تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 عارف
تا کی به تمنای وصال تو یگانه




اشکم شود از هرسو مژه چون سیل روانه




ای تیرغمت را دل عشاق نشانه




خواهد به سرآیدشب هجران تو یا نه




جمعی به تو مشغول و تو فارغ ز میانه




هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو




هر جا که شدم پرتو کاشانه تویی تو




در کعبه و در دیر چو جانانه تویی تو




منظور من از کعبه و بتخانه تویی تو





مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه




ای تیره غمت را دل عشاق نشانه




بلبل به چمن زار گل رخسار نشان دید




پروانه در آتش شد و اسرار نهان دید




عارف صفت حمد تو از پیر و جوان دید




یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید




دیوانه منم ..من که روم خانه به خانه




ای تیره غمت را دل عشاق نشانه




جمعی به تو مشغول و تو فارغ ز میانه




عاقل به قوانین خرد راه تو جوید




دیوانه برون از همه آئین تو پوید




تا غنچهء نشکفتهء این باغ که بوید




هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید




بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه




رفتم به در صومعه زاهد و عابد




دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد




در بتکده رهبانم و در صومعه زاهد




گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد




یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه




ای تیره غمت را دل عشاق نشانه




بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید




پروانه در آتش شد و اسرار نهان دید




عارف صفت حمد تو از پیر و جوان دید




یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید




دیوانه منم ..من که روم خانه به خانه




ای تیرغمت را دل عشاق نشانه




جمعی به تو مشغول و تو فارغ ز میانه
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه سی ام بهمن 1386  |
 شعری از رهی
اشکم ولی به پای عزیزان چکیده ام

خارم ولی به سایه ی گل آرمیده ام

با یاد رنگ و بوی تو ای نوبهار عشق

همچون بنفشه سر به گریبان کشیده ام

چون خاک در هوای تو از پا فتاده ام

چون اشک در قفای تو با سر دویده ام

 من جلوه ی شباب ندیدم به عمر خویش

از دیگران حدیث جوانی شنیده ام

از جام عافیت می نابی نخورده ام

وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده ام

 موی سپید را فلکم رایگان نداد

 این رشته را به نقد جوانی خریده ام

ای سروپای بسته به آزادگی مناز

آزاده من که از همه عالم بریده ام

گر می گریزم از نظر مردمان رهی

عیبم مکن که آهوی مردم ندیده ام

رهی معیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه سی ام بهمن 1386  |
 شعری از فروغ
اندوه تنهایی


... چون نهالی سست میلرزد


روحم از سرمای تنهایی


میخزد در ظلمت قلبم


وحشت دنیای تنهایی


دیگرم گرمی نمی بخشی


عشق ای خورشید یخ بسته

 
سینه ام صحرای نومیدیست


خسته ام ‚ از عشق هم خست

ه ...

فروغ

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386  |
 شعری از حزین لاهیجی
اي واي بر اسيــري کز ياد رفته باشــد

در دام مـانده باشـد صيـاد رفتـه باشـد

آه از دمــي که تــنها با داغ او چو لاله

درخون نشسته باشم چون بادرفته باشد

آواز تـيشــه امشــب از بيستـون نــيامـد

شايد به خواب شيرين فرهاد رفته باشد

خونش به تيـغ حســرت يارب حلال بادا

صيدي که از کمندت آزاد رفتـه باشــد

از آه درد نــاکـي سـازم خـبـر دلـت را

 وقتي که کوه صبرم بر بـاد رفته باشـد

رحــم از بر اسيري کـز گرد دام زلفـت

 با صد امـيدواري نـاشـاد رفتــه باشـــد

شـادم که ازرقـيبـان دامن کشـان گذشتـي

گو مشت خاک ما هم بر باد رفته باشـد

پرشورازحزين است امروزکوه وصحرا

مجنون گذشتـه باشـد فرهـاد رفتـه باشـد

حزين لاهيجي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386  |
 برای یگانه ام عذرا شعری عاشقانه از رسول مقصودی
تب داغ

 

 

شب که اندام چون نیلوفر

 

تنگ در بستر من من می پیچد

 

میل اغوش تو چون سکر شراب

 

برهمه پیکر من می پیچد

 

ساقه نازک لبهای ترا

 

بس گل بوسه که می اراید

 

وبر انگیزد لب های مرا

 

هوس بوسه کزو برباید

 

وسر انگشتانم اهسته ونرم

 

به سراشیب تنت می لغزد

 

وتنت زیر نوازشهایم

 

در تب داغ هوس می لرزد

 

دیده بر هم نهی ودستانت

 

بازوانم را می گیرد تنگ

 

وز تپش های دلت می خوانم

 

که مرا نیست دگر جای درنگ

 

همه تن یک لب خواهنده شوی

 

که خوری جرعه ای از جام هوس

 

ومنت مست بدانگونه کنم

 

که لبت خواهد ودل گوید بس

 

وانگه از مستی لبریز وتهی

 

غرق در پوچی ودر بی خویشی

 

سرد وافسرده وخالی زهوس

 

سر فرو هشته ومی اندیشی

 

۳۰/۱۰/۵۰ رسول مقصودی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386  |
 شعری از مولوی
آمده ام که سر نهم عشق ترا بسر برم


ور تو بگوئیم که نی, نی شکنم شکر برم


آمده ام چو عقل و جان از همه دیدها نهان


تاسوی جان و دیدگان مشعله نظر برم


آمده ام که ره زنم بر سر گنج شه زنم


آمده ام که زر برم , زر نبرم خبر برم


گر شکند دل مرا جان بدهم بدلشکن


گر زسرم کله برد من ز میان کمر برم


اوست نشسته در نظر من بکجا نظر کنم


اوست گرفته شهر دل من بکجا سفر برم


آنکه ز زخم تیر او کوه شکاف میکند


پیش گشاد تیر او وای اگر سپر برم


گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود


تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم


آنکه ز تاب روی او نور صفا بدل کشد


وانکه ز جوی حسن او آب سوی جگر برم


در هوس خیال او همچو خیال گشته ام


وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم


این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من


گفت بخور, نمی خوری پیش کس دگر برم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386  |
 شعری از شاملو

من باهارم تو زمین

من زمینم تو درخت

من درختم تو باهار

ناز انگشتای بارون تو باغم میکنه

میون جنگلا تاقم میکنه


تو بزرگی مث شب

اگه مهتاب باشه یا نه

تو بزرگی

مث شب


خود مهتابی تو اصلا ، خود مهتابی تو .

تازه وقتی بره مهتاب

و هنوز


شب تنها

باید

راه دوری رو بره تا دم دروازه ی روز ـــ


مث شب گود و بزرگی

مث شب


تازه روزم که بیاد

تو تمیزی

مث شبنم

مث صبح

تو مث مخمل ابری

مث بوی علفی

مث اون ململ مه نازکی

اون ململ مه

که رو عطر علفا ، مثل بلاتکلیفی

هاج و واج مونده مردد

میون موندن و رفتن

میون مرگ و حیات .


مث برفایی تو

تازه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوه

مث اون قله ی مغرور و بلندی

که به ابرای سیاهی و به بالای بدی می خندی ...


من باهارم تو زمین

من زمینم تو درخت

من درختم تو باهار

ناز انگشتای بارون تو باغم میکنه

میون جنگلا تاقم میکنه




"شاملو

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386
 شعری از منزوی
دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست

آنجا که باید دل به دریا زد همین جاست

در من طلوع آبی آن چشم روشن

یادآور صبح خیال انگیز دریاست

بیهوده می کوشی که راز عاشقی را

از من بپوشانی که در چشم تو پیداست

ما هردوان خاموش خاموشیم اما

چشمان مارا در خموشی گفتگوهاست

گل کرده باغی از ستاره در نگاهت

آنک چراغانی که در چشم تو برپاست

بگذار دستم راز دستت را بداند

بی هیچ تردیدی که دست عشق با ماست

دیروزمان را در خیالی پوچ کشتیم

امروز هم زین سان ولی آینده ماراست

زنده یاد حسین منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386  |
 شعری از سعدی
ای ساربـــان آهسته رو کارام جانـــــم مــــــی رود

وآن دل کـــه با خــود داشتم بــــا دلستانم مـــی رود

من مانـــده ام مهجــور از او بیچاره و رنجور از او

گـــویی که نیشـــی دور از او در استخوانم می رود

گفتم بــــه نیرنگ و فسون پنهـــان کنـــم ریش درون

پنهــان نمـــی مانــد کـــــه خـــون بر آستانم می رود

محمـــل بــدار ای ساربان تنـــدی مکن با کـــــــاروان

کـــز عشق آن سر روان گــــویی روانــــم مـی رود

او مـــی رود دامن کشان مــن زهـــر تنهائــی چشان

دیگـــر مپرس از من نشان کــــز دل نشانم مــی رود

بر گشت یــار سر کشم بگـــذشت عیش نــا خــــوشم

چــــون مجمـــر پر آتشم کــــز سر دخـــانم می رود

با آن همــــه بیـــداد او وین عهــــــد بی بنیــــــــاد او

در سینه دارم یــــاد او یـــــا بـــر زبانم مـــــی رود

باز آی و بــــر چشمم نشین ای دلستــــــان نــــازنین

کشوب و فـــریاد از زمین بـــــــر آسمــانم مــی رود

شب تا سحر می نغنوم و انـــدرز کس مــی نشنـــوم

وین ره نــــا قاصــد مــی روم کز کف عنانم می رود

گفتم بگیریم تا ابل چـــون خــــر فرو مانـــده به گــل

ویــن نیــز نتوانــم کــه دل با کـــاروانم مــــــی رود

صــبر از وصال یـــار من بــرگشتن از دلــــدار من

گـــر چــه نباشد کـــار من هم کــــار از آنم می رود

در رفتن جــــان از بـــدن گـــویند هــــر نوع سخـن

من خــــود به چشم خــــویشتن دیدم که جانم می رود

سعدی فغان از دست مـــا لایــق نبود ای بی وفـــــا

طاقت نمی آرم جفــــا کار از فغـــــانــم مـــی رود
سعدی
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386  |
 هذیان دل از عذرا مجیبی بخش 27
حال من زنی هستم که دوفرزند دارم وشا غلم وتنهام خونواده ام شهرستان هستندتنها امکانات مادیم همانا حقوقی است که خودم می گیرم وحقوق همسرم که با یک سال دوندگی موفق شدم بدریافتش ایشون چون سابقه کارشون کم بود حقوق ۱۰ روز به ازای هر یک سالودر نظر گرفته بودن که رویهم رفته دوتا حقوق می شد مبلغی معادل ۸۰۰ تومان با توجه به اینکه مستاجرم بودمباید خیلی زود یک سروسامانی بزندگیم میدادم با انتقالم بدون جانشین موافقت نکردند ناگزیر پدرم که سخت از تنهاییم در نگرانی بود گفت من میام پیش بچه ها میمونم تو برو سر کارت یکی دوماهی با مادرم پیشم موندن برادرامم میومدن بخصوص برادر بزرگم خیلی نا راحت بود چون دوست خودش بود احساس گناه می کرد که تا حدی در رقم زدن سرنوشتم موثر بوده وخیلی احساس مسولیت می کرد در هر حال تقاضای انتقال را داده بودیم که در دست بر رسی بود وخیلی سخت گیری می کردن پدرم از تهران خیلی خوشش نمیومد گفت من بچ ها را با خودم می برم تو دنبال انتقالیت باش هر چه زودتر بهتر ومن خونه یکی از بستگان دور مستاجر بودم از کار وخونه ام نگرانی نداشتن چون فامیلا عمو دختر عمه دختر خاله ها مرتب بهم سر میزدن وبالعکس ولی من دوری از بچه هام برام ثقیل بود اکثر شبا را با گریه سر می کردم وهر دوهفته چندتا شب کاریامو پشت هم می انداختم تا بتونم برم پیش بچه ها خوب دخترم خیلی کوچولو بود هردوشون ولی بازم پسرم تا حدی خویشتن دار بود نا گزیر دخترمو با خودم اوردم وبا خودم می بردم بخش که صدای همکارام دو اومده بود طبق معمول این خانما هستن که همیشه حتا برای مرگ همسر همکارشون وکو.دک  سه ونیم  ساله شونم حسودی می کنن شروع می کنن به اعتراض رییس بخشمون یک بانوی بسیار فرهیخته  ومسیحی بود ومنم خیلی دوست داشت ایشون مسن بودن ازدواجم نکرده بودن ولی بسیار زیبا بودن واهل ارومیه وانسان نازنین هرجا هستن خدا  همراهشون باشه امید که هنوزم باشن تندرست وسالموایشون به همکارا گفته بودن شما خودتون بچه تونو میارین توی این محیط الوده ایشون مستاصل شدن دختر زیباشونو میارن توی این بخش الوده ودیگه همه ساکت شده بودن البته برای من که جز به این فکر نمی کردم که بچه ام پیشم باشه هیچ چیزی در اولویت نبود حتا الودگی بیمارستان گرچه انصافا مرکز پزشکی رضا پهلوی که الان اسمش شهداست در خاور میانه بی نظیر بود از هر نظر ولی خوب بیمارستان هتل نمیشه ومن یک تخت رو ویک اطاقی که بیشتر به اطاق ایزوله معروف بود وبیماران عفونی رو اون جا بستری می کردن هر وقت خالی می شد ازون اطاق استفاده می کردم اطاقی بود بر خلاف اسمش همیشه استریل بود ومن اون جا را به بخش ترجیح می دادم ومنم بخش اطفال بیمارستان بودم دیگه نگرانی نبود می رفتن تو اطاق بازی همه شون با هم بازی می کردن خوب اینم مسکن بود نمیشد دایمی باشه لذا بازم دخترمو پدرم اومد وبرد زنجان ومن دیگه کم کم امید وار می شدم کارم داره درست میشه با پارتی بازی که همیشه بدبختانه متداول هستش تونستیم توسط فرزند یکی از روحانیون به نام که در خود سازمان شاهنشاهی شاغل بودن وانسان بسیار متدین وبا اتیکتی بودن وبا نامه ای به رییس وقت بیمارستان جناب دکتر قریب ودرج شرایط نامناسب زندگیم ورضایت نامه ای که از بخش بیمارستان داشتم بحضور دکتر قریب رسیدم وایشون بلا فاصله با انتقالم بدون جانشین موافقت کردن که کاش هرگز از تهران به زنجان نمی رفتم که نه تنها زنجان بلکه من رفتم سلطانیه چون سازمان زنجان شعبه نداشتومنو بدرمانگاه سلطانیه فرستادن بخش تنظیم خوانوناده وتزریقات ومن بچه ها  راکه ترکیم بلد نبودند از تهران ومرکز پزشکی که بی نظیر بود به یک روستای  نزدیک زنجان منتقل شدم   وبردمشون اون جاگرچه الان شهره واون موقع بخش بود وانسان های بسیار با فرهنگی داشت وبا محبت من هنوزم اونجا را دوست دارم چون یک مکان تاریخی هم هست وگنبد فیروزه ای سلطانیه که در دنیا بی نظیره اون جاست یادش بخیر با اون انسان های خیر ومتدینش
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386  |
 شعری از شاملو
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
 
به جویبار که در من جاری بود
 
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
 
به رشد دردنک سپیدارهای باغ که با من
 
از فصل های خشک گذر می کردند
 
به دسته های کلاغان
 
که عطر مزرعه های شبانه را
 
برای من به هدیه می آوردند
 
به مادرم که در اینه زندگی  می کرد
 
و شکل پیری من بود
 
و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را
 
از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد 
 
می ایم می ایم می ایم
 
با گیسویم : ادامه بوهای زیر خک
 
با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی
 
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
 
می ایم می ایم می ایم
 
و آستانه پر از عشق می شود
 
و من در آستانه به آنها که دوست می دارند
 
و دختری که هنوز آنجا
 
در آستانه پرعشق
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه بیستم بهمن 1386  |
 شعری از اخوان

سبز

با تو دیشب تا کجا رفتم


تا خدا وانسوی صحرای خدا رفتم


من نمی گویم ملایک بال در بالم شنا کردند


من نمی گویم که باران طلا آمد


لیک ای عطر سبز سایه پرورده

 
ای پری که باد می بردت


از چمنزار حریر پر گل پرده


تا حریم سایه های سبز


تا بهار سبزه های عطر


تا دیاری که غریبیهاش می آمد به چشم آشنا ، رفتم


پا به پای تو که می بردی مرا با خویش


همچنان کز خویش و بی خویشی


در رکاب تو که می رفتی


هم عنان با نور


در مجلل هودج سر و سرود و هوش و حیرانی


سوی اقصامرزهای دور


تو قصیل اسب بی آرام من ، تو چتر طاووس نر مستم


تو گرامیتر تعلق ،‌ زمردین زنجیر زهر مهربان من


پا به پای تو


تا تجرد تا رها رفتم


غرفه های خاطرم پر چشمک نور و نوازشها


موجساران زیر پایم رامتر پل بود


شکرها بود و شکایتها


رازها بود و تأمل بود


با همه سنگینی بودن


و سبکبالی بخشودن


تا ترازویی که یک سال بود در آفاق عدل او


عزت و عزل و عزا رفتم


چند و چونها در دلم مردند


که به سوی بی چرا رفتم


شکر پر اشکم نثارت باد


خانه ات آباد ای ویرانی سبز عزیز من


ای زبرجد گون نگین ،‌ خاتمت بازیچه ی هر باد


تا کجا بردی مرا دیشب


با تو دیشب تا کجا رفتم

 

م -- امید

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه نوزدهم بهمن 1386  |
 هذیان دل از عذرا مجیبی بخش26
متاسفانه انسان همیشه غمش بیشتر از شادیشه بخصوص بعضی ها وباز گو کردن این غصه ها وسر خوردگی های زندگی ومشکلاتش خوب هم برای خو اننده نمیتونه خیلی  دل نشین باشه هم برای اونی که می نویسه چون نمی خواد با غم ها وناراحتی های زندگیش غمی مضاعف بر دیگران  منتقل کنه ولی گریزی نیست انسان است وهزاران معضلات بر میگردم به ادامه اون هذیان های بخش قبل ساعت کاریم چون طولانی بود کارم رو عوض کرد م ورفتم تو قسمت بهداشت ودرمان در یک بیمارستان خوب ازین کارم گرچه مشکلات خاص خودشو داشت راضی بود م وبیمارستان امکاناتی داشت که تا حدی تو زندگیم تاثیر مثبت داشت طی یک دوره  علمی اموزشی فشرده پرستاری ما که تعدادمون ۱۷ نفر بود قبول واستخدام رسمی شدیم وتا حدی    بهتر از شغل قبلی  ام بود من بیشتر شب کاری گرفتم که ساعاتی که بچه ها خوابن  بیرون باشم وروزا پیششون خوشبختانه هرماه ۱۵ تا کشیک داشتم واین بمن فرصت میداد که بیشتر در کنار خونواده باشم گاهیم دخترمو با خودم می بردم محل کارم کمی اسوده تر میشدم چون پسرم   ۲ سال بزرگتر بودوبا پدرش ارتباطش عالی بود  روزها وشب ها می گذشت وماهم هی مشکلاتمون بیشتر وعلاج ناپذیر تر ترجیح میدم این بخش از زندگیمو خیلی خلاصه بنویسم تا بیشتر روی مسایل بعدی تمرکز کنم واما بد نیست کمیم به نیمه پر لیوان اشاره کنم واونم روش زندگیم بود که تقریبا با همه اطرافیانم فرق داشت همسر شاعر با احساس وفرهیخته که واقعا عشقش نسبت به من وبچه هام اسمانی بود وبی حد وبرنامه های شب های شعر ومناظرات که کماکان ادامه داشت  از کالاهای فرهنگی که همیشه در سبد خونوارمون بود کتابخونه با شکوه  وبی نظیر  چندین روزنامه هفته نامه  ماهنامه شعری ادبی فلسفی تاریخی وهنری ودرکنار اون ها دیدن اکثر فیلم های خوب سینماهای معتبر وروشنفکری تهران وتاتر وهرنوع انجمن شعری ادبی گرچه من تقریبا محدود شده بودم ولی اونایی که در دسترسم بود بی بهره نبودم  بچه ها هم کم کم بزرگ می شدن دخترم ۳ ساله پسرم ۵ ساله دیگه ازون تنهایی در اومده بودم بچه ها دوستان کوچولویم بودند که منو امیدوار به ادامه راه دشوارم می کردن در هر حال همسرم مشکل پیدا کرد وبا بستری شدن تو چند بیمارستان نتونستن اونو کمکش کنن چون خودشم همکاری نکرد در هر حال متاسفانه می خوام دیگه خیلی طولانیش نکنم روزی که من عصر بیمارستان بودم وپسرو وهمسرم خونه بودن   خانم صاحبخونه مون زنگ زد که حال همسرتون خوب نیست من خودمو به منزل رسوندم وفوری ایشونو به بیمارستان منتقل کردیم دوشب بودن ولی متاسفانه دیگه کار از کار گذشته بود وهمسرم در سال ۵۳ که بچه هام بترتیب ۵ سال ونیم وسه سال ونیم  بودنومن ۲۶ سالم بود منو با کوله باری غم واندوه ومشکلات تنها گذاشت یاد ونامش گرامی روحش شاد متاسفم که همه تلخ بود ومن دیگه یارای نوشتنم نیست تا بعد....

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386  |
 شعری از سیاوش کسرایی
نامزدی


شاپرک وار و سبک جان می پریم


از سر هر لحظه بی بازگشت


پیش رومان بیشه های آرزو


پشت سر شیرین و تلخ سرگذشت


شرم در چشم و حیا برگونه ها


هر دو پنهانی به هم دل می دهیم


پیش می رانیم در بحری غریب


موج غم ها را به ساحل می دهیم


از محبت ما به گرداگرد خویش


پیله زرینه تاری می تنیم


خنده های بی دلیلی می کنیم


حرف های نا به جایی می زنیم


او نگاهم می کند صیاد عشق


من نگاهش می کنم آهوی رام


او ز سویی من ز دیگر سو به شوق

 
هر دو می بافیم تار و پود دام


ای سبکبارام بر این دشت بزرگ


توشه امید در انبان کنید


از نشاط و از جوانی هر چه هست


در بغل در پیرهن پنهان کنید


کاندر این راه بیابان دراز


چشم دارد بر شما غولی سیاه


می رباید بوسه هاتان را ز لب


می کند گل خنده هاتان را تباه


از سر هر لحظه بی بازگشت


شاپرک وار و سبک جان می پریم


ارمغان روزهای دور و دیر

 
عطری از عشق و جوانی می بریم


سياوش كسراي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386  |
 شعری از ابتهاج
وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی


  تا با تو بگویم غم شب های جدایی


  بزم تو مرا می طلبد ، آمدم ای جان


  من عودم و از سوختنم نیست رهایی


  تا در قفس بال و پر خویش اسیرست


  بیگانه ی پرواز بود مرغ هوایی


 با شوق سرانگشت تو لبریز نواهاست


  تا خود به کنارت چه کند چنگ نوایی


 عمری ست که ما منتظر باد صباییم


  تا بو که چه پیغام دهد باد صبایی


ای وای بر آن گوش که بس نغمه ی این نای


 بشنید و نشد آگه از اندیشه ی نایی


  افسوس بر آن چشم که با پرتو صد شمع


  در اینه ات دید و ندانست کجایی


  آواز بلندی تو و کس نشنودت باز


  بیرونی ازین پرده ی تنگ شنوایی


  در اینه بندان پریخانه ی چشمم


 بنشین که به مهمانی دیدار خود ایی


 بینی که دری از تو به روی توگشایند


  هر در که براین خانه ی ایینه گشایی


 چون سایه مرا تنگ در آغوش گرفته ست


  خوش باد مرا صحبت این یار سرایی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386  |
 شاعرشو نمی شناسم شعر زیباست
ما را چه مي شود كه نمي گوييم ديگر شعري براي جنگل

 

 شعري براي شهر شعري براي سرخ گلي

 

 قلبي زخمي ستاره يي؟

 

 آيا شكوه حادثه مبهوت كرده است انبوه شاعران را ؟

 

 چنگ گسيخته و زخمه ات شكسته مقهور مي نشيني و ناباور از رود

 

 رهگذر چنگ گسستگي را با زخمه شكسته رها كرده يي بيزار زندگي

 

 وز تنگناي پنجره ات پيچكي كه سرخ سر مي كشد به خلوت خاموشت

 

فرياد مي كشي و نه فريادي با پرده هاي سنگين انگار هيچ پنجره يي

 

نيست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386  |
 هذیان دل از عذرا مجیبی بخش 25..
حالا که من نه نویسنده ام نه می خوام شاهکار ادبی بنویسم  با کلمات راحتر وروانتر بازی میکنم  اولش تصمیم نداشتم همه قسمت های نوشته ام بهم پیوسته بشه مثل سریالهای بی محتوای ایرانی  ولی گویا چاره ای نیست حرف هایی که بر دل سنگینی می کنند را باید نوشت حال ما یک خونواده ۴ نفره هستیم همسرم اموزگار من در یک فروشگاه پوشاک کار می کنم دو فرزند زیبایم پسرم۴ ساله دخترم۲سال وچند ماهه توی دوتا اطاق اجاره ای  تو خیابون انبار نفت نزدیکیای راه اهن زندگی میکنیم خونه مثل خونه قمر خانمه ده  تاخونواده ساکنن  خونه فاقد  هر نوع رفاهه وکاملا کلنگی مهم نیست مهم اینه که ما دوتا با عشق شروع کردیم دوتا فرزندم زندگیمونو تلطیف کردند وشیرین  ساعت های کاریمونو شیفتی تنظیم کردیم که یکیمون پیش بچه ها باشیم که متاسفانه شوهرم گاهی در می رفت ودرغیاب من سری به میخانه وخمارخانه می زد همسایه نازنینی داشتم قبلا هم اشاره کردم هوای بچه هامو داشت وضع مالیمون تعریفی نداشت گاهی کمکی از سوی برادرم می شد که چشمگیر نبود درامد ماهانه دونفرمون ماهی ۸۰۰ تومان می شد که اجاره خونه ام داشتیم این جا دیگه  ناگزیرم واقعیت ها را عریان بنویسم اعتیاد این بلای خانمانسوز نه بشکل امروزیش مفتضح بلکه توی محافل روشنفکری اون زمون داشت بیداد می کرد تا این جاشم ما همه چیزمونو فروخته بودیم و زندگی خیلی مختصری داشتیم دیگه کارم ساعتش طولانی بود با گرفتاری همسرم بدردم نمی خورد باید یک فکر اساسی می کردم خدایا می خوام داد بزنم من اون موقع ۲۴ سالم بود یا ۲۳ چیکار باید می کردم دیگه تقریبا توی این شهر تنها شده بودم تنها تکیه گاه وعشقم گرفتار خودش شده بود من با بچه ها بدون حمایت از ناحیه کسی چون بستگانم زنجان بودن وهمسرم طفلک عزیزانشو از دست داده بود واین دل سوخته گی ودوی که از اشعارش بلند میشه حاصل همون نا بسامانیهای خونوادگی  واجتماعیست بدبختانه یا خوشبختانه عشقی  که کم کم بسو ی فراموشی می رود ولی انصافا اینو نمی تونم بگم چون رسول عاشق بودعاشق من ودو کودکم وهدفش وانسانها او مبارزات سیاسی را دوست داشت وفعال بود با ولع شعر میگفت ومیخوند وتو شب های شعر فرهنگسر ای جنوب شهر با دوستان شاعرش اکثراتا دیر وقت بیرون از خونه ومنم تمام شب هارا بچه ها رو می خوابوندم نه تلفنی بود نه کسی فقط اشک می ریختنم ویا کمی مطالعه می کردم البته چون خیلی جون نمیدونستم چه سرنوشتی  رو اعتیاد در زندگی انسان  ایجاد می کنه نمی خوام غم نامه بنویسم ولی برای باز کردن این غده سرطانی ناچارم چرکشو بیرون بریزم وبه مسولینی که مثل نقل ونبات انواع فراورده های مخدر را که در همسایگیمون تولید میشه صرفا برای جونای ایرانی بسته بندی می کنن این ماده اتش زا چیزی نیست که با یک دوجین پلیس وچهارتا مقاله ودوتا امار غیر واقعی علاج بشه من هنوزم اسیب های مخدر در جانم زبانه میکشه چون از ۲۶ سالگی باید در زیر بار مسولیت وبچه داری کمرم بشکنه  وتنها وتک این راه دراز رو برم وخو نواده ونزدیکانم هم ازین اتش اسیب جدی دیدند نمی تونم ادامه بدم ناراحت وغمگین نشید از خوندنش نوشتم که هذیان دل ای نها را مردم باورشون نمیشه فکر میکنن هذیانه ولی اره اصلا زندگی هذیانه من چی میدونم ولی بخونین چون تازه شروع تراژدیه......ولی خوب مگه این نوشته ها خوندنین یک مشت هذیان؟
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386  |
 هذیان دل از عذرا مجیبی بخش 24
از سال ۴۸ دیگه بطور جدی زندگی ما در تهران شروع شد واین بسیار برام دشوار بود که با این بچه ها وبا این درگیری های زندگی یک تنه توی این شهر بی در وپیکر چه کنم مدتی رو توخونه موندم ولی مشکلات مالی پیش روم بمن اجازه اینو نمیداد بی تفاوت باشم پس برخاستم وسراغ روزنامه ها رفتم جهت کاریابی طبق معمول کارها همیشه بر وفق مراد نیست بر حسب نیاز است لذا من رفتم توی یک فروشگاه پوشاک استخدام شدم که هنوزم اون مکان گرچه دیگه فعال نیست ولی در لاله زار نو وکوچه برلن اون موقع  برام خاطره انگیزه گرچه بندرت اونجاها سر بزنمشرایط کاریم از ۹ صبح تا ۱ ظهر واز ۴ عصر تا ۸ شب بود مدیر خوبی داشت خدا خفظش کنه هرجاست ایشون اصفهانی بودن وبسیار جدی تو کار تا حدیم به حقوق پرسنل پایبند بودند ومن ماهی ۴۵۰ تومان حقوق می گرفتم حقوق همسرمم در همین حدود بود عصر همسرم با بچه ها میومد دنبالم یادش بخیر اون زیبایی پارک شهر که خیلی خاطرات تلخ وشیرین دارم ازون پارک وپاتوق همه نوع قشری بود ومحیطش ناسالم نبود چون امروز درختان کهنسال با حال وهوایی  شاعرانه اون جا همیشه عدسی وخوراک لوبیا وچای دارچین برقرار بود وخداییش تمیز وبهداشتی یک چیزی می خوردیم ومی رفتیم خونه واما فضای خونه رو بگم که بی نظیر بود یک خونه کاملا قدیمی وسنتی زیبا ولی مخروبه عین خونه قمر خانم ده تا اطاق داشت از هر اطاقش یک بیوگرافی میشه تهیه کرد که حال وهوای بابا گوریو بالزاک رو داشته باشه عین اون پانسیون با اون مدیر ش که حکایت ها داشت وبزیبایی رمان صد چندان میفزود شخصیت اون بانو...نزدیک اطاق ما یک زن وشوهر بودن همدانی ودتا بچه داشتند خوب ما اون خونه تقریبا از نظر تحصیل وموقعیت اجتماعی وفرهنگی با دیگر همسایه ها تا حدی فرق داشتیم یک شوهر شاعر وتحصیل کرده وبا حشو ونشری که ایشون در محافل ادبی داشتن وامد وشدی که توی اون کلبه درویشی بیشتر رویایی ورمانتیکش می کرد یادمه حسین منزوی وخیلی از دوستانی که دستی در ادبیات وشعر داشتن به منزل ما امدوشد داشتن وچه زیبا بود اون روزهایی که انسان ها با بدیدار هم میومدن واز دل حرف میزدن نه چون امروز که نمیان اگرم بیان.صدای دلخراش موبایل با اون جوک های بی مزه ومضحک وحرفی نیست یک مشت بیمارانی که هنوزم منتظر معجزه اند ....یاد اون روزا بخیر که پذیرایی یک چایی بود وتنها دل واحساس وانسانیت وهمزیستی سالم در اولویت بود نه .اون تکنولوژی که همه چیزمان را ازمون گرفته .....
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386  |
 شعری از خیام
در کارگه کوزه گری رفتم دوش


دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش


ناگه یکی کوزه برآورد خروش


کو کوزه گر کوزه خر کوزه فروش


از کوزه گری کوزه خریدم باری


آن کوزه سخن گفت ز هر اسراری


شاهی بودم که جام زرینم بود


اکنون شده ام کوزه هر خماری


در کارگه کوزه گری کردم رای


در پایه چرح دیدم استاد به پای


می کرد سبو کوزه را دسته وسر

 


از کله پادشاه واز دست گدا


این کوزه چو من عاشق زاری بوده است


در بند سر زلف نگاری بوده است


این دسته که بر گردن او می بینی


دستی است که بر گردن یاری بوده است


تا چند اسیر عقل هر روزه شویم


در دهر چه صد ساله چه یک روزه شویم


در ده قدح باده از پیش که ما


در کارگه کوزه گران کوزه شویم


خیام

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه دوازدهم بهمن 1386  |
 شعری از مولوی
بگفتم عذر با دلبر كه بيگه بود و ترسيدم

 

 جوابم داد كاي زيرك بگاهت نيز هم ديدم


.
بگفتم اي پسنديده چو ديدي گير ناديده

 

 بگفت او ناپسندت را به لطف خود پسنديدم


بگفتم گرچه شد تقصير دل هرگز نگرديدست

 

 بگفت آنرا هم از من دان كه من از دل نگرديدم



بگفتم هجر خونم خورد بشنو آه مهجوران

 

 بگفت آن دام لطف ماست كندر پات پيچيدم



چو يوسف كابن يامين را به مكر از دشمنان بستد

 

 ترا هم متهم كردند و من پيمانه دزديدم



بگفتم روز بيگاهست و بس ره دور گفتا رو

 

 به من بنگر به ره منگر كه من ره را نور ديدم


بگاه و بيگه عالم چه باشد پيش اين قدرت

 

* كه من اسرار پنهان را برين اسباب نبريدم


اگر عقل خلايق را همه بر همدگر بندي

 

 نيابد سر لطف ما مگر آن جان كه بگزيدم


..
مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه دوازدهم بهمن 1386  |
 هذیان دل از عذرا مجیبی بخش 23
اشنایی با رسول  پاییز ۴۵ ونامزدی .ازدواج  فروردین ۴۶ وتولد اولین فرزندم فروردین ۴۷ و من دوباره اول بهمن ۴۸ صاحب فرزند دومم شدم که دختری زیباست   حال دیگه من ورسول خو  نه کوچکی داشتیم با دو کودک زیبا وغمهای بزرگی که وجود داشت وهی بزرگتر میشد  سال  ۴۸ تغییرات اساسی تو زندگی ما به وجود اومد بطوریکه همسرمو بخاطر فعالیت های سیاسیش در اثر یک سخنرانی از دبیرستان به یک دبستان دور افتاده تبعید کردند و رسول که گرفتاری های دیگری نیز داشت که قبلا اشاره کردم تقریبا جو ومحیط بسته شهر زنجان  را که قفسی  دربسته وتنگ بود نتونست تحمل کنه  ودورنمایی نداشت وبا تنگ نظریای ادمایی که فقط نوک بینی اشونو میبینن نمیشد دیگه توی اون شهر زندگی کرد  تقاضای انتقال دادند به تهران وسریعا موافقت شد ودر ضمن تحصیل وداننشگاهم رها کردند ومن   درسن بیست ویک سالگی با داشتن دختر ی ۷ ماهه وپسری ۲ ساله با کوله باری غم ودوکودک زیبا ومعصوم  ورسول که معلم بود ود رمنطقه ۱۳ تهران دریک دبستان دوباره شروع به تدریس کرد  ودامنه فعالیت مطبوعاتی وانجمن های شعری وشب هایی که با حسین منزوی ودیگر شعرایی که نیازی به ذکر نامشان نیست توی همون کافه نادری مرکز ثقل اندیشمندان ایران پاتوق کرده بودن وبیشتر اشعارشون بعد از اون نوعی گلایه ورنجش خاطری بود که از زنجان داشت نه در بین مردم بلکه دربین متحجرینی که همیشه چون دیوار تاریک جلو رشد ونمو گل ها  وشکوفایی سبزه ها را را می گیرند وتا اونها  رابه خار وخاشاک تبدیل نکنن دست بردار نیستن این بخش از زندگیمون فراز ونشیب های فراوانی داره که خواهم نوشت.... رسول دوتا اطاق اجاره کرد با یکی از دوستان زنجانی که ایشون شرکت نفت کار می کردن طبقه پایینش ما مستقر شدیم  وتازه تنهاییای من منی که جز خونه ومدرسه جایی را نمی شناختم شروع شد ونگرانیهای دوری از خونواده غربت ودوکودکی که هنوزم زبانمو بلد نبودن که کمی با هم حرف بزنیم ومستاجری وخونه بدوشی وشب زنده داری های رسول خارج از منزل با دوستان درمناظرات شبانه وبحث وچپ بازی های رایج همیشه گی بخصوص اون موقع که حال وهوای خودش رو داشت گرچه من خیلی اون دنیای مبارزاتی وگفتمان وبحث های تند رو دوست داشتم ولی دیگه با دوکودک قد ونیم قد هرگز نتونستم تو محافل ادبی هنری وشعری حضور پیدا کنم....
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه دوازدهم بهمن 1386  |
 شعری از مولوی
چنان مستم چنان مستم من امروز

 كه از چنبر برون جستم من امروز



چنان چيزي كه در خاطر نيايد

 چنانستم چنانستم من امروز


بجان با آسمان عشق رفتم

 به صورت گر درين پستم من امروز


گرفتم گوش عقل و گفتم اي عقل

 برون رو كز تو وارستم من امروز



بشوي اي عقل دست خويش از من

 كه در مجنون بپيوستم من امروز



به دستم داد آن يوسف ترنجي

 كه هر دو دست خود خستم من امروز



چنانم كرد آن ابريق پر مي

 كه چندين خنب بشكستم من امروز



نمي دانم كجايم ليك فرخ

 مقامي كندرو هستم من امروز



بيامد بر درم اقبال نازان

 ز مستي در برو بستم من امروز


چو واگشت او پي او مي دويدم

 

 دمي از پاي ننشستم من امروز


چو نحن اقربم معلوم آمد

 

 دگر خود را بنپرستم من امروز


مبند آن زلف شمس الدين تبريز

 كچون ماهي درين شستم من امروز

مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه دهم بهمن 1386  |
 هذیان دل از عذرا مجیبی بخش 22
برگزار کنندگان مراسم شب شعر در استان زنجان  سال ۱۳۴۷بترتیب شاعر شوریده وتوانمند زنده یاد منوچهر اتشی.. زنده یاد عمران صلاحی طنز پرداز بزرگ معاصر..  زنده یاد حسین منزوی عارف وغزل سرای بزرگ زنجانی میزبان...رسول مقصودی شاعر وغزل سرای زنجانی برگزار گننده مراسم همراه انجمن شعر استان..امفی تاتر دبیرستان امیر کبیر که رسول یکی از اساتید اون دبیرستان بود مملو بود از مدعوین فرهیخته استان.. من به صراحت می تونم بگم انچنان شب شعری باشکوه در استان زنجان نه بر گزار شده نه شاید بشه فکر کنین ۴ شاعر وعارف چه غوغایی بر پا کردن خدا می دونه تا دیر وقت هیچ کس تکون نمی خوردنوبتی شعر خوندن  ونقد کردن وتشویق وکف زدن های ممتد حاضرین شوروحالی ایجاد شده بود که مسولین ترسیدن وبه رسول که یک شعر سیاسی خوند تذکر دادن دارم هم شعرو هم اون عکسی که اون شب گرفته شده حتما در بخشهای بعدی ازون دست خط ها ونوشته ها وتصاویر استفاده خواهم کردکه دیگه اون جا رسول با اعتماد به نفس کامل از شعرش ونظریه اش دفاع کردویک چیز جالب که فراموشش کردم حضورمن در کنار رسول بود که توجه همگان را بر انگیخته بود وشعریم که خوند یک غزل عاشقانه برای من سروده بود ودو شعر سیاسی ولی کل اشعاری که اونشب خونده شد وبرنامه هاش متاسفانه من نه نواری ونه از عکس های متنوعش ندارم جز دوسه عکس با عمران ومنوچهر اتشی ورسول که سه تایی انداختن ودر وب لاگ ۳۶۰ در اولین پست هام عکس ها وجود دارن  شب بسیار زیبا وعارفانه بود وچه زیبا بود اون شب شعر درکنار رسول ومن دیگه اون شب ها کمتر برام پیش اومد......

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه پنجم بهمن 1386  |
 هذیان دل از عذرا مجیبی بخش 21
بازم جمعه است ودلم چون همیشه گرفته واسمان دلم بازم بارانی است  ساعت ۲ ظهره هنوز زنگ تلفنم به صدا در نیومده  کسی ازین فراموش شده خبری نگرفته یاد اون اهنگ میفتم داره از ابر سیا خون می چکه..جمعه ها خون جای بارون می چکه.جمعه همیشه دلگیره بخصوص تهران جمعه خیلی سنگینه ومن بعد از اینهمه مدت هنوزم نوعی غربت وبیگانگی حس میکنم تو اپارتمانت بمیری کسی نمی فهمه جالبه که یاد شعری از زنده یاد شهریار افتادم برودا بیر شیر داردا غالیپ باغریر..مروت سیز انسان لاری چاغریر ومن غربت تلخ اون مرد بزرگ شعر وادب پارسی را عمیق تنفس میکنم  که این غربت انسانی نه مسافت وبعد ادمو خرد می کنه یادش گرامی نامش بزرگ بگذریم قول داده بودم راجع به شب شعر زنده یادان منوچهر اتشی  عمران صلاحی در زنجان بدعوت حسین منزوی ومیزیانیش وبرگزار کننده مراسم رسول مقصودی وانجمن شعر استان زنجان
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه پنجم بهمن 1386  |
 هذیان دل از عذرا مجیبی بخش 20
این بخش صرفا اختصاص داره به حضور دو اندیشمند فرهیته وادیب تو شهر زنجان وبرگزاری شب های شعر وپرسش وپاسخ میزبان حسین منزوی کارگردان مراسم رسول مقصودی وتعدای از نخبگان زنجانتالار اجتماعات امفی تاتر دبیرستان امیرکبیر که رسول دبیر اون دبیرستان بود مدعوین همه اموزگاران وفرهیختگان استان سکونت این عزیزان با مهمانان همراهشون منزی بستگان منزویواما نقش من بعنوان همسر رسول همون تنهایی وبچه داری در خونه دو روز اول که خصوصی بود وخاصان حضور داشتند من تنها بودم روزبهدش پسرم رو زدم زیر بغلم رفتم خونه منزوی پدر وسراغ رسول رو گرفتم خانمش گفت خونه خواهرم اینا هستن تو هم برو منم از خدا خواسته رفتم وچه زیبا بود اون شب در خونه پسر خاله حسین حضور بزرگانی چون اتشی صلاحی منزوی رس.ل وخیلیای دیگه که من حضور ذهن ندارم رسول از دیدنم خوشحال شد وپسرم رو اتشی وصلاحی در اغوش گرفتند  وپسرم زیبا ودوست داشتنی چون رسول هوش از سر همه پرید یا عقل از سرشون خداییش من بچه هام زیبان چون همسرم وبی نظیرن وخدرا شکر میکنم که به من همه چیزو یک جا داده ولی اگر اون تلخیم نبود تو زندگیم  خلاصه چه شبی بود وچه فرخنده شبی البته بهشون حق دادم به من نگن چون در اطاق های دربسته وپرسروصدا ودود وحشتناک دهها سیگاری که روشن خاموش می شد جای خونواده نبود ولی من رفتم وهنوزم اون شب برام رویایی است ودیگه برگشتنی رسول هم با من اومد خونه تا فردا که شب شعر داشتن.....
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه سوم بهمن 1386  |
 هذیان دل از عذرا مجیبی بخش 19
تا این جاشم همون جوری پراکنده واشفته نوشتم چون من کلا ادم شسته رفته ای نیستم نمیشه منو در قالبی گذاشت ورنگ ولعاب زد وزندونی متن وحاشیه ولغات وقالب های از پیش ساخته کردوبمصداق این شعر.....خشت اول چون نهد معمار کج ...تا ثریا می رود دیوار کج ... منم ازون اولش خمیره ام همینه ونمیشه کاریش کرد خوب بریم سر اصل مطلب من گفتم که صاحب فرزندی شدم  واون یک سالش بود وما هنوزم همون برنامه هامونو داشتیم  شعرخوانی ومجالس دوستانه که بحث  ومجادله وتفسیر وتعبیر ومناظرات تند وتیز واتشین داشتن چون اوضاع سیاسیم نا پایدار بود ورسول تو دانشگاه تبریز بود واون شهرم همیشه ابستن حوادثه وچپ گراها تو همه جا بحث وبخشنامه وشب نامه پخش می کردن لذا خونه ما هم سر این نوع مطالب جر وبحث می شد وگاهی بقدری تند و    عصبی   می شدن که نوشته هاشونو پاره می کردن  وداد می زدن    منم با پسرم توی اطاق دیگه به کارهای روزمره می رسیدم وگاهیم که شام می موندن پس از خوردن شام وخوابیدن پسرم سر کرسی می نشستیم وبه شعر خوانی  مناظرات گوش میدادم بیشتر اوقات نمایشنامه های شادروان ساعدی را نوبتی می خوندیم ونقدمی کردن وانقدر زیبا وهیجان انگیز بود که گاهیم صحنه ارایی می کردن ومثلاچوب بدست های ورزیل رو یک شب خودشون چند نفره اجرا کردند وچه زیبا بوداونشب در اون خونه کوچیک ما که همه دور کرسی می نشستیمواز هر دری سخن می راندیم
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه دوم بهمن 1386  |
 هذیان دل از عذرا مجیبی بخش 18
با توجه به مشکلاتی که برامون پیش اومد ولی اون باعث نشد که ما از دوست داشتن وعشق وشورحال شاعرا  نه  وشب های شعر وگرد هم ایی های هفتگی در منزل ما یا دوستان محروم بشیم به یک مطلب زیبا اشاره می کنم که عارفانه ورمانتیکهرسول پیش کسوت بود تو شعر نو وکلا نسبت به حسین منزوی یادمه حسین اولین غزل هاشو میاورد با رسول باز بینی می کردن منزوی از همون اولین اشعاری که ازش خوندیم ورسول وبرادرم در جریانش بودن برادرم  میگفت حسین یک شاعر توانا وبزرگی میشه اون با کلمات خوب بازی می کنه وغزل هاش خیلی عمیق وزیباست تا این که یک شب رسول اومد خونه وگفت عذرا فردا دعوت داریم خونه اقای منزوی همه اموزگاران می خوان بیان حسینم زنجانه فامیلاشونم همه هستند اولین شعر حسین رو می خوان امروز پنجشنبه از رادیو سراسری با صدای خودش پخش کنن خدای من چه روز زیبایی بود اکثر اونایی که اونروز بودن بخصوص ا ز بستگان منزوی ورسول الان نیستند وجالب این که خانم منزوی گفته بود برای مهمونای حسین می خوام کوفته تبریزی بپزم یک خونه زیبا داشتن  که بزرگ بود ودرختان زیادی داشت وهمون جا زیر اون درختا سفره پهن شد واولین شعر حسینو از رادیو شنیدیم متاسفانه الان حضور ذهن ندارم کدوم شعرش بود خدای من همگی تمام اموزگاران رسول برادرم خونواده حسین همه از شوق اشک می ریختیم منم خیلی جون بودم ۱۸ ساله بودم یا ۱۹  منم چه زار زار می گریستم خدا بیامرز پدر  حسین به رسول می گفت رسول حسین شاگر تست وواقعا حسین تو کلاس رسول محصلش بود چون رسول ۶ سال از حسین بزرگتر بود اون روز چقدر به ما خوش گذشت خدا میدونه شروع کردیم به خوردن ناهار با صدای سحر امیز حسین وگوینده شاید اذر   پژوهش بود یا فخری نیکزاد یادشون بخیر وما لذت بردیم ازون ناهار ومحفل روشنفکری وشعرخوانی با حضور شوریدگان وفرهیختگان زنجان یادشان گرامی چه زیبا بود اون روز رسول وحسین ومنزوی پدر هر سه شاعر روحشان شاد ونامشان پر اوازه باد بعد از صرف ناهار شروع کردن به بازی های دسته جمعی پاسور  ودبرنا وتفریحات سالم بگو بخنداز عمران صلاحی خدا بیامرز کلی طنز خوندن که هم خنده دار وهم گزنده وتلخ بود چون عمران وحسین توی جوادیه با عموی حسین که اونم شاعر بود زندگی می کردند نه همیشه که اکثرا با هم بودن عمران تو نوشته هاشم  کلی یاد کرده ازون روزا در هر حال اون روزم روزی بود که دیگه تکرار نشد
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه دوم بهمن 1386  |
 شعری از حافظ
یاری اندر کس نمیبینم یارانرا چه شد


دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد


آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست


خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد

 


کس نمیگوید که یاری داشت حق دوستی


حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد

 


لعلی از کان مروت بر نیامد سالهاست


تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد


شهریاران بود و خاک مهربانان این دیار


مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد


گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند


کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد


صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخواست


عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد


زهره سازی خوش نمیسازد مگر عودش بسوخت


کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد


حافظ اسرار الهی کس نمیداند خموش


از که میپرسی که دور روزگاران را چه شد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه دوم بهمن 1386  |
 شعری از رهی معیری
خیال انگیز و جان پرور چو بوی گل سراپایی


نداری غیر ازین عیبی که میدانی که زیبایی


من از دلبستگی های تو با ایینه دانستم


که بر دیدار طاقت سوز خود عاشق تر از مایی


بشمع و ماه حاجت نیست بزم عاشقانت را


تو شمع مجلس افرو.زی تو ماه مجلس آرایی


منم ابر و تویی گلبن که می خندی چو می گریم


تویی مهر و منم اختر که م یمیرم چو می ایی


مراد ما نجویی ورنه رندان هوس جو را


بهار شادی انگیزی حریف باده پیمایی


مه روشن میان اختران پنهان نمی ماند


میان شاخه های گل مشو پنهان که پیدایی


کسی از داغ و درد من نپرسد تا نپرسی تو


دلی بر حال زار من نبخشد تا نبخشایی


مرا گفتی : که از پیر خرد پرسم علاج خود


خرد منع من از عشق تو فرماید چه فرمایی


من آزرده دل را کس گره از کار نگشاید


مگر ای اشک غم امشب تو از دل عقده بگشایی


رهی تا وارهی از رنج هستی ترک هستی کن


که با این ناتوانی ها بترک جان توانایی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه دوم بهمن 1386  |
 شعری از ابتهاج
دیگر این پنجره بگشای که من



به ستوه آمدم از این شب تنگ



دیرگاهی ست که در خانه همسایه من خوانده خروس



وین شب تلخ عبوس



می فشارد به دلم پای درنگ



دیرگاهی ست که من در دل این شام سیاه



پشت این پنجره بیدار و خموش



مانده ام چشم به راه



همه چشم و همه گوش



مست آن بانگ دلاویز که می آید نرم



محو آن اختر شب تاب که می سوزد گرم



مات این پرده شبگیر که می بازد رنگ



آری این پنجره بگشای که صبح



می درخشد پس این پرده تار



می رسد از دل خونین سحر بانگ خروس



وز رخ آینه ام می سترد زنگ فسوس



بوسه مهر که در چشم من افشانده شرار



خنده روز که با اشک من آمیخته رنگ



هوشنگ ابتهاج

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه دوم بهمن 1386  |
 شعری از شاملو
سحرگاهان



سحر شیری رنگی ِ نام بزرگ



در تجلی بود.



با مریمی که می شکفت گفتم «شوق دیدار خدایت هست»؟



بی که به پاسخ آوائی بر آورد



خسته گی باز زادن را



به خوابی سنگین



فروشد



همچنان



که تجلی ساحرانه نام بزرگ؛



و شک



بر شانه های خمیده ام



جای نشین ِ سنگینی ِ توانمند



بالی شد



که دیگر بارش



به پرواز



احساس نیازی



نبود



احمد شاملو

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه دوم بهمن 1386  |
 شعری از سهراب
مرغ مهتاب می خواند



ابری در اتاقم میگرید



گلهای چشم پشیمانی می شکفد



درتابوت پنجره ام پیکر مشرق می لولد



مغرب جان می کند

 



می میرد



گیاه نارنجی خورشید



در مرداب اتاقم می روید کم کم



بیدارم



نپنداریم درخواب



سایه شاخه ای بشکسته

 

آهسته خوابم کرد



اکنون دارم می شنوم



آهنگ مرغ مهتاب



و گلهای چشم پشیمانی را پر پر می کنم



سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه دوم بهمن 1386  |
 شعری از فروغ
مرگ من روزی فرا خواهد رسید



در بهاری روشن از امواج نور



در زمستانی غبار آلود و دور



یا خزانی خالی از فریاد و شور



مرگ من روزی فرا خواهد رسید

 

روزی از این تلخ و شیرین روزها



روز پوچی همچو روزان دگر



سایه ای ز امروز ها ‚ دیروزها



دیدگانم همچو دالانهای تار



گونه هایم همچو مرمرهای سرد



ناگهان خوابی مرا خواهد ربود



من تهی خواهم شد از فریاد درد



می خزند آرام روی دفترم



دستهایم فارغ از افسون شعر



یاد می آرم که در دستان من



روزگاری شعله میزد خون شعر



خاک میخواند مرا هر دم به خویش



می رسند از ره که در خاکم نهند



آه شاید عاشقانم نیمه شب



گل به روی گور غمناکم نهند



بعد من ناگه به یکسو می روند



پرده های تیره دنیای من چشمهای ناشناسی می خزند



روی کاغذها و دفترهای من



در اتاق کوچکم پا می نهد



بعد من با یاد من بیگانه ای




در بر آینه می ماند به جای



تار مویی نقش دستی شانه ای



می رهم از خویش و میمانم ز خویش



هر چه بر جا مانده ویران می شود

 

روح من چون بادبان قایقی



در افقها دور و پنهان میشود

 

می شتابند از پی هم بی شکیب



روزها و هفته ها و ماهها



چشم تو در انتظار نامه ای



خیره میماند به چشم راهها



لیک دیگر پیکر سرد مرا



می فشارد خاک دامنگیر خاک



بی تو دور از ضربه های قلب تو



قلب من میپوسد آنجا زیر خاک



بعد ها نام مرا باران و باد



نرم میشویند از رخسار سنگ



گور من گمنام می ماند به راه



فارغ از افسانه های نام و ننگ



فروغ فرخزاد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه دوم بهمن 1386  |
 شعری از منزوی
دل من ! باز مثل سابق باش


با همان شور و حال عاشق باش


مهر می ورز و دم غنیمت دان


عشق می باز و با دقایق باش


بشکند تا که کاسه ات را عشق


از میان همه تو لایق باش


خواستی عقل هم اگر باشی


عقل سرخ گل شقایق باش


شور گرداب و کشتی سنگین ؟


نه اگر تخته پاره قایق باش


بار پارو و لنگر و سکان


بفکن و دور از این علایق باش


هیچ باد مخالف اینجا نیست


با همه بادها موافق باش



حسین منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه دوم بهمن 1386  |
 شعری از مولوی
عاشقان بر درت از اشك چو باران كارند

 

 خوش بهر قطره در صد گوهر جان بردارند



همه از كار از آن روي معطل شده اند

 

 چو از آن سر نگري موي به مو در كارند

 


گرچه بي دست و دهانند درختان چمن

 

 

 ليك سرسبز و فزاينده و دردي خوارند

 



صدهزارند و ليكن همه يك نور شوند

 

 

 شمعها يك صفتند ار به عدد بسيارند

 



نورهاشان بهم اندر شده بي حد و قياس

 

  چون برآيد مه تو جمله به تو بسپارند

 


چشمهاشان همه وامانده در بحر محيط

 

 

* لب فرو بسته از آن موج كه در سر دارند

 


اي بسا جان سليمان نهان همچو پري

 

 

* كه به لشكر گهشان مور نمي آزارند

 


هست اندر پس دل واقف ازين جاسوسي

 

 

 كو بگويد همه اسرار گرش بفشارند

 

 


بي كليديست كچون حلقه ز در بيرونند

 

 

 

  ورنه هر جزو از آن نقده كل انبارند

 


اين بدن تخت شه و چار طبايع پايش

 

 

 تاجداران فلك تخت به تو نگذارند

 


.
شمس تبريز اگر تاج بقا مي بخشد *

 

 

 دل و جان را تو بشارت ده اگر بيدارند

 


مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه دوم بهمن 1386  |
 شعری از مولانا
دل من راي تو دارد سر سوداي تو دارد

 

 

 رخ فرسوده زردم غم صفراي تو دارد

 


سر من مست جمالت دل من دام خيالت

 

 

 گهر ديده نثار كف درياي تو دارد

 



ز تو هر هديه كه بردم به خيال تو سپردم

 

 

 كه خيال شكرينت فر و سيماي تو دارد

 



غلطم گرچه خيالت به خيالات نماند

 

 

 همه خوبي و ملاحت ز عطاهاي تو دارد

 



گل صد برگ به پيش تو فرو ريخت ز خجلت

 

 

 كه گمان برد كه او هم رخ رعناي تو دارد

 



سر خود پيش فكنده چو گنه كار تو عرعر

 

 

 كه خطا كرد و گمان برد كه بالاي تو دارد

 


جگر و جان عزيزان چو رخ زهره فروزان

 

 

* همه چون ماه گدازان كه تمناي تو دارد

 


دل من تابه حلوا ز بر آتش سودا

 

 

 اگر از شعله بسوزد نه كه حلواي تو دارد

 



هله چون دوست به دستي همه جا جاي نشستي

 

 

* خنك آن بي خبري كو خبر از جاي تو دارد

 


اگرم در نگشايي ز ره بام درآيم

 

 

 كه زهي جان لطيفي كه تماشاي تو دارد

 


به دو صد بام برآيم به دو صد دام درآيم

 

 

 چكنم آهوي جانم سر صحراي تو دارد

 



خمش اي عاشق مجنون بمگو شعر و بخور خون

 

 

* كه جهان ذره به ذره غم غوغاي تو دارد

 



سوي تبريز شو اي دل بر شمس الحق مفضل

 

 

 چو خيالش به تو آيد كه تقاضاي تو دارد



مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه دوم بهمن 1386  |
 شعری از فریدون مشیری
تاج از فرق فلک برداشتن


جاودان آن تاج بر سر داشتن


روز در انواع نعمتها و ناز


شب بتی چون ماه در بر داشتن


صبح از بام جهان چون آفتاب


روی گیتی را منور داشتن


شامگه همچو ماه رویا آفرین


ناز بر افلاک و اختر داشتن


چون صبا در مزرع سبز فلک


بال در بال کبوتر داشتن


حشمت و جاه سلیمان یافتن

 
شوکت و فر سکندر داشتن


تا ابد در اوج قدرت زیستن


ملک هستی را مسخر داشتن


بر تو ارزانی که ما را خوشتر است

 


لذت یک لحظه مادر داشتن

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه یکم بهمن 1386  |
 هذیان دل از عذرا مجیبی بخش 17
چه نهالی که نشاندم من وبی بر گردیدنمی خواستم شیرینی های عاشقانه ام را با تلخی های زندگی بیامیزم ولی چون دوست دارم همه چیز رو برای خودم صادقانه بنویسم واین درد بزرگیه نمی تونستم تو حاشیه قرارش بدم چون تمام زندگیم از همون اولین روزهای ازدواجم با این ماده نفرت انگیز واتش سوز به تلخی گرایید لذا همه چیزو همون جور که هست می گم خوب سهم من این است میگن همه چی باهم نمیشه راست میگن ولی نمیگن یک چیز ممکنه همه  چیزو نابود کنه خدای مندیگه مخفی استفاده می کرد بعداز اون حادثه تلخ عریان شد اولش هرکه به ما می گفت ما مخفیش می کردیم ولی دیگه نمیشد دروغ گفت ونادیده گرفت  پسرم بود ومن وتنهایی وشب بیداری ونگرانی وترس خدایا رسول کجاست چه بلایی سرش اومده از اونطرفم من از یک خونواده پرجمعیت اومدم خونه شوهرم هرگز شبی تنها نبوده ام از ۲۰ سالگی من تنها یام شروع شد وبازم من  حامله شدم خدای من پسرم یک سالش نشد  ه     بااین بحران با این اوضاع واحوال به هر حال ولی اخر شبا که رسول خونه می ومد ومن طبق معمول بیدار بودم با یک شعر زیبا همه اون تلخیا وتنهایام از یادم می رفت
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه یکم بهمن 1386  |
 شعری از مولوی
اول نظر ارچه سرسري بود

 

  سرمايه و اصل دلبري بود

 


گر عشق وبال و كافري بود

 

 

 آخر نه به روي آن پري بود



زان رنگ تو گشته ايم بي رنگ

 

 

زان سوي خرد هزار فرسنگ



گر روم گزيد جان اگر زنگ

 

 آخر نه به روي آن پري بود



ور مست شد اين دل و نشان گفت

 

 آخر نه به روي آن پري بود



رو كرده به چتر پادشاهي

 

 وز نور مشارقش سپاهي



گر ياوه شد او ز شاه راهي

 

 آخر نه به روي آن پري بود

 


همچون مه بي پري پريدن

 

 

 چون سايه به رو و سر دويدن

 



چون سرو ز بادها خميدن

 

 آخر نه به روي آن پري بود

 


زان مه كه نواخت مشتري را

 

 جان داد بتان آزري را

 


گر سهو فتاد سامري را

 

 آخر نه به روي آن پري بود

 


گر هجده هزار عالم اي جان

 

 پر گشت ز قال و قالم اي جان

 


گر حالم وگر محالم اي جان

 

 آخر نه به روي آن پري بود


چون ماه نزار گشته شاديم

 

 كندر پي آفتاب راديم

 


ور هم به خسوف درفتاديم

 

 آخر نه به روي آن پري بود



ناموس شكسته ايم و مستيم

 

 صد توبه و عهد را شكستيم

 


ور دست و ترنج را بخستيم 

 

 

آخر نه به روي آن پري بود

 


زان جام شراب ارغواني