تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 شعری از حسین منزوی
عشق ! ای شوکت دیرین فراموش شده !


خوش قد و قامتم ! ای آ تش خاموش شده !



ای ز پا ، بر اثر تیغ فریب افتاده !


نیمه جان ، در شب بیغوله ، غریب افتاده !



آخر این خواب نه ، کابوس ، برای تو که دید ؟


این خط شوم پریشان به جبینت که کشید ؟



ای نگون بیرق خونین تو بر خاک ، ای عشق !

 


تو و خاک ؟ آی براورده ی افلاک ! ای عشق !



حسین منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386  |
 شعری از حافظ

می خواه و گل افشان کن از دهر چه می‌جويی


اين گفت سحرگه گل بلبل تو چه می‌گويی



مسند به گلستان بر تا شاهد و ساقی را


لب گيری و رخ بوسی می نوشی و گل بويی



شمشاد خرامان کن و آهنگ گلستان کن


تا سرو بياموزد از قد تو دلجويی



تا غنچه خندانت دولت به که خواهد داد

 


ای شاخ گل رعنا از بهر که می‌رويی



امروز که بازارت پرجوش خريدار است

 


درياب و بنه گنجی از مايه نيکويی



چون شمع نکورويی در رهگذر باد است

 


طرف هنری بربند از شمع نکورويی



آن طره که هر جعدش صد نافه چين ار

 


خوش بودی اگر بودی بوييش ز خوش خويی



هر مرغ به دستانی در گلشن شاه آمد


بلبل به نواسازی حافظ به غزل گويی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386  |
 
گل اومد بهار اومد میرم به صحرا
عاشق صحراییم بی نصیب و تنها
دلبر مه پیکر گردن بلورم
عید اومد بهار اومد من از تو دورم

گر بیام از این سفر ای گل عذارم
از سفر طوق طلا برات میارم
دلبر مه پیکر گردن بلورم
عید اومد بهار اومد من از تو دورم

ز تو خواهم ز تو خواهم
عهد عشقی که بستی وفا کنی
یاد ما کنی
از چمنها گر گذشتی یاد من کن
گر شنیدی سرگذشتی یاد من کن
دلبر مه پیکر گردن بلورم
عید اومد بهار اومد من از تو دورم

گل اومد بهار اومد میرم به صحرا
عاشق صحراییم بی نصیب و تنها
خوش ادا بالا بلا شیرین زبونم
مانده ام دور از تو و از آشیونم

آشیونم رو گل خودرو گرفته
سبزه از هر گوشه تا زانو گرفته
گر بیام از این سفر ای گل عذارم
از سفر طوق طلا برات میارم

ز تو خواهم ز تو خواهم
عهد عشقی که بستی وفا کنی
یاد ما کنی
از چمنها گر گذشتی یاد من کن
گر شنیدی سرگذشتی یاد من کن
گر بیام از این سفر ای گل عذارم
از سفر طوق طلا برات میارم
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386  |
 هذیان دل از عذرا مجیبی بخش 29
 دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم.زندگی مثل قماره واز نوعی  هتش که همه می بازند برنده ای نداره من همیشه با خودم فکر میکنم  چرا من؟ خوب پس من نه کی مگه قراره همه مثل هم باشنمن به سرنوشتم اعتقادی ندارم هرکسی خودش مسول باری است که بدوشش گرفته خوب گاهیم ادم بگردنش میافته وبقول شاملو از لذتی جان گرفته ام که از ان من نیست یک زندگی را براش رقم می زنن که من تونستم ازون حالتش بیام بیرون وخودم همه چیزو ساختم با تلاش وعلاقه وعشق عشقی که حاصل دو رخوت بود وشایدم دو غفلت چون در اون سن وسالکه هنوز خودتو نشناختی انسانی را ناخواسته وارث ووارد این بی راهه می کنی زندگی یه بیراهه است هرکه بگم راه داره دروغ گفته من راهی نمیبینم همه جا بن بسته همه جا تاریکیه من چه گناهی کرده بودم که وارد این ناکجا اباد شدم زندگی کردن من مردن تدریجی بود هرچه جان کند دلم عمر حسابش کردممیگم هذیان می نویسم کسی باورش نمیشه خوب من اصلا خودمم نمیدونم برای کی وچی وچرا باید بنویسم مگه یه ادم کله پوکی مثل من چیزی یا حرفی برای گفتن داره ولی باشه از پراکنده نویسی خوشم میاد من اینم یک ره گم کرده گمراه که جز در بی راهه وویرانه ماوایی نداره  دلم می خواد اواز می خوندم الان با یک دایره زنگی بدستم تو کوچه ها یک نوازنده وخواننده دور گرد میشدم هرچه دلم می خواست برای مردم ودلم می خوندم اخه من دلم خیلی غم داره غم های دیرینه که هرگز کسی را نیافتم باهاش حرف بزنم واونا رو دوست دارم فریاد بزنم وبا صدای خواننده های مختلف بخونمش خوندن زیباست ادم دلش خالی وراه بغضش وا میشه خدایا چطوری میتونم فریاد بزنم من که هنوز زبانم بنده وپام زنجیره ودستام بسته است وبال وپر ندارم وصدام در گلوم حبسه خوب قفس همه جا قفسه انسان اصلا تو قفسه نمیدونم من یک مرغم که بی لانه ودانه ام وهمیشه تنها ویکه وبوتیماری در کنج خرابه وتمام

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386  |
 شعری از بهار
نو بهار آمد و گل سرزده ، چون عارض یار

 

ای گل تازه ، مبارک به تو این تازه بهار



با نگاری چو گل تازه ، روان شو به چمن

 

 که چمن شد ز گل تازه ، چو رخسار نگار



لاله وش باده به گلزار بزن با دلبر 

 

کز گل و لاله بود چون رخ دلبر گلزار



زلف سنبل ، شده از باد بهاری درهم

 

 چشم نرگس، شده از خواب زمستان بیدار



چمن از لاله ی نو رسته بود، چون رخ دوست

 

 گلبن از غنچه ی سیراب بود ،‌چون لب یار



روز عید آمد و هنگام بهار است امروز

 

 بوسه ده ای گل نورسته، که عید است و بهار



گل و بلبل ، همه در بوس و کنارند ز عشق

 

 گل من ، سر مکش از عاشقی و بوس و کنار



گر دل خلق بود خوش ، که بهار آمد و گل

 

 نو بهار منی ای لاله رخ گل رخسار



خلق گیرند ز هم عیدی اگر موقع عید

 

 جای عیدی، تو به من بوسه ده ای لاله عذار


بهار

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386  |
 شعری از حافظ
صــبا به تهنیت پیــر مـی فـــروش آمد

که موسم طرب و عیش وناز و نوش آمد



هوا مسیح نفس گشت و باد نافه گشای

درخت ســـــبز شد و مرغ درخروش آمد



تـــنور لاله چنان برفــروخت بــاد بهار

که غنچه غرق عرق گشت و گل بجوش آمد



بگوش هوش نیوش ازمن وبه عشرت کوش

که این سخن ســــــحراز هاتفــم بگوش آمد



زفکر تفرقه باز آی تاشوی مجمــــوع

به حکم آنکه چوشـــد اهرمن سروش آمد



زمــرغ صبح ندانـــم که ســوسن آزاد

چـــه گوشــکرد که باده زبان خموش آمد



چه جای صحبت نامحرمست مجلس انس

سر پیـــاله بپوشــــان که خرقه پوش آمد



زخانقاه به میخانه می رود حافظ

مگرزمســـــــــــــتی زهدوریا بهوش آمد
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386  |
 شعری از فردوسی
فردوسی می گوید :

چو خورشید تابان میان هوا
نشسته برو شاه فرمان روا

جهان انجمن شد بر آن تخت او
شگفتی فرو مانده از بخت او

به جمشید بر گوهر افشاندند
مر آن روز را روز نو خواندند

سر سال نو هرمز فرودین
برآسوده از رنج روی زمین

به نوروز نو شاه گیتی فروز
بر آن تخت بنشست فیروز روز

بزرگان به شادی بیاراستند
می و رود و رامشگران خواستند

چنین جشن فرخ از آن روزگار
به ما ماند از آن خسروان یادگار

چنین سال سیصد همی رفت کار
ندیدند مرگ اندر آن روزگار

نیارست کس کرد بیکاریی
نَبُد دردمندی و بیماریی

زِ رنج و زِ بدشان نبود آگهی
میان بسته دیوان بسان رَهی

یکی تخت پرمایه کرده به پای
بَرو بر نشسته جهان‌کدخدای

نشسته بر آن تخت جمشیدِ کی
به چنگ اندرون خسروی جام می

مَر آن تخت را دیو برداشته
زِ هامون به ابر اندر افراشته

برافرازِ تخت سپهبد رَده
سراسر زِ مرغان همه صف زَده

به فرمان مردم نهاده دو گوش
زِ رامش جهان پر زِ آوای نوش

چنین تا برآمد برین سالیان
همی تافت از شاه ، فرِ کیان

جهان بُد به آرام از آن شادکام
زِ یزدان بدو نو به نو بُد پیام

چو چندی برآمد برین روزگار
ندیدند جز خوبی از شهریار

جهان سر به سر گشته او را رهی
نشسته جهاندار با فرهی
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386  |
 اشعار بابا طاهر عریان
دگر شو شد كه تا جونم بسوزه


گريبان تا به دامونم بسوزه


براي كفر زلفت ای پری رخ


همی ترسم كه ايمونم بسوزه



الهی آتش عشقم به جان زن


شرر زان شعله‌ام بر استخوان زن


چو شمعم برفروز از آتش عشق


بر آن آتش دلم پروانه‌سان زن



دو زلفونت بود تار ربابم


چه می‌خواهی از اين حال خرابم


تو كه با ما سر ياری نداری


چرا هر نيمه شو آيی به خوابم



خداوندا به فرياد دلم رس


كس بی‌كس تويی مو مانده بی‌كس



تو كه نوشم نه‌ای نيشم چرايی


تو يارم نه‌ای پيشم چرايی


تو كه مرهم نه‌ای بر زخم ريشم


نمك پاش دل ريشم چرايی



دلي ديرم خريدار محبت


كز او گرم است بازار محبت


لباسی بافتم بر قامت دل


ز پود محنت و تار محبت

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386  |
 شعری از بهار
زبــــاغ اى باغبان ماراهمى بـــوى بهــارآيد

کليــــدبــاغ مارا ده که فــــردامان بکـــار آيد

کليد باغ را فــــردا هـزاران خـــــواستار آيد

تـولختى صبرکن چندان که قمرى برچنارآيد

چـو انـدر باغ توبلبل، به ديــــــــدار بهار آيد

تـرا مهمان ناخوانده بروزی صــــــد هـزار آيد

کنون گرگلبنى را پنـــج شش گل درشمارآيد

چنان دانيکه هرکس راهمى زو بوى يار آيد

بهـارامسال پندارى همى خـوش تر زپار آيد

ازاين خوشترشودفـردا که خسروازشکارآيد

بدين شايستگى جشنى بدين بايستگى روزى

ملکرادرجهان هرروزجشـنى باد و نوروزى

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386  |
 شعری از حسین منزوی
از روز دستبرد به باغ و بهار تو


دارم غنیمت از تو گلی یادگار تو


تقویم را معطل پاییز کرده است


در من مرور باغ همیشه بهار تو


از باغ رد شدی که کشد سر مه تا ابد


بر چشم های میشی نرگس غبار تو


فرهاد کو که کوه به شیرین رهات کند


از یک نگاه کردن شوریده وار تو


کم کم به سنگ سرد سیه می شود بدل


خورشید هم نچرخد اگر در مدار تو


چشمی به تخت و پخت ندارم . مرا بس است


یک صندلی برای نشستن کنار تو
.
.
حسین منزوی
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386  |
 شعری از مولوی

جان جهان دوش کجا بوده اي


ني غلطم در دل ما بوده اي


آه که من دوش چه سان بوده ام


آه که تو دوش که را بوده اي


رشک برم کاش قبا بودمي


چون که در آغوش قبا بوده اي


زهره ندارم که بگويم ترا


بي من بيچاره کجا بوده اي


آينه اي رنگ تو عکس کسيست


تو ز همه رنگ جدا بوده اي


رنگ رخ خوب تو آخر گواست


در حرم در حرم


در حرم لطف خدا بوده اي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386  |
 شعری از مولانا
در خانه خود يافتم از شاه نشاني

 

 انگشتري لعل و كمر خاصه كاني


دوش آمده بودست و مرا خواب ببرده

 

 آن شاه دلارامم و آن محرم جاني



بشكسته دو صد كاسه و كوزه شه من دوش

 

 از عربده مستانه بدان شيوه كه داني



گويي كه گزيدست ز مستي رخ من بر

 

 كز شاه رخ من بر كاريست نهاني



امروز درين خانه همي بوي نگارست

 

 زين بوي به هر گوشه نگاريست عياني


خون در تن من باده صرفست ازين بوي

 

 هر موي ز من هندوي مستست شباني

گوشي بنه و نعره مستانه شنو تو

 

 از قامت چون چنگ من الحان اغاني


هم آتش و هم باده و خرگاه چو نقدست

 

 پيران طريقت بپذيرند جواني


در آينه شمس حق و دين شه تبريز

 

 هم صورت كل شهره و هم بحر معاني


مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386  |
 شعری از مولوی
محتسب، مستی به ره دیدو گریبانش گرفت

 

  مست گفت: ای دوست، این پیراهن است،

 

 افسار نیست


گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان می روی

 

 گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست


گفت: می بایدتو را تا خانه قاضی بریم

 

 گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه شب بیدار نیست


گفت: نزدیگ است والی را سرای، آنجا شویم

 

 گفت: والی از کجا در خانه خمار نیست؟


گفت: تا داروغه را گوئیم، در مسجد بخواب

 

 گفت: مسجد خوابگاه مردم بد کار نیست


گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان

 

 گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست


گفت: از بهر غرامت، جامه ات بیرون کنم

 

 گفت: پوسیده ست، جز نقشی ز پود و تار نیست


گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه

 

 گفت: در سر عقل باید ، بی کلاهی عار نیست


گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بیخود شدی

 

 گفت: ای بیهوده گو، حرف کم و بسیار نیست


گفت: باید حد زنند هشیار مردم، مست را

 

 گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386  |
 شعری از سعدی
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم


نبود بر سر آتش ميسرم که نجوشم


بهوش بودم از اول که دل به کس نسپارم


شمايل تو بديدم نه عقل ماند و نه هوشم


حکايتي ز دهانت به گوش جان آمد


دگر نصيحت مردم حکايتست به گوشم


مگر تو روي بپوشي و فتنه باز نشاني


که من قرار ندارم که ديده از تو بپوشم


من رميده دل آن به که در صباح نيايم


که گر ز پاي درآيم به در برند به دوشم


بيا به صلح من امروز و در کنار من امشب


که ديده خواب نکردست از انتظار تو دوشب


مرا به هيچ بدادي و من هنوز برآنم


که از وجود تو مويي به عالمي نفروشم


مرا بگوي که سعدي طريق عشق رها کن


سخن چه فايده گفتن چو پند مي ننيوشند


به راه باديه رفتن به از نشستن باطل


که گر مراد نيابم به قدر وسع بکوشم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386  |
 هذیان دل از عذرا مجیبی بخش 28
وقتی اون تنها شد خیلی جون بود وزنی بود بسیار معاشر جذاب لوند ودوست داشتنی وخیلی شیطنت های جوانی ودخترانه در تمام وجودش بود که به زیبایی او می افزود ووقتی ادم اونو می دید یاد فروغ می افتاد  ویا سوزان هوارد در فیلم می خواهم زنده بمانم که اخرش در اطاق گاز می کشنش حرکاتش لباس پوشیدنش وموهای همیشه اراسته اش از او زنی جذاب ودوست داشتنی وازون تیپ هایی بود که کمتر مردی توانایی داشت در مقابل جذابیت وزیباییش بی تفاوت باشد اون دوچرخه ای داشت که وقتی با اون طنازی سوارش می شد ودختر کوچولویش را در بغلش داشت ودوتایی دخترشم زیبا تر از خودش بود زین چرخش سوار می کرد وبا یک رادیو که اهنگ های درخواستی پخش می کردخیلی اروپایی با یک شلوار جین تنگ ویک تاپ بی استین همه به اون تماشا می کردن چون تنها زنی بود اون موقع جسارت داشت دوچرخه سوار شود ولی چون تیپش خیلی اروپایی بود خیلیا فکر می کردن اون توریست هستش وبرای دیدن اثار باستانی به ایران اومده اون زنی بود که کاملا می دونست چیکار میکنه معاشر بود گرم خنده رو وروابط اجتماعی بسیار قوی داشت حتا زنا از مصاحبت با اون لذت می بردند ساده بی ریا واراسته به خیلی چیز ها که خیلیا یکیشم ندارن ودر محل کارش بسیار فعال وبا ارباب رجوع کاملا صمیمی ومتعهد هرکسی مشکلی داشت به اون مراجعه می کرد ودرحد توانش کمیم بیشتر به رفع اون مشکلات می پرداخت وقتی ازش می پرسیدی چقدر فعالی وزیبا اون لبخندی می زد که کاملا دل را می ربود خوب همیشه مردا دوروبرش جم می شدن ولی چون جدی بود همه حساب دستشون بود خلاصه در قسمت های بعدی بیشتر خواهم نوشت اون با صدای گرمی که داشت وتقریبا میتونست صدای اکثر خواننده ها را عین خودشون بخونه از هر فرصتی برای خوندن وشاد شدن وحتا رقص  شاد کردن همه اطرافیان استفاده می کرد حتا تو محل کارم اواز می خوند با خانما که توی یه اطاق اخرین ساهت های کاری رامی گذروندند صداش توی سالن می پیچید واقایونم گوش بزنگ میشدند که شایدبی نصیب نشن وبا زبان مادریش ترکی رو زیباتر می خوند وحزن انگیز خلاصه خدا همه چیو بهش داده بود جز یک ذره شانس
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386  |
 شعری از رهی معیری
خلقت زن


کسیم من دردمند ناتوانی


اسیری خسته ای افسرده جانی


تذروی ایان بر باد رفته


به دام افتاده ای از یاد رفته


دلم بیمار و لب خاموش و رخ زرد


همه سوز و همه داغ و همه درد


بود آسان علاج درد بیمار


چو دل بیمار شد مشکل شود کار


نه دمسازی که با وی راز بگویم


نه یاری تا غم دل باز گویم


درین محفل چون من حسرت کشی نیست


بسوز سینه من آتشی نیست


الهی در کمند زن نیفتی


وگر افتی بروز من نیفتی


میان بر بسته چون خونخواره دشمن


دلازاری بآزار دل من


دلم از خوی او دمساز درد است

 
زن بد خو بلای جان مرد است


زنان چون آتشند از تندخویی


زن و آتش ز یک جنسند گویی


نه تنها نامراد آن دل شکن باد


که نفرین خدا بر هر چه زن باد

 
نباشد در مقام حیله و فن

 
کم از نا پارسا زن پارسا زن


زنان در مکر و حیلت گونه گونند

 
زیانند و فریبند و فسونند


چو زن یار کسان شد ما را زوبه

 
چون تر دامن بود گل و خار از او به

 
حذر کن ز آن بت نسرین برودوش


که هر دم با خسی گردد هم آغوش


منه در محفل عشرت چراغی


کزو پروانه ای گیرد سراغی


میفشان دانه در راه تذروی


که ماوا گیرد از سروی به سروی


وفاداری مجوی از زن که بیجاست


کزین بر بط نخیزد نغمه راست


درون کعبه شوق دیر دارد


سری با تو سری با غیر دارد


جهان داور چو گیتی را بنا کرد


پی ایجاد زن اندیشهها کرد


مهیا تا کند اجزای او را


ستاند از لاله و گل رنگ و بو را


ز دریا عمق و از خورشید گرمی

 
ز آهن سختی از گلبرگ نرمی


تکاپو از نسیم و مویه از جوی

 
ز شاخ تر گراییدن به هر سوی


ز اواج خروشان تندخویی


ز روز و شب دورنگی ودورویی


صفا از صبح و شور انگیزی از می


شکر افشانی و شیرینی از ن ی


ز طبع زهره شادی آفرینی


ز پروین شیوه بالا نشینی


ز آتش گرمی و دم سردی از آب


خیال انگیزی از شبهای مهتاب


گرانسنگی ز لعل کوهساری


سبکروحی ز مرغان بهاری


فریب مار و دوراندیشی از مور


طراوت از بهشت و جلوه از حور


ز جادوی فلک تزویر و نیرنگ


تکبر از پلنگ آهنین چنگ


ز گرگ تیز دندان کینه جویی


ز طوطی حرف نا سنجیده گویی


ز باد هرزه پو نا استواری


ز دور آسمان نا پایداری


جهانی را به هم آمیخت ایزد

 
همه در قالب زن ریخت ایزد


ندارد در جهان همتای دیگر


بهدنیا در بود دنیای دیگر


ز طبع زن به غیر از شرر چه خواهی ؟


وزین موجود افسونگر چه خواهی ؟


اگر زن نو گل باغ جهان است


چرا چون خار سرتا پا زبان است ؟


چه بودی گر سراپا گوش بودی


چو گل با صد زبان خاموش بودی


چنین خواندم زمانی درکتابی


ز گفتار حکیم نکته یابی


دو نوبت مرد عشرت ساز گردد


در دولت به رویش باز گردد


یکی آن شب که با گوهر فشانی

 
رباید مهر از گنجی که دانی


دگر روزی که گنجور هوس کیش


به خک اندر نهد گنجینه خویش

شعر از رهي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386  |
 شعری از احمد شاملو
شبانه



به گوهر ِ مراد





کوچه‌ها باريکن




دُکّونا




بسته‌س،


خونه‌ها تاريکن




تاقا




شيکسته‌س،



از صدا




افتاده




تار و کمونچه


مُرده مي‌برن




کوچه به




کوچه.






نگا کن!




مُرده‌ها




به مُرده




نمي‌رن،


حتا به




شمع ِ جون‌سپرده




نمي‌رن،



شکل ِ




فانوسي‌ين




که اگه خاموشه


واسه نَف‌نيس




هَنو




يه عالم نف توشه.






جماعت!




من ديگه




حوصله




ندارم


به «خوب»




اميد و




از «بد» گله




ندارم.



گرچه از




ديگرون




فاصله




ندارم،


کاري با




کار ِ اين




قافله




ندارم!






کوچه‌ها




باريکن




دُکّونا




بسته‌س،


خونه‌ها




تاريکن




تاقا




شيکسته‌س،



از صدا




افتاده




تار و




کمونچه


مُرده




مي‌برن




کوچه به




کوچه

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386  |
 شعری از مولوی
تو نه چناني كه منم من نه چنانم كه تويي

 

 تو نه بر آني كه منم من نه برآنم كه تويي



من همه در حكم توام تو همه در خون مني

 

 گر مه و خورشيد شوم من كم از آنم كه تويي


با همه اي رشك پري چون سوي من بر گذري

 

 باش چنين تيز مران تا كه بدانم كه تويي



دوش گذشتي ز درم بوي نبردم ز تو من

 

 كرد خبر گوش مرا جان و روانم كه تويي


چون همه جان رويد و دل همچو گياه خاك درت

 

 جان و دلي را چه محل اي دل و جانم كه تويي



اي نظرت ناظر ما اي چو خرد حاضر ما

 

 ليك مرا زهره كجا تا به جهانم كه تويي


چون تو مرا گوش كشان بردي از آنجا كه منم

 

 بر سر آن منظره ها هم بنشانم كه تويي



مستم و تو مست ز من سهو و خطا جست ز من

 

 من نرسم ليك بدان هم تو رسانم كه تويي


زين همه خاموش كنم صبر و صبر نوش كنم

 

 عذر گناهي كه كنون گفت زبانم كه تويي



مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386  |
 شعری از حافظ
لعل سيراب به خون تشنه لب يار من است


وز پی ديدن او دادن جان کار من است


شرم از آن چشم سيه بادش و مژگان دراز


هر که دل بردن او ديد و در انکار من است


ساربان رخت به دروازه مبر کان سر کو


شاهراهيست که منزلگه دلدار من است


بنده طالع خويشم که در اين قحط وفا


عشق آن لولی سرمست خريدار من است


طبله عطر گل و زلف عبيرافشانش


فيض يک شمه ز بوی خوش عطار من است


باغبان همچو نسيمم ز در خويش مران


کب گلزار تو از اشک چو گلنار من است


شربت قند و گلاب از لب يارم فرمود


نرگس او که طبيب دل بيمار من است


آن که در طرز غزل نکته به حافظ آموخت


يار شيرين سخن نادره گفتار من است


حافظ

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه هفدهم اسفند 1386  |
 شعری از عماد
پيش ما سوختگان، مسجد و ميخانه يكيست

 


حرم و دير يكي، سبحه و پيمانه يكي است




اينهمه جنگ و جدل حاصل كوته‌نظريست

 


گر نظر پاك كني، كعبه و بتخانه يكيست




هر كسي قصه‌ي شوقش به زباني گويد

 


چون نكو مي‌نگرم، حاصل افسانه يكيست




اينهمه قصه ز سوداي گرفتارانست

 


ورنه از روز ازل، دام يكي، دانه يكيست




ره هركس به فسوني زده آن شوخ ار نه

 


گريه‌ي نيمه شب و خنده‌ي مستانه يكيست




گر زمن پرسي از آن لطف كه من مي‌دانم

 


آشنا بر در اين خانه و بيگانه يكيست






هيچ غم نيست كه نسبت به جنونم دادند

 


بهر اين يك دو نفس، عاقل و فرزانه يكيست







عشق آتش بود و خانه خرابي دارد

 


پيش آتش، دل شمع و پر پروانه يكيست







گر به سرحد جنونت ببرد عشق عماد


بي‌وفايي و وفاداري جانانه يكيست

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386  |
 حضور در مه مقدمه ای بر زندگی شادروان رسول مقصودی
يادداشت


حضور در مه


31 سال پيش رسول مقصودي شاعر فقيد زنجاني زندگي را در تهران

بدرود گفت. او متولد 1320 بود و در زمان مرگ 33 سال بيشتر نداشت

شاعري كه در حيات اندك ادبي خود چشم اهالي فرهنگ و ادب و هنر

را به سوي خود جلب كرد و توانايي خارق العاده او در درك مسائل

اجتماعي زمان و قريحۀ سرشار ادبي و مطالعۀ بي امان متون ادبي و

فلسفي از رسول مقصودي شاعري ساخت كه در دو حيطۀ شعر

نيمايي و تغزل كلاسيك چست و چابك مي نمود. قرائت

اگزيستانساليسم به روايت سارتر زيربناي تفكر او را پي مي ريخت و آثار

 او را به سمت چپ متعهد سوق مي داد، اگر چه در حوزۀ غزل به تعبير

 درست منوچهر آتشي حافظانه مي سرود و گرايشي به غزل نو نشان

 نمي داد. شايد اگر زمانه مهلتي به او مي داد با توجه به توانائي و

استعداد هنري ، دور از ذهن نبود كه به تحولي در سرايش غزل نيز

دست يابد و تجربه هايي زيبا از خود به يادگار بگذارد. از منظر امروز،

موضوعات و شيوۀ رويكرد به مسائل اجتماعي ديگر آنگونه نيست كه در

 شعرهاي او متجلي است و دگرگوني زمانه مسائل و مباحث جديدي را

 در حوزۀ تفكر روشنفكري مطرح كرده است، بنابراين اگر در شعرهاي او

 ديدگاه هاي فمينيستي يا رويكردهاي روشنفكري امروز ديده نمي شود

 بايد در خاطر داشت كه مسائل مطرح در فضاي انديشۀ آن روز چه بوده

 است از اينرو آنچه كه بر جا مانده است و شايستۀ تأمل مي باشد

 جوهرۀ هنري و تعهد سرشار از ايمان او نيبت به انسان است، شاعري

 كه همه لحظات زندگي را با دقائق و ظرائف آن در شعرهاي خويش

بيادگار گذاشت و از رنج جانكاه بشري سخن گفت اين مجموعه يادگار

انساني است كه شايد بيش از همه چيز زندگي را با تمام ابعاد زيبايش

 

 دوست مي داشت.

 


اينك همسرش بانو عذرا مُجيبي بهمراه فرزندانش بهزاد و سپيده

 

بامدادان را  باعطر شعرهاي او مي آغازند و شامگاهان را با ياد عاشقانه

 

 هاي او در غزل هايش به پايان مي برند.


ياد و نامش گرامي باد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386  |
 شعری از حسین منزوی
زباغ پيرهنت چون دريچه ها واشد

 

.بهشت گمشده پشت دريچه پيدا شد

 

.رها زسلطه پاييز در بهار اطاق

 

.گلي به نام تو در بازوان من وا شد

 

.به ديدن تو همه ذره هاي من شد چشم

 

.وچشم ها همه سر تا به پا تما شا شد

 

تمام منظره پوشيده از تو شد يعني.

 

جهان بچشم دل من دوباره زيبا شد.

 

زمانه ريخت به جامم هر انچه تلخانه

 

.به نام تو كه در اميختم گوارا شد.

 

فرشته ها تو ومن را بهم نشان دادند

 

.ميان زهره وماه از تو گفتگوها شد

 

.تنت هنوز باندازه اي لطافت داشت

 

.كه گل در اينه از ديدنش شكوفا شد

 

.شتاب خواستنت اينچنين كه مي بالد

 

.بدوري تو مگر ميتوان شكيبا شد؟

 

اميد وار نبودم دوباره از دل تو.

 

كه مهربان بشود با دل من اما شد

 

.دوباره طوطيك شوكراني شعرم.

 

به خند خنده شيرين تو شكر خا شد

 

.قرار نامه وصل من وتو بود انكه

 

. به روي شانه تو با لب من امضا شد

 


حسين منزوي زنجاني

 

نگارش 12 شب توسط عذرا مجيبي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386  |
 شعری از حسین منزوی
چگونه بال زنم تا به ناكجا كه تويي


بلندمي پرم اما ، نه آن هوا كه تويي


تمام طول خط از نقطه ي كه پر شده است


از ابتدا كه تويي تا به انتها كه تويي


ضمير ها بدل اسم اعظم اند همه


از او و ما كه منم تا من و شما كه تويي


تويي جواب سوال قديم بود و نبود


چنانچه پاسخ هر چون و هر چرا كه تويي


به عشق معني پيچيده داده اي و به زن


قديم تازه و بي مرز بسته تا كه تويي


به رغم خار مغيلان نه مرد نيم رهم


از اين سغر همه پايان آن خوشا كه تويي


جدا از اين من و ما و رها ز چون و چرا


كسي نشسته در آنسوي ماجرا كه تويي


نهادم آينه اي پيش روي آينه ات


جهان پر از تو و من شد پر از خدا كه تويي


تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده اي


نوشته ها كه تويي نانوشته ها كه توي

 

منزوي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386  |
 شعری از حسین منزوی
از زمزمه دلتنگيم، از همهمه بيزاريم


نه طاقت خاموشي، نه ميل سخن داريم


آوار پريشاني‌ست، رو سوي چه بگريزيم؟


هنگامۀ حيراني‌ست، خود را به که بسپاريم؟


تشويش هزار «آيا»، وسواس هزار «اما»،


کوريم و نمي‌بينيم، ورنه همه بيماريم


دوران شکوه باغ از خاطرمان رفته‌ست


امروز که صف در صف خشکيده و بي‌باريم


دردا که هدر داديم آن ذات گرامي را


تيغيم و نمي‌بريم، ابريم و نمي‌باريم


ما خويش ندانستيم بيداريمان از خواب


گفتند که بيداريد؟ گفتيم که بيداريم.


من راه تو را بسته، تو راه مرا بسته


اميد رهايي نيست وقتي همه ديواريم



منزوي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386  |
 شعری از حسین منزوی
اي ياد دور دست كه دل مي بري هنوز


چون اتش نهفته به خاكستري هنوز


اي نازنين درخت نخستين گناه من


از ميوه هاي وسوسه بار اوري هنوز


هر چند خط كشيده بر ايينه ات زمان


در چشمم از تمامي خوبان سري هنوز


ان سيبهاي ره به پرهيز بسته را


در سايه سار زلف تو مي پروري هنوز


بالين وبسترم همه از گل بياكني


شب در حريم خوابم اگر بگذري هنوز


وان سفره شبانه نان وشراب را


بر بندهاي خواب تو مي گستري هنوز


سوداي جاودان نخستين وواپسين


عمرم گذشته است وتو هم در سري هنوز


با جرعه اي زبوي تو از خويش مي روم


اه اي شراب كهنه كه در ساغري هنوز


منزوي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386  |
 شعری از حافظ
عیشم مدام است از لعل دلخواه

کارم به کام است الحمدلله

ای بخت سرکش تنگش به بر کش

گه جام زر کش گه لعل دلخواه

ما را به رندی افسانه کردند

پیران جاهل شیخان گمراه

از دست زاهد کردیم توبه

و از فعل عابد استغفرالله

جانا چه گویم شرح فراقت

چشمی و صد نم جانی و صد آه

کافر مبیناد این غم که دیده‌ست

از قامتت سرو از عارضت ماه

شوق لبت برد از یاد حافظ

درس شبانه ورد سحرگاه

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386  |
 شعری از بیژن ترقی
به رهی ديدم برگ خزان

پژمرده ز بيداد زمان

كز شاخه جدا بود

چو ز گلشن رو كرده نهان

در رهگذرش باد خزان

چون پيك بلا بود

ای برگِ ستمديده ي پاييزی

آخر تو زگلشن ز چه بگريزی

روزی تو هماغوش گلی بودی

دلداده و مدهوش گلی بودی

ای عاشق ِ شيدا

دلداده ي رسوا

گويمت چرا فسرده ام

در گل نه صفايی باشد نه وفايی

جز ستم زِ وی نبرده ام

خار غمش در دل بنشاندم

در ره او من جان بفشاندم

تا شد نو گلِ گلشن و زيب چمن

رفت آن گل من از دست

با خار و خسی پيوست

من ماندم و صد خار ستم

وين پيكر بی جان

ای تازه گلِ گلشن

پژمرده شوی چون من

هر برگ تو افتد به رهی

پژمرده و لرزان



.::: بيژن ترقي
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386  |
 شعری از حسین منزوی
با هر تو و من ، مایه های ما شدن نیست


هر رود را اهلیت دریا شدن نیست


از قیس مجنون ساختن شرط است اگر نه

 
زن نیست اندیشه ی لیلا شدن نیست


باید سرشت باد جز غارت نباشد


تا سرنوشت باغ جز یغما شدن نیست

 
در هر درخت اینجا صلیبی خفته ، اما


با هر جنین ، جانمایه عیسی شدن نیست


وقتی که رودش زاد و کوهش پرورش داد


طفل هنر را چاره جز نیما شدن نیست


با ریشه ها در خک ،‌ بی چشمی به افلک


این تک ها را حسرت طوبی شدن نیست


ایا چه توفانی است آن بالا که دیگر


با هر که افتاد ، اشتیاق پا شدن نیست


سیب و فریب ؟ آری بده . آدم نصیبش


از سفره ی حوا به جز اغوا شدن نیست

 
وقتی تو رویا روی اینان می نشینی


ایینه ها را چاره جز زیبا شدن نیست


آنجا که انشا از من ، املا از تو باشد


راهی برای شعر جز شیوا شدن نیست


...
استاد حسین منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386  |
 شعری از سیاوش کسرایی
از نفست زنده شدم


آتش گیرنده شدم


تاب تبم دادی و من


عشق نمیرنده شدم


گفتی و گفتم ز امید


خواندی و خواندم به نوید


نیک نوشتی به دلم


نیک نگارنده شدم


از دل و جان پایه زدم


پایه گرانمایه زدم


سابقه در سایه زدم


طالب اینده شدم


تا پر غم سوختمی


رقص درآموختمی


بال درآوردم و باز


شعله بالنده شدم


مرغ همایون سفرم


پیک و پیام سحرم


با شب و شبکاره همی


سخت ستیزنده شدم


با تو همه شاد شدم


من ز تو آباد شدم


مژده ده داد شدم


زنده و زاینده شدم


ای گل خورشید جبین


خیز درین صبح و ببین


دانه نشاندم به زمین


باغ برآرنده شدم


آه از آن تیشه مرا


کند ز من ریشه مرا


کندم و افروخت مرا


سوخت مرا سوخت مرا


کنده شدم کنده شدم


آتش افکنده شدم


در همه آفاق جهان


دود پرکنده شدم


سیاوش کسرای

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386  |
 شعری از حمید مصدق
محبوب من بیا

تا اشتیاق بانگ تو در جان خسته ام

شور و نشاط عشق برانگیزد

من غرق مستی ام

از تابش وجود تو

در جام جان چنین سرشار هستی ام

من بازتاب صولت زیبایی توام

ایینه شکوه دلارایی توام

حمید مصدق

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386  |
 شعری از حافظ
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

 

            دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی 

 

 
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو  

 

                ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی 

 

 
زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت 

 

        صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی 

 


سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل   

 

         شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی 

 

 
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست     

 

    ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی 

 


اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست   

 

         ره روی باید جهان سوزی نه خامی بی‌غمی 

 

 
آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست

 

              عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی 

 

 
خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم   

 

          کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی 

 


گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق    

 

   کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه یازدهم اسفند 1386  |
 شعری از حافظ
در همه دير مغان نيست چو من شيدايي


خرقه جايي گرو باده و دفتر جايي


دل كه آيينه صافي است غباري دارد


وز خدا مي طلبم صحبت روشن رايي


شرح اين قصه مگر شمع برآرد به زبان

 
ورنه پروانه ندارد به سخن پروايي


كشتي باده بياور كه مرا بي رخ دوست


گشته هر گوشه چشم از غم دل دريايي


در همه دير مغان نيست چو من شيدايي


خرقه جايي گرو باده و دفتر جايي


دل كه آيينه صافي است غباري دارد


وز خدا مي طلبم صحبت روشن رايي


شرح اين قصه مگر شمع برآرد به زبان


ورنه پروانه ندارد به سخن پروايي


زين دايره مينا خونين جگرم مي ده


تا حل كنم اين مشكل در ساغر مينايي

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه یازدهم اسفند 1386  |
 شعری از حسین منزوی
مرا نديده بكيريد و بگذريد از من


كه جز ملال نصيبي نميبريد از من


زمين سوخته ام نا اميد و بي بركت


كه جز مراتع نفرت نمي چريد از من

 
عجب كه راه نفس بسته ايد بر من و باز


در انتظار نفس هاي ديگريد از من


خزان به قيمت جان جار مي زنيد اما


بهار را به پشيزي نمي خريد از من


شما هر آينه ، آيينه ايد و من همه آه


عجيب نيست كز اينسان مكدريد از من


نه در تبري من نيز بيم رسوايي است


به لب مباد كه نامي بياوريد از من


اگر فرو بنشيند ز خون من عطشي


چه جاي واهمه تيغ از شما وريد از من


چه پيك لايق پيغمبري به سوي شماست ؟


شما كه قاصد صد شانه بر سريداز ممن


برايتان چه بگويم زياده بانوي من


شما كه با غم من آشناتريد از من

منزوي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه یازدهم اسفند 1386  |
 شعری از شهریار
بیداد رفت لاله ی بر باد رفته را

یارب خزان چه بود بهار شکفته را

هر لاله ای که از دل این خاکدان دمید

نو کرد داغ ماتم یاران رفته را

جز در صفای اشک دلم وا نمی شود

 باران به دامن است هوای گرفته را

وای ای مه دو هفته چه جای محاق بود

 آخر محاق نیست که ماه دو هفته را

برخیز لاله ٬ بند گلوبند خود بتاب

آورده ام بدیده گهر های سفته را

ای کاش ناله های چو من بلبلی

حزین بیدار کردی آن گل در خاک خفته را

گر سوزد استخوان جوانان شگفت نیست

 تب موم سازد آهن و پولاد تفته را

گردون برات خوشدلی کس نخوانده است

 اینجا همیشه رد و نکول است سفته را

 این گوژپشت ٬ تیر قدان راست تر زند

چندین کمین نکرده کمانهای چفته را

یا رب چها به سینه ی این خاکدان دراست

کس نیست واقف این همه راز نهفته را

راه عدم نرفت کس از رهروان خاک

چون رفت خواهی این همه راه نرفته را

لب دوخت هر که را که بدو راز گفت

دهر تا باز نشنود ز کس این راز گفته را

 لعلی نسفت کلک در افشان شهریار

در رشته چون کشم در و لعل نسفته را

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه یازدهم اسفند 1386  |
 دوبیتی های بابا طاهر
دلی دیرم چو مرغ پا شکسته


چو کشتی بر لب دریا نشسته


همه گویند طاهر تار بنواز!


صدا چون میدهد تار شکسته؟

 

ز کشت خاطرم جز غم نروید


به باغم جز گل ماتم نروید


به صحرای دل بی حاصل مو


گیاه نا امیدی هم نروید

 

عزیزا کاسه چشمم سرایت


میون هردو چشمم جای پایت


از او ترسم که غافل پا نهی باز


نشینه خار مژگونم به پایت

 

دلی دیرم خریدار محبت


کزو گرم است بازار محبت


لباسی بافتم بر قامت دل


ز پود محنت و تار محبت

 

غم عشقت بیابون پرورم کرد


هوای بخت بی بال و پرم کرد


به مو گفتی صبوری کن صبوری


صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد

 

خداوندا به فریاد دلم رس


کس بی کس توئی من مانده بی کس


همه گویند طاهر کس نداره


خدا یار موئه چه حاجت کس

 

الهی اتش عشقم بجان زد


شرر زان شعله ام بر استخوان زد


چو شمعم بر فروز از اتش عشق


بر ان اتش دلم پروانه سان زد

 

تصنیف ماهور: مبتلا


اهنگساز:استاد حسین یوسف زمانی


دوبیتی:باباطاهر

 

نسیمی کز بن ان کاکل ایو


مرا خوشتر ز بوی سنبل ایو


چو شو گیرم خیالت رو در اغوش


سحر از بسترم بوی گل ایو

 

بلا بی دل خدایا دل بلا بی


گنه چشمم چرا دل مبتلا بی


اگه چشمم نکردی دیده بونی


چه دونستی دلم خوبان کجا بی

 

دو چشمونت پیاله پرز می بی


دو زولفونت خراج ملک ری بی


همی وعده کنی امروز و فردا


ندونوم مو که فردای تو کی بی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه یازدهم اسفند 1386  |
 شعری از معینی کرمانشاهی
كجا سفر رفتي؟ كه بي خبر رفتي؟


اشكم را چرا نديدي؟ ازمن دل چرا بريدي؟

 

پا از من چرا كشيدي؟ كه پيش چشمم ره دگر رفتي

 

بيا به بالينم كه جان مسكينم. تاب غم دگر ندار.

 

 جز بي تو نظر ندارد.جان بي تو ثمر ندارد

 

مگر چه كردم كه بي خبر رفتي.

 

 چه قصه ها تو از وفا گفتي با من

 

.تو بي محبتي بگو جانا يا من.

 

تو چنان شرر به خدا خبر زخدا نداري

 

.رود اتش از از سر ان سرا كه تو پا گذاري.

 


با غمت در اميزم از بلا نپرهيزم.

 

بيش از ان برم بنشين كز ميانه بر خيزم.

 

رو به تو كردم به خدا خو به تو كردم كه هم اغوش تو باشم.

 

دل به تو بستم به اميدت بنشستم كه قدح نوش تو باشم

 

.چه شود اگر نفس سحر خبري زتو ارد.

 

به كس دگر نكنم نظر كه دلم نگذارد

 

.رفتي وصبر وقرار مرا بردي.

 

طاقت اين دل زار مرا مرا بردي


معيني كرمانشاهي

Fri

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه دهم اسفند 1386  |
 بهار

به شب وصلت جانا ديوانه شدم

 


به شمع رويت جانا پروانه شدم



به مه روي تو من جانا حيران و ماتم

 


ز غم عشق تو شد جانا صبر و ثباتم



به حال من نگر دلبر دلبر

 


زار و نزارم جانا زار و نزارم



شيداي توام تاج سرم بيا به سرم


رسواي تو ام چشم ترم بنشين به برم



عاشقم كردي جانا دلم را بردي



به زلف سر كجت دلبر دلبر


گم شده دلم جانا گم شده دلم


به ماه عارضت دلبر دلبر


حل كن مشكلم جانا حل كن مشكلم



به شب وصلت جانا ديوانه شدم


به شمع رويت جانا پروانه شدم


به مه روي تو من جانا حيران و ماتم


ز غم عشق تو شد جانا صبر و ثباتم



به ماه عارضت دلبر دلبر


حل كن مشكلم جانا حل كن مشكلم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه هشتم اسفند 1386  |
 شعری از استاد بهار

بــــــهار دلـــکش

 

بــــــهار دلـــکش رســـــيد و دل به جــا نباشد


از آن کــــه دلــــبر دمـــــي به فکـــــر ما نباشد


در اين بـــهار اي صــــنم بيـــا و آشــــتي کــن


که جنــــگ و کــــين با مــــن حزين روا نـباشد


صبحدم بلبل، بر درخت گل، بخنده مي گفت


نازنيـــــنان را، مه جبيـــنان را، وفــــــا نباشـد


اگــــر کـــــه با اين دل حـــزين تو عـهدُ بستي


عزيز مـــــن با رقـــيب مـــن، چـــرا نشستي؟


چرا دلــــــم را عــزيـــز مـــن از کــينه خستي


بيــــا در بــرم از وفـا يک شب، اي مه نخشب


تـــازه کــــن عهـــدي کـــــــه بــــر شکـــستي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه هشتم اسفند 1386  |
 شعری از حافظ
ناگهان پرده بر انداخته ای یعنی چه؟!


مست ازخانه برون تاخته ای یعنی چه؟!


زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب


این همه با همه در ساخته ای یعنی چه؟!


شاه خوبانی و منظور گدایان شده ای!


قدر این مرتبه نشناخته ای یعنی چه؟!


سخنت رمز دهان گفت و کمر سر میان


از میان تیغ به ما اخته ای یعنی چه؟!

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه هشتم اسفند 1386  |
 شعری از مولوی
در دل و جان خانه کردی عاقبت


هر دو را ویرانه کردی عاقبت


امدی کاتش در این عالم زنی


وا نگشتی تا نکردی عاقبت


ای ز عشقت عالمی ویران شده


قصد این ویرانه کردی عاقبت


ای دل مجنون و از مجنون بدتر!


مردی مردانه کردی عاقبت


عشق را بی خویش بردی در حرم


عقل را دیوانه کردی عاقبت


شمع عالم بود عقل چاره گر


شمع را پروانه کردی عاقبت


من تورا مشغول می کردم دلا


یاد ان افسانه کردی عاقبت

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه هشتم اسفند 1386  |
 شعری از حافظ
نفس بر امد و کام از تو بر نمی اید


فغان که بخت من از خواب در نمی اید


صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش


که اب زندگیم در نظر نمی اید


مگر به روی دلارای یار ما,ور نی


به هیچ وجه دگر کار بر نمی اید


مقیم زلف تو شد دلک چه خوش سوادی دید؟


کزان غریب بلاکش خبر نمی اید


بسم حکایت دل هست با نسیم سحر


ولی به بخت من امشب سحر نمی اید


در این خیال بسر شد مجال عمر و هنوز


بلای زلف سیاهت بسر نماید


ز بس که شد دل حافظ رمیده از همه کس


کنون زحلقه زلفت بدر نماید

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه هشتم اسفند 1386  |
 شعری از مولوی
صنما جفا رها کن کرم این روا ندارد


بنگر بسوی دردی که ز کس دوا ندارد


ز صبا همی شنیدم خبری که می پریدم


ز غمت کنون دل من خبر از صبا ندارد


ز فلک فتاد تشتم به محیط غرقه گشتم


به درون بحر جز تو دلم اشنا ندارد


همه عمر ایچنینم نبوداست شاد و خرم


به حق جفای یاری که به کس وفا ندارد


برویم مست امشب به وثاق ان شکر لب


که به جان کم گریزم چو کسی قبا ندارد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه هشتم اسفند 1386  |
 شعری از حافظ
ای پیک پی خجسته که داری نشان دوست


با ما مگو به جز سخن دلنشان دوست


حال از دهان دوست شنیدن چه خوش بود


یا از دهان انکه شنید از دهان دوست


ای یار اشنا علم کاروان کجاست ؟


تا سر نهیم در قدم ساربان دوست


دردا و حسرتا که عنانم زدست رفت


دستم نمیرسد که بگیرم عنان دوست


رنجور عشق دوست چنانم که هرکه دید


رحمت کند الا دل نامهربان دوست


گر دوست بنده را بکشد یا بپرورد


تسلیم از ان بنده و فرمان از ان دوست


بی حسرت از جهان نرود هیچ کس به در


الا شهید عشق به تیر از کمان دوست


بعد از تو در دل سعدی هیچ گذر نکرد


ان کیست در جهان که بگیرد مکان دوست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه هشتم اسفند 1386  |
 شعری از حافظ
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی 

           دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی 

 
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو   

               ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی 

 
زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت 

        صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی 

 
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل    

        شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی

 
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست   

      ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی 


اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست       

     ره روی باید جهان سوزی نه خامی بی‌غمی 

 
آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست   

           عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی 


خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم     

        کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی 

 
گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق 

      کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه هفتم اسفند 1386  |
 شعر ای وای مادرم از شهریار
ای وای مادرم

آهسته باز از بغل پله ها گذشت


در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود


امّا گرفته دور و برش هاله ای سیاه


او مرده است و باز پرستار حال ماست


در زندگیّ ما همه جا وول می خورد


هر کُنج خانه صحنه ای از داستان اوست


در ختم خویش هم به سر کار خویش بود


بیچاره مادرم



هر روز می گذشت از این زیر پله ها


آهسته تا بهم نزند خواب ما


امروز هم گذشت


در باز و بسته شد


با پشت خم از این بغل کوچه می رود


چادر نماز فلفلی انداخته به سر


کفش چروک خورده و جوراب وصله دار


او فکر بچه هاست


هر جا شده هویج هم امروز می خرد


بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها



کفگیر بی صدا


دارد برای ناخوش خود آش می پزد



او مُرد ودر کنار پدر زیر خاک رفت


اقوامش آمدند پی سر سلامتی


یک ختم هم گرفته شد و پُر بَدَک نبود


بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند


لطف شما زیاد


اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:


این حرف ها برای تو مادر نمی شود.



پس این که بود؟


دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید


لیوان آب از بغل من زد کنار،


در نصفه های شب.


یک خواب سهمناک و پریدم بحال تب


نزدیکهای صبح


او باز زیر پای من نشسته بود


آهسته با خدا،


راز و نیاز داشت


نه، او نمرده است.



او پنج سال کرد پرستاری مریض


در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد


اما پسرچه کرد برای تو؟ هیچ، هیچ


تنها مریضخانه، به امّید دیگران


یک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد.



در راه قُم به هر چه گذشتم عبوس بود


پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد


صحرا همه خطوطِ کج و کوله و سیاه


طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین


دریاچه هم به حال من از دور می گریست


تنها طواف دور ضریح و یکی نماز


یک اشک هم به سوره ی یاسین من چکید


مادر به خاک رفت.


...
این هم پسر، که بدرقه