X
تبلیغات
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
  بهار امد ورفت. از خواب بیدار می شوم می پرسم بهار کجا رفت؟شعر وصدا دکتر احمد رضا احمدی
همیشه هراسم آن بود
که صبح از خواب بیدار شوم
با هراس به من بگویند
فقط تو خواب بودی
بهار آمد و رفت.
از خواب بیدار می شوم می پرسم بهار کجا رفت؟
کسی جواب مرا نمی دهد
سکوت می کنند!
در پشت اتاقم باران می بارد
می پرسم شاید این باران ِ بهار است...

کسی جواب مرا نمی دهد
سکوت می کنند
پنجره را که باز می کنم
باران تمام می شود
در آینه چهره ام را نگاه می کنم
آرام آرام چهره ام پیر می شود
از پنجره زمین را نگاه می کنم
خیس است و ساکت
بر تن لباس می کنم ، به کوچه می آیم
از نخستین عابر که در باران بدون چتر می دود
می پرسم
شما عبور ِ بهار را در این کوچه ندیدید؟
عجله دارد ، فقط می گوید نه !
از همسایه ها دلگیر هستم
می گویم آیا این ستمگری نیست
که هنگام ِ عبور ِ بهار از پشت پنجره ام مرا خبر نکردید ؟
سکوت می کنند
سکوت ِ همسایه ها برای من دشنام است
کودکی در باران دست ِ مرا می گیرد
به میدانی می برد که انبوه از فواره های رنگین است
من و کودک به آب های رنگین ِ فواره ها خیره می شویم
اما از بهار خبری نیست
با من می رود ، به محله های قدیمی می روم
در جستجوی چاپخانه ای هستم که در جوانی ِ من حروف ِ سربی داشت
می خواستم با حروف ِ سربی نام ِ بهار را روی دیوار ِ روبروی خانه ام بنویسم
بر در ِ فرسوده ی چاپخانه یک قفل ِ بزرگ زنگار گرفته است
به خانه می آیم
در فرهنگ ِ لغت به دنبال کلمه ی بهار هستم
در غیبت ِ بهار همه ی کلمات ِ فرهنگ بی معنی و پوچ است
در غیبت ِ بهار رنج ، هراس ، بیم ، تردید ، هرمان ، وحشت را از یاد نبرده ام
به دنبال ِ تسلی هستم
چه کسی باید در غیبت ِ بهار مرا تسلی دهد
می خواهم بخوابم
پرنده ای به پنجره ی من نوک می زند
از پنجره با هرمان جهان را نگاه می کنم
جهان ناگهان غرق در شکوفه ها ، گلهای شقایق و بنفشه است
پنجره را باز می گذارم
باران می بارد
در باران می گویم
بهار را یافتم
بهار آمد ...
 
 
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393  |
 زنده یاد منزوی..کجا وکی در این اقلیم بی معنی است ، این عشق است .وعشق از (بی زمان )از( نا کجا آباد) م
مگر این باد خوش ،از راه عشق آباد می آید
که بوی عشق های کهنه ،از این راه می آید
کجا وکی در این اقلیم بی معنی است ، این عشق است
وعشق از (بی زمان )از( نا کجا آباد) می آید
گشاده سینه گی کن ، عشق اگر بسیار می خواهی
که سهم قطره ودریا ، به استعداد می آید
زنده یاد منزوی
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه دوم اردیبهشت 1393  |
 شعری با شکوه از حسین منزوی..در بستر مسدودم با شعر غم آلودم.آشقته ترین رودم در جاری انسانها
شعری از حسین منزوی

ای بی تو دل تنگم بازیچه توفانها

چشمان تب آلودم باریکه بارانها

مجنون بیابانها افسانه مهجوری است

لیلای من اینک من... مجنون خیابانها
...

آویخته دردم ، آمیخته مردم

تا گم شوم از خود گم ، در جمع پریشانها

آرام نمی یارد ، گویی غم من دارد

آن باد که می زارد در تنگه دالانها

با این تپش جاری ،تمثیل من است آری

این بارش رگباری ، برشیشه دکانها

با زمزمه ای غم بار ، تکرار من است انگار

تنهایی فواره ، در خالی میدانها

در بستر مسدودم با شعر غم آلودم

آشقته ترین رودم در جاری انسانها

دریاب مرا ای دوست ای دست رهاننده

تا تحته برم بیرون از ورطه توفانها
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه یکم اردیبهشت 1393  |
 
 
 
بالا