودی به جز آه بیوه زنی
*
اگر بر شدی دودی از روزنی
/
چو درویش بی رنگ دیدم درخت
*
قوی بازوان سست و درمانده سخت
/
نه در كوه سبزی نه در باغ شخ
*
ملخ بوستان خورد ومردم ملخ
/
درآن حال پیش آمدم دوستی
*
ازو مانده بر استخوان پوستی
/
و گرچه بمكنت قوی حال بود
*
خداوند جاه و زر و مال بود
/
بدو گفتم ای یار پاكیزه خوی
*
چه درماندگی پیشت آمد بگوی
/
بغرمود بر من كه عقلت كجاست
*
چو دانی و پرسی سوالت خطاست
/
نبینی كه سختی بغایت رسید
*
مشقت به حد نهایت رسید
/
نه باران همی آید از آسمان
*
نه بر می رود دود فریاد خوان
/
بدو گفتم آخر ترا باك نیست
*
كشد زهر جایی كه تریاك نیست
/
گر از نیستی دیگری شد هلاك
*
ترا هست ،‌بط راز طوفان چه باك
/
نگه كرد رنجیده درمن فقیه
*
نگه كردن عالم اندر سفیه
/
كه مردار چه بر ساحل است ای رفیق
*
نیاساید و دوستانش غریق
/
من از بینوایی نیم روی زرد
*
غم بینوایان رخم زرد كرد
/
نخواهد كه بیند خردمند ،‌ریش
*
نه بر عضو مردم نه بر عضو خویش
/
یكی اول از تندرستان منم
*
كه ریشی ببینم بلرزد تنم
/
منغص بود عیش آن تندرست
*
كه باشد به پهلوی بیمار سست
/
چو بینم كه درویش مسكین نخورد
*
بكام اندرم لقمه زهر ست و درد
/
یكی را به زندان درش دوستان
*
كجا ماندش عیش در بوستان
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387  |
 شعری از حسین منزوی
به ديدن آمده بودم دري گشوده نشد


صداي پاي تو ز آنسوي در ، شنوده نشد

 
سرت به بازوي من تكيه اي نداد و سرم


دمي به بالش دامان تو غنوده نشد


لبم به وسوسه ي بوسه دزدي آمده بود


ولي جواهري از گنج تو ربوده نشد


نشد كه با تو برآرم دمي نفس به نفس


هواي خاطرم امروز مشكسوده نشد


به من كه عاشق تصويرهاي باغ و گلم


نماي ناب تماشاي تو نموده نشد


يكي دو فصل گذشت از درو ، ولي چه كنم


كه باز خوشه ي دلتنگيم دروده نشد


چه چيز تازه در اين غربت است ؟ كي ؟ چه زمان


غروب جمعه ي من بي تو پوك و پوده نشد ؟


همين نه دديدنت امروز - روزها طي گشت


كه هر چه خواستم از بوده و نبوده نشد

 
غم نديدن تو شعر تازه ساخت . اگر


به شوق ديدن تو تازه اي سروده نشد





منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و سوم فروردین 1387  |
 شعری از جنتی عطایی
دیدی ای غمگین تر از من


بعد از آن دیر آشنایی


آمدی خواندی برایم


قصه ی تلخ جدایی


مانده ام سر در گریبان


بی تو در شب های غمگین


بی تو باشد همدم من


یاد پیمان های دیرین


آن گل سرخی که دادی

 
در سکوت خانه پژمرد


آتش عشق و محبت


در خزان سینه افسرد


کنون نشسته در نگاهم


تصویر پر غرور چشمت


یک دم نمی رود از یادم


چشمه های پر نور چشمت


آن گل سرخی که دادی


در سکوت خانه پژمرد


 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و سوم فروردین 1387  |
 شعری از حسین منزوی
ای نسیم عشق ! از آفاق شهابی آمدی


 از کران های بلند آفتابی آمدی


تا کنی مستم ، همه زنبیل ها را کرده پر


 از شمیم آن دو گیسوی شرابی آمدی


سنگفرش از نقره کردند اختران راه تو را


 شب که شد از جاده های ماهتابی آمدی


 نه هوا نه آب - چیزی از هوا چیزی از آب


 تابنک از کهکشانهای سحابی آمدی


بار رویایی سبک سنگین از افیون از شراب


 بستی و تا بستر بیدار خوابی آمدی


 دیری از خود گم شدی در عشق نشناسان و باز


 تا که خود را درغزل هایم بیابی آمدی


 تا غبار از دل فرو شوییم در ایینه ات


همسفر با آسمان و آب آبی آمدی


 در کنارت دم غنیمت باد بنشین لحظه ای


 آه مهمان عزیزی که شتابی آمدی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و سوم فروردین 1387  |
 شعری از حسین منزوی
دیوانگی زین بیشتری ؟ زین بیشتر ، دیوانه جان


 با ما ، سر دیوانگی داری اگر ، دیوانه جان


 در اولین دیدار هم بوی جنون آمد ز تو


 وقتی نشستی اندکی نزدیک تر دیوانه جان


چون می نشستی پیش من گفتم که اینک خویش من


 ای آشنا در چشم من با یک نظر دیوانه جان


 گفتیم تا پایان بریم این عشق را با یک سفر


 عشقی که هم آغاز شد با یک سفر دیوانه جان


 کی داشته است اما جنون در کار خویش از چند و چون


قید سفر دیوانه جان ! قید حضر دیوانه جان


 ما وصل را با واژه هایی تازه معنا می کنیم


 روزی بیامیزیم اگر با یکدیگر دیوانه جان


تا چاربند عقل را ویران کنی اینگونه شو


 دیوانه خود دیوانه دلدیوانه سر دیوانه جان

 
 ای حاصل ضرب جنون در جان جان جان من


 دیوانه در دیوانگی دیوانه در دیوانه جان


 هم عشق از آنسوی دگر سوی جنونت می کشد


 گیرم که عاقل هم شدی زین رهگذر دیوانه جان


 یا عقل را نابود کن یا با جنون خود بمیر


 در عشق هم یا با سپر یا بر سپر دیوانه جان

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و سوم فروردین 1387  |
 شعری از حسین منزوی
برج ویرانم غبار خویش افشان کرده ام


 تا به پرواز ایم از خود جسم را جان کرده ام


 غنچه ی سربسته ی رازم بهارم در پی است


 صد شکفتن گل درون خویش پنهان کرده ام


چون نسیمی در هوای عطر یک نرگس نگاه


 فصل ها مجموعه ی گل را پریشان کرده ام


 کرده ام طی صد بیابان را به شوق یک جنون


 من از این دیوانه بازی ها فراوان کرده ام


 بسته ام بر مردمک ها نقشی از تعلیق را


 تا هزار ایینه را در خویش حیران کرده ام


 حاصلش تکرار من تا بی نهایت بوده است


 این تقابل ها که با ایینه چشمان کرده ام


 من که با پرهیز یوسف صبر ایوبیم نیست


 عذر خواهم را هم آن چک گریبان کرده ام


 چون هوای نوبهاری در خزان خویش هم


 با تو گاهی آفتاب و گاه باران کرده ام


 سوزن عشقی که خار غم بر آرد کو که من


 بارها این درد را اینگونه درمان کرده ام


 از تو تنها نه که از یاد تو هم دل کنده ام


 خانه را از پای بست این بار ویران کرده ام

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و سوم فروردین 1387  |
 شعری از فروغ فرخ زاد
ای شب از رویای تو رنگین شده


سینه از عطر تو ام سنگین شده


ای به روی چشم من گسترده خویش


شایدم بخشیده از اندوه پیش


همچو بارانی که شوید جسم خک


هستیم ز آلودگی ها کرده پک


ای تپش های تن سوزان من


آتشی در سایه مژگان من


ای ز گندمزار ها سرشارتر


ای ز زرین شاخه ها پر بارتر


ای در بگشوده بر خورشیدها


در هجوم ظلمت تردید ها


با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست


هست اگر ‚ جز درد خوشبختیم نیست


ای دلتنگ من و این بار نور ؟


هایهوی زندگی در قعر گور ؟


ای دو چشمانت چمنزاران من


داغ چشمت خورده بر چشمان من


پیش از اینت گر که در خود داشتم


هر کسی را تو نمی انگاشتم


درد تاریکیست درد خواستن


رفتن و بیهوده خود را کاستن


سرنهادن بر سیه دل سینه ها


سینه آلودن به چرک کینه ها


در نوازش ‚ نیش ماران یافتن


زهر در لبخند یاران یافتن


زر نهادن در کف طرارها


گمشدن در پهنه بازارها


آه ای با جان من آمیخته


ای مرا از گور من انگیخته


چون ستاره با دو بال زرنشان


آمده از دوردست آسمان


از تو تنهاییم خاموشی گرفت


پیکرم بوی همآغوشی گرفت


جوی خشک سینه ام را آب تو


بستر رگهایم را سیلاب تو


در جهانی این چنین سرد و سیاه


با قدمهایت قدمهایم براه


ای به زیر پوستم پنهان شده


همچو خون در پوستم جوشان شده


گیسویم را از نوازش سوخته


گونه هام از هرم خواهش سوخته


آه ای بیگانه با پیراهنم


آشنای سبزه زاران تنم


آه ای روشن طلوع بی غروب


آفتاب سرزمین های جنوب


آه آه ای از سحر شاداب تر


از بهاران تازه تر سیراب تر


عشق دیگر نیست این ‚ این خیرگیست


چلچراغی در سکوت و تیرگیست


عشق چون در سینه ام بیدار شد


از طلب پا تا سرم ایثار شد


این دگر من نیستم ‚ من نیستم


حیف از آن عمری که با من زیستم


ای لبانم بوسه گاه بوسه ات


خیره چشمانم به راه بوسه ات


ای تشنج های لذت در تنم


ای خطوط پیکرت پیراهنم


آه می خواهم که بشکافم ز هم


شادیم یکدم بیالاید به غم


آه می خواهم که برخیزم ز جای


همچو ابری اشک ریزم هایهای


این دل تنگ من و این دود عود ؟


در شبستان زخمه ها ی چنگ و رود ؟


این فضای خالی و پروازها ؟


این شب خاموش و این آوازها ؟


ای نگاهت لای لایی سحر بار


گاهواره کودکان بی قرار


ای نفسهایت نسیم نیمخواب


شسته از من لرزه های اضطراب

 
خفته در لبخند فرداهای من


رفته تا اعماق دنیا های من


ای مرا با شعور شعر آمیخته


این همه آتش به شعرم ریخته


چون تب عشقم چنین افروختی


لا جرم شعرم به آتش سوختی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387  |
 شروعی نو از عذرا مجیبی

تبریک برای شروعی نو

 

با سلام و آرزوی سلامتی برای بانو عذرا مجیبی ،همسر
 
 مهربان و بزرگوار شاعر فقید زنجانی ،رسول
 
مقصودی

امیدوارم این وبلاگ گامی باشد برای شناساندن شاعری
 
 از جنس درد ،که احساس در شعر او تعریف و
 
نمودی تازه یافت و دریغا از این غنچه نو بنیاد .که در
 
 آستانه شکفتن دست سرنوشت امانش نداد

رسول مقصودی در سال 1320 در شهر زنجان چشم به
 
 دنیا گشود و همچون بسیاری از اندیشمندان
 
وهنرمندان معاصر در هاله ای از گمنامی جاده زندگی
 
 راپیمود ،که البته این رسم تاریخ ایران امروز است
 
باری امید است این وبلاگ ،به کمک و همراهی همه
 
 دوستداران شعر و ادب پارسی ،علی الخصوص
 
شعر امروز ،بتوانددر معرفی شخصیت و آثار این
 
 هنرمند فقید گامی فراتر نهاده وادای دینی کرده
 
باشد برآن "عزیز رفته "بر باد و مانده در یاد

اکنون همسر بزرگوار آن شاعر بنا بر این دارد تا با راه
 
اندازی این وبلاگ یاد و خاطره رسول را زنده نگه
 
داشته و با ارئه آثار منتشر نشده رسول مقصودی در
 
 این وبلاگ علاوه بر آشنایی شما عزیزان با این
 
 اشعار ،آثار این هنرمندجدا مانده از قافله شعر امروز
 
 را عرضه نماید

لذا از همه صاحب نظران وعلاقه مندان خواهشمندیم تا
 
 با بررسی این اشعار دیدگاه شان را در رابطه با آثار
 
 این شاعر ارائه کرده تا موجبات دلگرمی همسر
 
بزرگوارش را در پیگیری این اقدام سترگ فراهم آوریم
پیشاپیش از توجهات و ملاطفات شما عزیزان تشکر می
 کنم

بقلم مهندس حسین مجیبی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387  |
 حضور در مه از عذرا مجیبی

 

يادداشت

 

حضور در مه

 

سی و یک سال پيش رسول مقصودي شاعر فقيد

 

 زنجاني زندگي را در تهران بدرود گفت. او متولد

 

 1320 بود و در زمان مرگ 33 سال بيشتر

 

نداشت شاعري كه در حيات اندك ادبي خود چشم

 

اهالي فرهنگ و ادب و هنر را به سوي خود جلب

 

كرد و توانايي خارق العاده او در درك مسائل

 

اجتماعي زمان و قريحۀ سرشار ادبي و مطالعۀ بي

 

 امان متون ادبي و فلسفي از رسول مقصودي

 

شاعري ساخت كه در دو حيطۀ شعر نيمايي و

 

تغزل كلاسيك چست و چابك مي نمود. قرائت

 

اگزيستانساليسم به روايت سارتر زيربناي تفكر او

 

را پي مي ريخت و آثار او را به سمت چپ متعهد

 

 سوق مي داد، اگر چه در حوزۀ غزل به تعبير

 

 درست منوچهر آتشي حافظانه مي سرود و

 

گرايشي به غزل نو نشان نمي داد. شايد اگر زمانه

 

 مهلتي به او مي داد با توجه به توانائي و استعداد

 

 هنري ، دور از ذهن نبود كه به تحولي در سرايش

 

 غزل نيز دست يابد و تجربه هايي زيبا از خود به

 

يادگار بگذارد. از منظر امروز، موضوعات و

 

 شيوۀ رويكرد به مسائل اجتماعي ديگر آنگونه

 

نيست كه در شعرهاي او متجلي است و دگرگوني

 

زمانه مسائل و مباحث جديدي را در حوزۀ تفكر

 

 روشنفكري مطرح كرده است، بنابراين اگر در

 

 شعرهاي او ديدگاه هاي فمينيستي يا رويكردهاي

 

روشنفكري امروز ديده نمي شود بايد در خاطر

 

 داشت كه مسائل مطرح در فضاي انديشۀ آن روز

 

 چه بوده است از اينرو آنچه كه بر جا مانده است و

 

 شايستۀ تأمل مي باشد جوهرۀ هنري و تعهد

 

سرشار از ايمان او نيبت به انسان است، شاعري

 

كه همه لحظات زندگي را با دقائق و ظرائف آن در

 

 شعرهاي خويش بيادگار گذاشت و از رنج جانكاه

 

بشري سخن گفت اين مجموعه يادگار انساني است

 

 كه شايد بيش از همه چيز زندگي را با تمام ابعاد

 

زيبايش دوست مي داشت.

 

اينك همسرش بانو عذرا مُجيبي بهمراه فرزندانش

 

بهزاد و سپيده بامدادان را عطر شعرهاي او مي

 

آغازند و شامگاهان را با ياد عاشقانه هاي او در

 

غزل هايش به پايان مي برند.

مياد و نامش گرامي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387  |
 در پی یاری دیگر شعری از رسول مقصودی
درپي ياري ديگر
 درپي ياري ديگرmagnify

در پي ياري ديگر

 

بعد از اين دست من و دامن ياري ديگر

 

دل سودائي و سوداي نگاري دیگر

 

رنج آوارگي ام بايد ازين يار و ديار

 

تا كه ياري به كف آرم به دياري ديگر

 

زين بهارم «گل زرد» يست حوالت ـ بايد

 

كار دل كرد حوالت به بهاري ديگر

 

« گل بي خار» بجويم، كه بدو دل بندم

 

نشكند تا به دلم بيهده خاري ديگر

 

چند بايد كه خورم غوطه به درياي غمت

 

مي برم زورق خود را به كناري، ديگر

 

روز وصلم همه بگذشت به دشمنكامي

 

باز سوي تو بيايم به چه كاري ديگر

 

در كمينگاه شغالان نبود طعمۀ شير

 

بايد از دشت دگر جُست شكاري ديگر

 

سرگرانم كند اين باده خدايا مد دي!

 

باشدم دردسر از سوي خماري ديگر

 

سوز عشقي كه به دل بود فرو مي ميرد

 

بايد افكند در اين خانه شرار ی ديگر

 

شهسواري كه به جولانگه دل بود گريخت

 

بايد انگيخت غباري ز سواري ديگر

 

اي دل آن به كه مپوئي پس ازين راه وفا

 

بينمت طاقت آزار نداري ديگر

 

تو نه چوپاني آهوروشان ميداني

 

به، كه در كوي بتان پانگذاري ديگر

مرداد 1345

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387  |
 شعری از ملک الشعرای بهار

 مرغ سحر ناله سر کن


 داغ مرا تازه تر کن


 ز آه شرر بار، اين قفس را


 برشکن و زير و زبر کن


 بلبل پر بسته ز کنج قفس درآ


 نغمه آزادي نوع بشر سرا


 وز نفسي عرصه اين خاک توده را


 پر شرر کن، پر شرر کن


 ظلم ظالم، جور صياد


 آشيانم داده بر باد


 اي خدا، اي فلک، اي طبيعت


 شام تاريک ما را سحر کن


 اي خدا، اي فلک، اي طبيعت


 شام تاريک ما را سحر کن


 نو بهار است، گل به بار است


 ابر چشمم ژاله بار است


 اين قفس چون دلم تنگ و تار است


 شعله فکن در قفس اي آه آتشين


 دست طبيعت گل عمر مرا مچين


 جانب عاشق نگه اي تازه گل از اين


 بيشتر کن، بيشتر کن، بيشتر کن


 مرغ بي دل ، شرح هجران


 مختصر مختصر کن

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387  |
 شعری از حافظ
دلم رمیده شد و غافلم من درویش    

 

           که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش 

 

 
چو بید بر سر ایمان خویش می‌لرزم     

 

          که دل به دست کمان ابروییست کافرکیش 

 


خیال حوصله بحر می‌پزد هیهات 

 

                  چه‌هاست در سر این قطره محال اندیش 

 

 
بنازم آن مژه شوخ عافیت کش را     

 

             که موج می‌زندش آب نوش بر سر نیش 

 


ز آستین طبیبان هزار خون بچکد 

 

                 گرم به تجربه دستی نهند بر دل ریش 

 
به کوی میکده گریان و سرفکنده روم      

 

        چرا که شرم همی‌آیدم ز حاصل خویش 

 


نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر   

 

           نزاع بر سر دنیی دون مکن درویش 

 


بدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ    

 

          خزانه‌ای به کف آور ز گنج قارون بیش

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387  |
 شعری از حافظ
یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد 

 

               دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد 

 

 
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست

     

     خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد 

 
کس نمی‌گوید که یاری داشت حق دوستی  

 

           حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد 

 


لعلی از کان مروت برنیامد سال‌هاست   

 

                 تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

 

 
شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار 

 

                  مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد 

 

 
گوی توفیق و کرامت در میان افکنده‌اند 

 

                    کس به میدان در نمی‌آید سواران را چه شد 

 

 
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست 

 

        عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد 

 
زهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوخت  

 

   کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد 


حافظ اسرار الهی کس نمی‌داند خموش   

  

              از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387  |
 شعری از حافظ
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش

 

                   بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش 

 

 


ای دل اندربند زلفش از پریشانی منال  

 

               مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش 


رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار

   

           کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش 


تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست 

 

            راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش 


با چنین زلف و رخش بادا نظربازی حرام 

 

               هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش 

 


نازها زان نرگس مستانه‌اش باید کشید  

 

              این دل شوریده تا آن جعد و کاکل بایدش 

 
ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند

 

                  دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش 


کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود

   

             عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387  |
 شعری از حافظ
دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد

 

             چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

 
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت   

 

           آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد 

 
اشک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یار 

   

       طالع بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد 

 
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر    

   

            وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد

 

 
ساقیا جام می‌ام ده که نگارنده غیب

 

                نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد 

 
آن که پرنقش زد این دایره مینایی

 

                      کس ندانست که در گردش پرگار چه

کرد  

 
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت

 

 

      یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد 


حافظ

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه هجدهم فروردین 1387  |
 شعری از سعدی
هر كس به تماشايي رفتند به صحرايي


ما را كه تو منظوري خاطر نرود جايي


يا چشم نمي بيند يا راه نمي داند


هر كو به وجود خود دارد ز تو پروايي


ديوانه عشقت را جايي نظر افتادست


كا نجا نتواند رفت انديشه دانايي


اميد تو بيرون برد از دل همه اميدي


سوداي تو خالي كرد از سر همه سودايي


زيبا ننمايد سرو اندر نظر عقلش


انكس نظري باشد با قامت زيبايي


گويند رفيقانم در عشق چه سر داري


گويم كه سري دارم در باخته در پايي


ز نهار نمي خواهم كز كشتن امانم ده


تا سيرترت بينم يك لحظه مدارايي


من دست نخواهم برد الا به سر زلفت


گر دسترسي باشد يكروز به يغمايي


گويند تمنايي از دوست بكن سعدي


جز دوست نخواهم كرد از دوست تمنايي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه هجدهم فروردین 1387  |
 شعری از رهی معیر
ياد ايامي كه در گلشن فغاني داشتم


در ميان لاله و گل اشياني داشتم


گرد ان شمع طرب مي سوختم پروانه وار


پاي ان سرو روان اشك رواني داشتم


اتشم بر جان ولي از شكوه لب خاموش بود


عشق را از اشك حسرت ترجماني داشتم


چون سرشك از شوق بودم خاك بوس در گهي


چون غبار از شكر سر بر استاني داشتم


در خزان با سرو و نسرينم بهاري تازه بود

 
در زمين با ماه و پروين اسماني داشتم


درد بي عشقي ز جانم برده طاقت ور نه من


داشتم ارام تا ارام جاني داشتم


بلبل طبعم رهي باشد ز تنهايي خموش


نغمه ها بودي مرا تا همزباني داشتم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه هجدهم فروردین 1387  |
 شعری از سعدی
گر تيغ بركشد كه مهبان همي زنم


اول كسي كه لاف محبت زند منم


گويند پاي دار اگرت سر دريغ نيست


گو سر قبول كن كه به پايش در افكنم


درديست دردلم كه گر از پيش اب چشم


بردارم استين برود تا به دامنم


بر تخت جم پديد نيايد شب دراز


من دانم اين حديث كه در چاه بيزنم


گويند سعديا مكن از عشق توبه كن


مشكل توانم و نتوانم كه نشكنم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه هجدهم فروردین 1387  |
 شعری از ابتهاج
بگذر شبي به خلوت اين همنشين درد


تا شرح ان دهم که غمت با دلم چه کرد


خون ميرود نهفته از اين زخم اندرون


ماندم خموش و اه که فرياد داشت درد


اين طرفه بين که با همه سيل بلا که ريخت


داغ محبت تو به دلها نگشت سرد


من برنخيزم از سر راه وفاي تو


از هستي ام اگر چه بر انگيختندگرد


روزي که جان فدا کنمت باورت شود


دردا که جز به مرگ نسنجند قدر مرد


در کوي او که جز دل بيدار ره نيافت


کي مي رسند خانه برستان خوابگرد


خوني که ريخت از دل ما سايه حيف نيست


گر زين ميانه اب خورد تيغ هم نبرد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه هجدهم فروردین 1387
 شعری از حافظ
طفيل هستي عشقند ادمي و پري


ارادتي بنما تا سعادتي ببري


بکوش خواجه و از عشق بي نصيب مباش


که بنده را نخرد کس به عيب بي هنري


مي صبوح و شکر خواب صبحدم تا چند


بعذر نيمه شبي کوش و گريه سحري


تو خود چه لعبتي اي شهسوار شيرين کار

 
که در برابر چشمي و غايب از نظري


هزار جان گرامي بسوخت زين غيرت


که هر صباح و مسا شمع مجلس دگري


دعاي گوشه نشينان بلا بگرداند

 
چرا به گوشه چشمي بما نمينگري


بيا که وضع جهان را چنان که من ديدم


گر امتحان بکني مي خوري و غم نخوري

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه هجدهم فروردین 1387  |
 شعری از مولوی
نازار دلي را كه تو جانش باشي


معشوقه پيدا و نهانش باشي


زان مي ترسم كه از دل آزردن تو


دل خون شود و تو در ميانش باشي


داني كه به ديدار تو چونم تشنه


هر لحظه كه بينمت فزونم تشنه


من تشنه آن دو چشم مخمور توام


عالم همه زين سبب به خونم تشنه

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه هجدهم فروردین 1387  |
 دوبیتی های بابا طاهر
الهي آتش عشقم به جان زن


شرر زان شعله ام بر استخوان زن


چو شمعم برفروز از آتش دل


در آن آتش دلم پروانه سان زن



نسيمي كز بن آن كاكل آيو


مرا خوشتر زبوي سنبل آيو


چو شو گيرم خيالش را در آغوش


سحر از بسترم بوي گل آيو


بلا بي دل خدايا دل بلا بي


گنه چشون چرا دل مبتلا بي


اگه چشمون نكردي ديده بوني


چه دونستي دلم خوبان كجا بي


دو چشمونت پياله پر ز مي بي


دو زلفونت خراج ملك ري بي


همي وعده كني امروز و فردا


ندونم مو كه فرداي تو كي بي


نسيمي كز بن آن كاكل آيو


مرا خوشتر زبوي سنبل آيو


چو شو گيرم خيالش را در آغوش


سحر از بسترم بوي گل آيو

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه هجدهم فروردین 1387  |
 شعری از حافظ
حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت


آري به اتفاق جهان مي توان گرفت


افشاي راز خلوتيان خواست کرد شمع


شکر خدا که سر دلش در دهان گرفت


مي خواست گل که دم زند از رنگ و بوي دوست


از غيرت صبا نفسش در دهان گرفت


زين آتش نهفته که در سينه من ست


خورشيد شعله ايست که در آسمان گرفت


آسوده بر کنار چو پرگار مي شدم


دوران چو نقطه عاقبتم در ميان گرفت


آن روز شوق ساغر مي خرمنم بسوخت


کاتش ز عکس عارض ساقي در آن گرفت


آسوده بر کنار چو پرگار مي شدم


دوران چو نقطه عاقبتم در ميان گرفت


خواهم شدن به کوي مغان آستين فشان


زين فتنه ها که دامن آخر زمان گرفت


بر برگ گل به خون شقايق نوشته اند


آنکس که پخته شد مي چون ارغوان گرفت


فرصت نگر که چو فتنه در عالم اوفتاد


صوفي به جام مي زد و از غم کران گرفت


مي خور که هر که آخر کار جهان بديد


از غم سبک برآمد و رطل گران گرفت

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه هجدهم فروردین 1387  |
 شعری از حافظ
دوش مي آمد و رخساره بر افروخته بود


تا کجا باز دل غمزده اي سوخته بود


رسم عاشق کشي و شيوه شهرآشوبي


جامه اي بود که بر قامت او دوخته بود


جان عشاق سپند رخ خود مي دانست


و آتش چهره بدين کار برافروخته بود


گرچه مي گفت که زارت بکشم مي ديدم


که نهانش نظري با من دلسوخته بود


کفر زلفش ره دين مي زد و آن سنگين دل


در پيش مشعلي از چهره بر افروخته بود

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه هجدهم فروردین 1387  |
 شعری از حافظ
ما ز ياران چشم ياري داشتيم


خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم


تا درخت دوستي کي بر دهد


حاليا رفتيم و تخمي کاشتيم


گفتگو آيين درويشي نبود


ورنه با تو ماجراها داشتيم


گلبن حسنت نه خود شد دلفروز


ما دم همت بر او بگماشتيم


شيوه چشمت فريب جنگ داشت


ما ندانستيم و صلح انگاشتيم


نکته ها رفت و شکايت کس نکرد


جانب حرمت فرو نگذاشتيم


گفت خود دادي به ما دل حافظا


ما محصل بر کسي نگماشتيم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه هجدهم فروردین 1387  |
 هذیان دل از عذرا مجیبی بخش 34
۱..سنت ومدرنیته ۲ د موکراسی  و استبداد

وقتی که بچه بودم تو خونه ما نظم وانظباط وحرمت توام با ترس وکمی هم خشونت ودیسیپلین توام با سنین افراد وحرمتشان تا جایی که یادمه بر قرار بود وهر کسی مرزی داشت وجایگاهی قابل حرمت وثابت نیازی بود وساخت وسوخت با ناملایمات سختی ها وتقسیم شادی ها وغم ها با همه حتا همسایگان کم کم بزرگ شدیم وبزرگتر با حفظ شرایط گاهیم مخفی کاری های کوچولوی اون موقع وعبور از خط قرمز هایی که در خونواده وجامعه ارزش والایی داشت وتخطی ازین خط شدیدا  تردشدن از همه جا  پدر حرف اول را تو خونه می زد ومادر همیشه با سکوت وگریه که من نمیدونستم دلیلش چیه ادامه می داد که با خنده اش می خندیدم وبا گریه اش گریه می کردم خوب همین جور من بزرگ می شدم تحولاتی پیرانونم وجامعه پدید میومد که من الان میفهمم چی بود وچی شد وجواب اون چراها را گر چه هرگز ادم نمیدونه ولی بمرور زمان بعضیاشو لمس می کنه  بالاخره بزرگ شدیم وهر که راه خودش را رفت با توجه به روشنفکر بودن بستگان بخصوص خونواده پدریم از جهتی ومادریم از جهتی دیگر بطوری که یکی از عموهام که خدا بیامرزدش مرد بزرگ وشریفی بود روز نامه نگار وسر دبیر روزنامه تجدد ایران بود که از هواداران مرد بزرگ تاریخ ایران دکتر مصدق که یاد ونامش بزرگ وگرامی بادبود وپدرم متعصب بود واز دنباله روهای شادروان فیلسوف بزرگ اسلامی وروشنفکر دینی این سرزمین  راشد که پدرم شب های پنجشنبه سخنرانیشو گوش می داد واز خونواده سلطنتی بدش میومد ورادیو را دو باره میذاشت تو کمد وقفلش می کرد ومنوبرادرام اون اواخرا یواشکی کمدشو باز می کردیم واهنگ های درخواستی را گوش می دادیم وباز میذاشتیم سر جاش همینو میگم پنهان کاری تا این که هرکسی بزرگ شد ودرس خوند ودنبال زندگیش رفت البته با کلی تغییرات اجتماعی که لازمه اون روزهای تاریخ ایران بود تغییراتی نیز در من ایجاد شده بود که بیشتر متاثر از برادر بزرگم بود که اموزگار بود خیلی طولانیش نمی کنم بعدش فهمیدم که اون طرز زندگی را میگن  دیکتاتوری وپدر سالاری وجامعه سنتی با پیدایش روشنفکران تحصیل کرده های ایرانی در غرب بخصوص اروپا نویسندگان بر جسته ای چون صادق هدایت ودها نو اندیش دیگه کم کم جامعه بسمت وسوی همون تجدد رفت گر چه من اینو می نویسم هنوز متولد نشده بودم  تاریخ رو مرور می کنم نه خودم را که جزو پا برهنگان تاریخم وشاید تاریخی ندارم نمیدونم ولی تجدد هر گز باعث از بین رفتن اخلاق تو جامعه نشده بود وزندگی ها وطبقات اجتماعی خیلی بجز اشرافیت وخوانین همه مثل هم بودن وفاصله طبقاتی ناچیز بود یا لا اقل اشراف طوری زندگی می کردن که عریان نبودبا گزینش همسرو که یک نو اندیش بتمام معنی ومتفر وشاعر بود وافکار مارکسیستی داشت وامد وشد های نو اندیشان دیگه بمنزلمون منم که زمینه کمی مطالعه از نویسندگان مختلف بخصوص هدایت غلامحسین ساعدی صادق چوبک واشعار حافظ ومولانا وایرج میرزا ومیرزاده عشقی وشهریار فارسی وترکیش تا حدی تو باغ بودم همسرم کتاب بهم می داد صبح که می خواست بره سر کلاس اخه مدرس بود ومی گفت ظهر که اومدم هر چی ازین کتاب برداشت کردی برام باز گو کن ومن این کارو می کردم وگاهیم نوبتی بخش به بخش می خوندیم خوب من دیگه درگیر بچه ومشکلات خونه شدم ازین فضا تا حدی گرچه حضور داشتم ولی حضور ذهنی کمتر فاصله گرفتم که اگر بودم الان برای خودم ادمی بودم متاسفمکم کم بعد از انتقال بتهران این فضا دیگه کلا وجود خارجی نداشت من بودم ودو کودکم وبیماری واعتیاد همسرم که امانم را برید وشد ان چه که نباید می شد خوب من تازه از یک خونه بسته سنتی به یک محیط مدرن وروشنفکری پا نهاده بودم بی انصافی نشه خونه ما منظور خونه پدریم فضا باز بود کتابایی که من قبلا خوندم مال برادر بزرگم بود که اگر اغراق نکنک باری خودش یک فیلسوفه در زنجان همه می شناسنش وجایگاه خاص خودشو داره که ایشونم مدرس بودن وروشنفکری جنتلمن مثل همسرم اگر غیر این بود اصلا این وصلت حاصل نمی شد ولی خوب اولا دختر محدودیت های خاص خودشو داره وپدر خدا بیارزم ادمی بود کهبین معتمدین زنجان جایگاهش اول بود با سواد وتفسیر قران می کرد گرسنه موند ولی از دین ارتزاق نکرد مومن بو واون خونه محدودیت های خودشو داشت ولی بعد از از دواجم اون دخالتی در نحوه پوشش ما یا این که بسینما بریم ومحافل روشنفکری نداشت در هر حال بازم اون جامعه که حتا رسول روشنفکرم ازادی های خاص خودش را می طلبید بسته بود جامعه باری نبود پس زندگی تا حدی یا در صد بالایی متاثر از خونواده وجامعه هستش که من هر دو دوران را جامعه سنتی و نیمه سنتی می شناسمش تا دیگران چه نظری داشته باشن این دیدگاه منه پس بخش اولش که جامعه سنتی واستبدادی بود تا حدی پردازش شد گر چهزمان می طلبد وژرف نگری که من فاقد هر دو هستم بخش دوم رو میذاریم برای مرحله بعد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387  |
  در دام شب از رسول مقصودی
 
در دام شب magnify

پیک نوروز می دهد پیغام

که دگر با ره تازه شد ایّام

امد از ره بهار تازه ولی

هیچ ما را نداد تازه پیام

زانکه ما را چو سال رفته هنوز

برنیاید ز دور گیتی، کام

داغ حسرت نگر به دلهامان

لاله منگر گرفته بر کف جام

کانچه ریزد به جام هستی ما

خون د ل هست نی شراب مدام

شب چو دیوی سیاه بالاپوش

سر برآورده از درو از بام

می مکد سوی چشمهامان را

همچو خفاش شوم خون آشام

این هیولای تیره و سنگین

می کند آنچه در خور دشنام

وحشت آنگونه چیره گشت که مرغ

باز نشناخت آشیانه ز دام

کسی روا بود آن سپیدی را

اینچنین هول و تیرگی فرجام

مرگ ، پاداش نامداران شد

ننگ ، بهتر در این زمانه که ، نام

تا کی آخر اسیر شب بودن

کی رسد صبح را زمان سلام

ای به آیین «سپتیمان» برخیز!

برفروز آتشی سپی بر بام

که فرو ریخت کاخ مهرآیین

كه فرو مرد اتش پدرام

بهار 1349

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387  |
 هذیان دل از عذرا مجیبی بخش 33
امشب دلم می خواد تا فردا می بنوشم من زیباترین جامه هایم را بپوشم من درست در همین ساعت از شب که فرداش سیزده بدر بود من ورسول وبرادرش مهدی با حسین منزوی سر سفره داشتیم شام می خوردیم ورسول که همیشه بی ریا ودرویش مسلک بود یک ساغت قبلش بمن گفت عذرا اب  اب گوشت رو زیاد کن حیسن رو نمیذارم بره ومنم واقعا زیادش کردم شامو ۴ تایی خوردیم نوروز ۱۳۴۷ بود ومن ۱۹ ساله بودم واخرین روز های زایمانم بود شام رو خوردیم بعد شام یکی دوساعتی بحث وشعر خوانی رسول وحسین وبگوش نشستن من ومهدی برادر رسول منم بعد از جم وجور کردن بساط شام وچایی دیدم اونا گرم شعرو نقد وتحلیل وبر رسی اشعار هستند گفتم برم اب حوض رو خالی کنم که دیگه فرصت نمی کنم رفتم حوضی را که ماهی  ها ی  قرمز توش شناور بودن با صافی گرفتمشون وابش را خالی کردم  بعد از شستشو دوباره پرش کردم وای چقدر زیبا بود حوض ابی ماهی قرمز هوای بهاری وگفتگوی رسول وحسین منزوی دیگه ساعت داشت نزدیک ۱۲ شب می شد منزوی رفت ومن کم کم درد زایمانم را حس می کردم خدای من  مادر همسرمم فوت کرده بود زنی نبود که شرایطمو بهش بگم خوب از رسول ام خجالت می کشیدم خودمم نمیدونستم چی می شه وچیکار باید بکنم دیگه خویشتن داریمو از دست دادم ورسول رو اروم که با برادرش مهدی تخته نرد بازی می کردن صدا زدم وگفتم من دردم شروع شده طفلک رسول سراسیمه شد وخوب اون موقع تاکسیم  کم بود بخصوص شب ها که تو شهربانی اون موقع کشیک بود وما هم کسی نبود وفرصتی نبود دنبال تاکسی بریم ایا باشه نباشه بنا بر این دوتایی با یک ساک که حاوی لباس نوزاد بود راهی بیمارستان شدیم خوب تنها دوبیمارستان تو زنجان بود ما رفتیم  شفیعیه که فردی به این نام اون جا را وقف کرده بود بمحض رسیدن گفتن این جا همه رفتن تعطیلات عید وکمکی از ما ساخته نیست ومنم داشت دردم شدید تر می شد رسول حسابی اون جا سر وصدا راه انداخت که اگه اتفاقی برای همسرم وفرزندم بیفته این جا را بتعطیلی می کشونم بیهوده بود چون وقتو از دست می دادیم ناگزیر راهی بیمارستان شهناز شدیم خدای من اون جام یک مامای محلی بود خوب رسول حسابی داد وبیداد کرد نا چار شدن برن سراغ رییس بیمارستان دکتری بنام دکتر اویسی رسول گفت ادرس بدین برم خودم بیارمش که زندگی زن وبچه ام در خطره خداییش رسول داشت خودشو هلاک می کرد رفت وخدا شاهده بیچاره دکترو با عجله با لباس خونه اورده بود بیمارستان دکتر تا منو معاینه کرد گفت همین الان این باید بره اطاق زایمان ومنو منتقل کردن ودکتر سریع دست بکار شد وبا تزریق چند امپول وسرم خیلی راحت من اولین زایمانمو انجام دادم درست همین شب ساعت ۳ نیمه شب ۱۳ فروردین ماه ۱۳۴۷ وای خدای من چه نوزادی بسیار درشت وزیبا دکتر تعجب کرده بود  که نوزاد مثل بچه هفت ماهه می موند خلاصه کلی تعریف وتمجید واون خانم هایی که توی بخش زایمان بودن رفتن واز رسول چشم روشنی گرفتن وتبریک گفتن خوب ارزودانه من گل کرد وبهزادش نامیدیم این نامی بود که رسول خودش انتخواب کرد ومی گفت اسم این باید یک چهره تاریخی باشه وبودم استاد بهزاد نقاش بزرگ و نامور ایران وبهزاد را تفسیر می کرد می گغت به یعنی خوب زاد یعنی زاییده شده ونتیجه می گرفت خوب زاییده شده وجدیم می گفت خوب من همون روز از بیمارستان مرخص شدم واومدم منزل مادرم شب گفت اقا رسول شما وبرادرتون برین اون یکی اطاق بخوابین رسول بی برو وبرگرد گفت نه خانم من هرگز این کارو نمی کنم نیومده منو از زنم جدا می کنین مادرم داشت شاخ در می اورد می گفت وای وای چه روزگاری شده ما چهل روز شوهرمونو نمی دیدیم اولین شب زایمان نمیره تنها بخوابه خوب زندگی ما کلا فرق می کرد با ادمهای معمولی رسول روشنفکر وعاشق  منم دوست نداشتم از رسول جدا بشم وبهزاد چه نوزاد اروم وبی سر وصدایی بود ورسولی که این بچه را در حد پرستش دوست داشت ومن از بابت این دوست داشتن زیاد در عذاب بودم چون می خواست صداش دربیاد می گفت شیرش بده زود باش این بچه گرسنه شه خودشو هلاک می کرد ما زندگی جدیدی را شروع کردیم تا بعد این بخش زیباترین بخش زندگیم بود داشتن یک فرزند بسیار زیبا وسالم که رسولم عاشقش بود  ومن این روز بزرگ را به فرزند برومندم تبریک میگم که سرتا