یادداشت های پراکنده
 ای لبت باده‌فروش و دل من باده‌پرست.جانم از جام می عشق تو دیوانه و مست.خواجوی کرمانی

 
ای لبت باده‌فروش و دل من باده‌پرست
جانم از جام می عشق تو دیوانه و مست
تنم از مهر رخت موئی و از موئی کم
صد گره در خم هر مویت و هر موئی شست...

هر که چون ماه نو انگشت‌نما شد در شهر
همچو ابروی تو در باده‌پرستان پیوست
تا ابد مست بیفتد چو من از ساغر عشق
می پرستی که بود بیخبر از جام الست
تو مپندار که از خودخبرم هست که نیست
یا دلم بستهٔ بند کمرت نیست که هست
آنچنان در دل تنگم زده‌ئی خیمهٔ انس
که کسی را نبود جز تو درو جای نشست
همه را کار شرابست و مرا کار خراب
همه را باده بدستست و مرا باد بدست
چو بدیدم که سر زلف کژت بشکستند
راستی را دل من نیز بغایت بشکست
کار یاقوت تو تا باده فروشی باشد
نتوان گفت بخواجو که مشو باده پرست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه یازدهم شهریور 1393  |
 سرم دادی و سامانم ندادی..(بهادر یگانه)
سرم دادی و سامانم ندادی
(بهادر یگانه)
سرم دادی و سامانم ندادی
به جز بخت پریشانم ندادی
خدایا هرچه اشک اندر جهان بود
به من دادی و دامانم ندادی
چو شمع کاروان آواره ماندم
شبم دادی شبستانم ندادی
دلی خونین به من دادی چو غنچه
ولی لبهای خندانم ندادی...

خدایا هرکجا درد دلی بود
به من دادی و درمانم ندادی
زدی صد چاک غم بر سینه ی من
ولی چاک گریبانم ندادی
به من بخشیده ای گنج سخن را
ولی یار سخندانم ندادی
من از این جان درد آلوده سیرم
که جان دادی و جانانم ندادی
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه یازدهم شهریور 1393  |
 فراز و شیب بیابان عشق دام بلاست.کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد.؟ سپاس از دوست فرزانه ای که ارسال کرده
اگر روم ز پی اش فتنه‌ها برانگیزد
ور از طلب بنشینم به کینه برخیزد..

و گر به رهگذری یک دم از وفاداری
چو گرد در پی اش افتم ، چو باد بگریزد..

و گر کنم طلب نیم بوسه ، صد افسوس
ز حقه دهنش چون شکر فروریزد..

من آن فریب که در نرگس تو می‌بینم
بس آب روی که با خاک ره برآمیزد..

فراز و شیب بیابان عشق دام بلاست
کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد..؟

تو عمر خواه و صبوری که چرخ شعبده باز
هزار بازی از این طرفه‌تر برانگیزد..

بر آستانه تسلیم سر بنه حافظ
که گر ستیزه کنی روزگار بستیزد..

   تقدیم بدوستان   فرهیخته همیشه همراه



|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه نهم شهریور 1393  |
 
 
 
بالا