تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 در بهار این کوچه.چه قدر گم شده باشم و.پیدا نشده باشم خوب است؟حسین منزوی
در بهار این کوچه

چقدر گم شده باشم.

وپیدا نشده باشم خوب است؟


در پاییز این خیابان


چه قدر نتوانسته باشم


آوازهایم را از باد پس بگیرم


خوب است؟


وچه قدر شعر هایم را


در این خانه


- همین خانه –


پای همین خرمالوها


چال کرده باشم خوب است؟


به گمانم


می شد فقیرترین باغ ها را


دو بار و هر بار هفت پاییز


با آنان


چراغانی کرد


وبیش از این و


خیلی بیش از این و


شاید


آنقدر خیلی بیش از این


که می شد جرات کرد و با آن


به اجرای دیگری از لبخند تو


اندیشید



حسین منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه نهم تیر 1388  |
 دلا در عشق تو صد دفترستم ...غزلی از بابا طاهر شوریده سر وشوریده دل
دلا در عشق تو صد دفترستم

که صد دفتر ز کونین ازبرستم


منم آن بلبل گل ناشکفته

که آذر در ته خاکسترستم


دلم سوجه ز غصه وربریجه

جفای دوست را خواهان ترستم


مو آن عودم میان آتشستان

 که این نه آسمانها مجمرستم


شد از نیل غم و ماتم دلم خون

بچهره خوشتر از نیلوفرستم

 
درین آلاله در کویش چو گلخن

بداغ دل چو سوزان اخگرستم


نه زورستم که با دشمن ستیزم

نه بهر دوستان سیم و زرستم


ز دوران گرچه پر بی جام عیشم

ولی بی دوست خونین ساغرستم


چرم دایم درین مرز و درین کشت

 که مرغ خوگر باغ و برستم


منم طاهر که از عشق نکویان

 دلی لبریز خون اندر برستم

بابا طاهر

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه نهم تیر 1388  |
 عیشم مدام است از لعل دلخواه ...حافظ
عیشم مدام است از لعل دلخواه


کارم به کام است الحمدالله


ای بخت سرکش تنگش ببر کش


گه جام زر کش گه لعل دلخواه


ما را به رندی افسانه کردند


پیران جاهل شیخان گمراه


از دست زاهد کردیم توبه


وز فعل عابد استغفرالله


جانا چه گویم شرح فراقت


چشمی و صد نم جانی و صد اه


کافر مبیناد این غم که دیده است


از قامتت سرو از عارضت ماه


شوق لبت برد از یاد حافظ


درس شبانه ورد سحر گاه

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه هشتم تیر 1388  |
 ای پسر دامن اهل قدم از دست مده...خواجوی کرمانی
ای پسر دامن اهل قدم از دست مده

ورت از دست بر آید کرم از دست مده

چون کسی نیست که با او نفسی بتوان برد

برو و همدم خود باش و دم از دست مده

در فنا محو شو و گنج بقا حاصل کن

بگذر از ملک وجود و عدم از دست مده

شادی وصل اگرت دست نخواهد دادن

هجر را باش و سر کوی غم از دست مده

اگر از توبه و سالوس ندامت داری

با ندیمان بسر آر و ندم از دست مده

خرقه از پیرمغان گیر و گرت دست دهد

کنج بتخانه و روی صنم از دست مده

چون یقینی که همه ملکت جم بر بادست

پشت پائی بزن و جام جم از دست مده

یار اگر طالب درد تو بود درمان چیست

از دوا روی بتاب و الم از دست مده

گر چه آن خسرو خوبان ندهد داد کسی

خاک برسر کن و پای علم از دست مده

وگر از پای فتادی و نشد کارت راست

آن سر زلف پر از پیچ و خم از دست مده

چون شدی معتکف کعبه قربت خواجو

در طواف آی و حریم حرم از دست مده
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه هفتم تیر 1388  |
 تو را ز حال پریشان ما چه غم دارد...سعدی
تو را ز حال پریشان ما چه غم دارد


اگر چراغ بمیرد صبا چه غم دارد


تو را که هر چه مرادست می‌رود از پیش


ز بی مرادی امثال ما چه غم دارد


تو پادشاهی گر چشم پاسبانان همه شب


به خواب درنرود پادشا چه غم دارد


خطاست این که دل دوستان بیازاری


ولیک قاتل عمد از خطا چه غم دارد


امیر خوبان آخر گدای خیل توایم


جواب ده که امیر از گدا چه غم دارد


بکی العذول علی ماجری لا جفانی


رفیق غافل از این ماجرا چه غم دارد


هزار دشمن اگر در قفاست عارف را


چو روی خوب تو دید از قفا چه غم دارد


قضا به تلخی و شیرینی ای پسر رفتست


تو گر ترش بنشینی قضا چه غم دارد


بلای عشق عظیمست لاابالی را


چو دل به مرگ نهاد از بلا چه غم دارد


جفا و هر چه توانی بکن که سعدی را


که ترک خویش گرفت از جفا چه غم دارد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه هفتم تیر 1388  |
 مرا خود با تو چیزی در میان هست...سعدی
مرا خود با تو چیزی در میان هست

و گر نه روی زیبا در جهان هست

وجودی دارم از مهرت گدازان

وجودم رفت و مهرت همچنان هست

مبر ظن کز سرم سودای عشقت

رود تا بر زمینم استخوان هست

اگر پیشم نشینی دل نشانی

و گر غایب شوی در دل نشان هست

به گفتن راست ناید شرح حسنت

ولیکن گفت خواهم تا زبان هست

ندانم قامتست آن یا قیامت

که می‌گوید چنین سرو روان هست

توان گفتن به مه مانی ولی ماه

نپندارم چنین شیرین دهان هست

بجز پیشت نخواهم سر نهادن

اگر بالین نباشد آستان هست

برو سعدی که کوی وصل جانان

نه بازاریست کان جا قدر جان هست
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه هفتم تیر 1388  |
 رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند


سحر کرشمه صبحم بشارتی خوش داد

که کس همیشه به گیتی دژم نخواهد ماند


سرود مجلس جمشید گفته اند این بود

بیار جام که دوران جم نخواهد ماند


چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است

چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند


من ارچه در نظر یار خاک راه شدم

رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند


چو پرده دار به شمشیر میزند همه را

کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند


غنیمتی شمار ای شمع وصل پروانه

که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه ششم تیر 1388  |
 پروانه شو، پروانه شو... مولانا
پروانه شو، پروانه شو


حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو
هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن
وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو
رو سینه را چون سینه​ها هفت آب شو از کینه​ها
وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو
باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان می​روی مستانه شو مستانه شو
آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده
آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو
چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما
فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو
تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی
چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو
اندیشه​ات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد
ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو
قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دل​های ما
مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو
بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را
کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو
گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را
دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو
گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه
ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو
تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی
تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو
شکرانه دادی عشق را از تحفه​ها و مال​ها
هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو
یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی
یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو
ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر
نطق زبان را ترک کن بی​چانه شو بی​چانه شو
مولانا
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388  |
 خوشا دردي كه درمانش تو باشي..عراقی
 خوشا دردي كه درمانش تو باشي


خوشا راهي كه پايانش تو باشي

خوشا چشمي كه رخسار تو بيند


خوشا مُلكي كه سلطانش تو باشي


خوشا آن دل كه دلدارش تو گردي


خوشا جاني كه جانانش تو باشي

خوشيّ و خرّمي و كامراني


كسي خواهد كه خواهانش تو باشي


چه خوش باشد دل امّيدواري


كه امّيد دل و جانش تو باشي

همه شادي و عشرت باشد، اي دوست

در آن خانه كه مهمانش تو باشي

گل و گلزار خوش آيد كسي را

كه گلزار و گلستانش تو باشي


چه باك آيد ز كس آن را كه او را


نگهدار و نگهبانش تو باشي


عراقي طالب درد است دائم

به بوي آن كه درمانش تو باشي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388  |
 ای به خار هجر ما را سفته دل...وحشی بافقی
ای به خار هجر ما را سفته دل


 رحمتی کن بر من آشفته دل


رنگ رویم سربسر کرد آشکار


 سر اندر سالها بنهفته دل


قصه‌ی آتش، که در جان منست


بر زبان آب چشمم گفته دل


بر امید آنکه او را غم خوری


پیش خار غم چو گل بشکفته دل


سینه‌ی ما را، که خلوتگاه تست


 از غبار هر خیالی رفته دل


پیش ازینم هر کسی می‌داد پند


لیک از کس پند ناپذرفته دل


شرح بیداری و شبهای ترا


 اوحدی، زین پس مگو با خفته دل

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388  |
 به سنگ ساحل مغرب شكست زورق مهر،...مشیری
به سنگ ساحل مغرب شكست زورق مهر،

پرندگان هراسان، به پرس و جورفتند .

هزار نيزه زرين به قلب آب شكست .

فضاي دريا يكسره به خون و شعله نشست .

به ماهيان خبر غرق آفتاب رسيد .

نفس زنان به تماشاي حال او رفتند !

ز ره درآمد باد،

به هم بر آمد موج،

درون دريا آشفت ناگهان، گفتي

هزاران اسب سپيد از هزار سوي افق،

رها شدند و چو باد از هزار سو رفتند !

***

نه تخته پاره زرين، كه جان شيرين بود؛

در آن هياهوي هول آفرين رها بر آب !

هزار روح پريشان به هر تلاطم موج،

بر آمدند و به گرداب فرو رفتند !

***

لهيب سرخ به جنگل گرفت و جاري شد .

نواگران چمن از نوا فرو ماندند .

شب آفرينان بر شهر سايه افكندند .

سحر پرستان، فرياد در گلو، رفتند !

*****
مشیری
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388  |
 ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی..حافظ
ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی


سود و سرمایه بسوزی و محابا نکنی


دردمندان بلا زهر هلاهل دارند


قصد این قوم خطا باشد هان تا نکنی


رنج ما را که توان برد به یک گوشه چشم


شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی


دیده ما چو به امید تو دریاست چرا


به تفرج گذری بر لب دریا نکنی


نقل هر جور که از خلق کریمت کردند


قول صاحب غرضان است تو آن‌ها نکنی


بر تو گر جلوه کند شاهد ما ای زاهد


از خدا جز می و معشوق تمنا نکنی


حافظا سجده به ابروی چو محرابش بر


که دعایی ز سر صدق جز آن جا نکنی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388  |
 تا مقصد عشاق رهی دور و دراز است..وحشی بافقی
تا مقصد عشاق رهی دور و دراز است


یک منزل از آن بادیه‌ی عشق مجاز است


در عشق اگر بادیه‌ای چند کنی طی


بینی که در این ره چه نشیب و چه فراز است


سد بلعجبی هست همه لازمه عشق


از جمله یکی قصه‌ی محمود و ایاز است


عشق است که سر در قدم ناز نهاده


حسن است که می‌گردد و جویای نیاز است


این زاغ عجب چیست که کبک دریش را


رنگینی منقار ز خون دل باز است


این مهره‌ی مومی که دل ماست چه تابد


با برق جنون کاتش یاقوت گداز است


وحشی تو برون مانده‌ای از سعی کم خویش


ورنه در مقصود به روی همه باز است

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388  |
 دوش در خواب من آن لاله عذار آمده بود..شهریار
دوش در خواب من آن لاله عذار آمده بود


شاهد عشق و شبابم به کنار آمده بود


در کهن گلشن طوفانزده خاطر من


چمن پرسمن تازه بهار آمده بود


سوسنستان که هم آهنگ صبا می رقصید


غرق بوی گل و غوغای هزار آمده بود


آسمان همره سنتور سکوت ابدی


با منش خنده خورشید نثار آمده بود


تیشه کوهکن افسانه شیرین میخواند


هم در آن دامنه خسرو به شکار آمده بود


عشق در آینه چشم و دلم چون خورشید


می درخشید بدان مژده که یار آمده بود


سروناز من شیدا که نیامد در بر


دیدمش خرم و سرسبز به بار آمده بود


خواستم چنگ به دامان زنمش بار دگر


نا گه آن گنج روان راهگذار آمده بود


لابه ها کردمش از دور و ثمر هیچ نداشت


آهوی وحشی من پا به فرار آمده بود


چشم بگشودم و دیدم ز پس صبح شباب


روز پیری به لباس شب تار آمده بود


مرده بودم من و این خاطره عشق و شباب


روح من بود و پریشان به مزار آمده بود


آوخ این عمر فسونکار بجز حسرت نیست


کس ندانست در اینجا به چه کار آمده بود


شهریار این ورق از عمر چو درمی پیچید


چون شکج خم زلفت به فشار آمده بود

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388  |
 ای که با سلسله زلف دراز آمده‌ای...حافظ
ای که با سلسله زلف دراز آمده‌ای


فرصتت باد که ديوانه نواز آمده‌ای



ساعتی ناز مفرما و بگردان عادت


چون به پرسيدن ارباب نياز آمده‌ای



پيش بالای تو ميرم چه به صلح و چه به جنگ


چون به هر حال برازنده ناز آمده‌ای



آب و آتش به هم آميخته‌ای از لب لعل


چشم بد دور که بس شعبده بازآمده‌ای



حافظ

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388  |
 حدیث عشق به طومار در نمی‌گنجد..سعدی
حدیث عشق به طومار در نمی‌گنجد


بیان دوست به گفتار در نمی‌گنجد


سماع انس که دیوانگان از آن مستند


به سمع مردم هشیار در نمی‌گنجد


میسرت نشود عاشقی و مستوری


ورع به خانه خمار در نمی‌گنجد


چنان فراخ نشستست یار در دل تنگ


که بیش زحمت اغیار در نمی‌گنجد


تو را چنان که تویی من صفت ندانم کرد


که عرض جامه به بازار در نمی‌گنجد


دگر به صورت هیچ آفریده دل ندهم


که با تو صورت دیوار در نمی‌گنجد


خبر که می‌دهد امشب رقیب مسکین را


که سگ به زاویه غار در نمی‌گنجد


چو گل به بار بود همنشین خار بود


چو در کنار بود خار در نمی‌گنجد


چنان ارادت و شوقست در میان دو دوست


که سعی دشمن خون خوار در نمی‌گنجد


به چشم دل نظرت می‌کنم که دیده سر


ز برق شعله دیدار در نمی‌گنجد


ز دوستان که تو را هست جای سعدی نیست


گدا میان خریدار در نمی‌گنجد
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388  |
 حدیث عشق به طومار در نمی‌گنجد...سعدی
حدیث عشق به طومار در نمی‌گنجد


بیان دوست به گفتار در نمی‌گنجد


سماع انس که دیوانگان از آن مستند


به سمع مردم هشیار در نمی‌گنجد


میسرت نشود عاشقی و مستوری


ورع به خانه خمار در نمی‌گنجد


چنان فراخ نشستست یار در دل تنگ


که بیش زحمت اغیار در نمی‌گنجد


تو را چنان که تویی من صفت ندانم کرد


که عرض جامه به بازار در نمی‌گنجد


دگر به صورت هیچ آفریده دل ندهم


که با تو صورت دیوار در نمی‌گنجد


خبر که می‌دهد امشب رقیب مسکین را


که سگ به زاویه غار در نمی‌گنجد


چو گل به بار بود همنشین خار بود


چو در کنار بود خار در نمی‌گنجد


چنان ارادت و شوقست در میان دو دوست


که سعی دشمن خون خوار در نمی‌گنجد


به چشم دل نظرت می‌کنم که دیده سر


ز برق شعله دیدار در نمی‌گنجد


ز دوستان که تو را هست جای سعدی نیست


گدا میان خریدار در نمی‌گنجد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388  |
 عطش به سوی تو آورده ام ، هزار کویر...حسین منزوی
عطش به سوی تو آورده ام ، هزار کویر


هزار چشمه ی من ! هدیه مرا بپذیر

مرا نبرده پریدی ، شکسته باد آن دست


که سنگ زد به پر و بال مرغکان اسیر



الامعبر بیدار خوابی دل من !


منم پس از تو و این خواب های بی تعبیر



من و تو هر دو به زندان خویش و ، تا هستیم


خمیده گردن مان زیر بار این زنجیر



به فرض اگر که کنم چاره مرگ را ، دانم


که نیست تا به قیامت غم تو چاره پذیر

***

هنوز با منی آن لحظه ای که می گفتی :


" تو بسته ی من و ، ما هر دو بسته ی تقدیر "



کدام آینه جز دیدگان عاشق من


تو را چنان که تویی ، می نماید ، ای تصویر !



دلی نه جزء دل من لایق محبت توست


ستاره ی تو کجا ، وان کرانه های حقیر ؟

همین نه دیر رسیدم به تو که صدها بار


ز ره رسیده ام اما همیشه با تاخیر



پس از تو شاعر تو ، دیگر آن توانش نیست


که باز با غم عشقی دگر شود درگیر



حسین منزوی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه هفدهم خرداد 1388  |
 مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی ..حافظ
مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی


پر کن قدح که بی می مجلس ندارد آبی


وصف رخ چو ماهش در پرده راست ناید


مـطرب بزن نوایی ساقی بده شرابی


شد حلقه قامت من تا بعد از این رقیبت


زین در دگر نراند ما را بـه هیچ بابی


در انـتـظار رویت ما و امیدواری


در عشوه وصالـت ما و خیال و خوابی


مخمور آن دو چشمم آیا کجاست جامی


بیمار آن دو لعلـم آخر کـم از جوابی


حافظ چه می‌نهی دل تو در خیال خوبان


کی تشنه سیر گردد از لمعـه سرابی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388  |
 مهمان توم اي جان زنهار مخسب امشب ..مولانا

مهمان توام اي جان زنهار مخسب امشب

 

  اي جان و دل مهمان زنهار مخسب امشب


روي تو چو بدر آمد امشب شب قدر آمد

 

 اي شاه همه خوبان زنهار مخسب امشب



اي سرو دو صد بستان آرام دل مستان

 

 بردي دل و جان بستان زنهار مخسب امشب



اي باغ خوش خندان بي تو دو جهان زندان

 

 آني تو و صد چندان زنهار مخسب امشب



مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه یازدهم خرداد 1388  |
 به ساغر نقل کرد از خم، شراب آهسته آهسته...صائب تبریزی

به ساغر نقل کرد از خم، شراب آهسته آهسته


برآمد از پس کوه آفتاب آهسته آهسته


فریب روی آتشناک او خوردم، ندانستم


که خواهد خورد خونم چون کباب آهسته آهسته


ز بس در پرده‌ی افسانه با او حال خود گفتم


گران گشتم به چشمش همچو خواب آهسته آهسته


سرایی را که صاحب نیست، ویرانی است معمارش


دل بی‌عشق، می‌گردد خراب آهسته آهسته


به این خرسندم از نسیان روزافزون پیریها


که از دل می‌برد یاد شباب آهسته آهسته


دلی نگذاشت در من وعده‌های پوچ او صائب


شکست این کشتی از موج سراب آهسته آهسته


صائب تبریزی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه نهم خرداد 1388  |
 یارب آشفتگی زلف به دستارش ده..صائب تبریزی
یارب آشفتگی زلف به دستارش ده


چشم بیمار بگیر و دل بیمارش ده


تا به ما خسته دلان بهتر ازین پردازد


دلی از سنگ خدایا به پرستارش ده


چاک چون صبح کن از عشق گریبانش را


سر چو خورشید به هر کوچه و بازارش ده


از تهیدستی حیرت زدگان بی‌خبرست


دستش از کار ببر، راه به گلزارش ده


سرمه‌ی خواب ازان چشم سیه مست بشو


شمع بالین ز دل و دیده‌ی بیدارش ده


تا مگر با خبر از صورت عالم گردد


به کف آیینه‌ای از حیرت دیدارش ده


نیست از سنگ دلم، ورنه دعا می‌کردم


کز نکویان، به خود ای عشق سر و کارش ده


صائب این آن غزل مرشد روم است که گفت


ای خداوند یکی یار جفا کارش ده

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه نهم خرداد 1388  |
 یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست ...حافظ
یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست


جان ما سوخت بپرسید که جانانه کیسـت


حالیا خانـه برانداز دل و دین من اسـت


تا در آغوش که می‌خسبد و همخانه کیست


باده لعـل لـبـش کز لب من دور مـباد


راح روح کـه و پیمان ده پیمانـه کیسـت


دولـت صحـبـت آن شمع سعادت پرتو


بازپرسید خدا را که بـه پروانـه کیسـت


می‌دهد هر کسش افسونی و معلوم نشد


کـه دل نازک او مایل افسانـه کیسـت


یا رب آن شاهوش ماه رخ زهره جـبین

 
در یکـتای کـه و گوهر یک دانه کیسـت


گـفـتـم آه از دل دیوانه حافـظ بی تو


زیر لب خنده زنان گفت که دیوانه کیسـت

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه نهم خرداد 1388  |
 ایرج جنتی عطائی
گل سرخ


دیدی ای غمگین تر از من


بعد از آن دیر آشنایی


آمدی خواندی برایم


قصه ی تلخ جدایی


مانده ام سر در گریبان


بی تو در شب های غمگین


بی تو باشد همدم من


یاد پیمان های دیرین


آن گل سرخی که دادی


در سکوت خانه پژمرد


آتش عشق و محبت


در خزان سینه افسرد


کنون نشسته در نگاهم


تصویر پر غرور چشمت


یک دم نمی رود از یادم


چشمه های پر نور چشمت


آن گل سرخی که دادی


در سکوت خانه پژمرد



ايرج جنتي عطايي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه هفتم خرداد 1388  |
 غزل ؛ فرخی خراسانی

غزل ؛ فرخی خراسانی

 

سر عشق ای دل مپرس از جان که جان نامحرم است


بر زبان ناور که در سرها زبان نا محرم است


خلوت دل را مکان باید ورای لا مکان


کاندرین خلوت همه کون و مکان نامحرم است


راز دل با قاصد جانان مگو زنهار نیز


با قلم منویس کاین بیگانه آن نامحرم است


در خرابات مغان مست ار نه ای داخل مشو


هوشیار اندر خرابات مغان نامحرم است


پاک دل باید شدن زی آستان عشق پاک


که دل ناپاک در این آستان نامحرم است


محرم دلهای ما دیوانگان ؛ دیوانگیست


عقل و دانش در دل ما عاشقان نامحرم است


گریه و افغان ز هجر او مکن فرخ که هست


گریه در این راه غماز و فغان نامحرم است

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه هفتم خرداد 1388  |
 من و تو ؛ شعر : رهی معیری

من و تو ؛ شعر : رهی معیری

تو و با لاله رویان ، گل ز شاخ عیش چیدن ها


من و چون غنچه ، از دست تو پیراهن دریدن ها


تو و چون بخت سرکش ، از من مسکین رمیدن ها


من و چون اشک حسرت ، در پیت هر سو دویدن ها


من و از طعنه هر خار چون بلبل فغان کردن


تو و در دامن اغیار ، چون گل آرمیدن ها


من و پیوند مهر از جان بریدن ، در هوای تو


تو و از مهربانان ، رشته الفت بریدنها


من و همچون غبار از ناتوانی ره نشین گشتن


تو و همچون صبا ، بر خاک من دامن کشیدن ها


به من بفروش ناز ای تازه گل چندانکه میخواهی


که تا جان و دلی دارم من و نازت خریدن ها


اگر غیر از حدیث یار و جز دیدار او باشد


چه حاصل جز ندامت ، از شنیدن ها و دیدن ها


رهی آخر ز غوغای رقیبان رفتم از کویش


من و بار دگر از دور ، آن دزدیده دیدن ها

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه هفتم خرداد 1388  |
 سیر نمی‌شوم ز تو ای مه جان فزای من..مولانا
سیر نمی‌شوم ز تو ای مه جان فزای من


جور مکن جفا مکن نیست جفا سزای من


با ستم و جفا خوشم گر چه درون آتشم


چونک تو سایه افکنی بر سرم ای همای من


چونک کند شکرفشان عشق برای سرخوشان


نرخ نبات بشکند چاشنی بلای من


عود دمد ز دود من کور شود حسود من


زفت شود وجود من تنگ شود قبای من


آن نفس این زمین بود چرخ زنان چو آسمان


ذره به ذره رقص در نعره زنان که‌های من


آمد دی خیال تو گفت مرا که غم مخور


گفتم غم نمی‌خورم ای غم تو دوای من


گفت که غم غلام تو هر دو جهان به کام تو


لیک ز هر دو دور شو از جهت لقای من


گفتم چون اجل رسد جان بجهد از این جسد


گر بروم به سوی جان باد شکسته پای من


گفت بلی به گل نگر چون ببرد قضا سرش


خنده زنان سری نهد در قدم قضای من


گفتم اگر ترش شوم از پی رشک می شوم


تا نرسد به چشم بد کر و فر ولای من


گفت که چشم بد بهل کو نخورد جز آب و گل


چشم بدان کجا رسد جانب کبریای من


گفتم روزکی دو سه مانده‌ام در آب و گل


بسته خوفم و رجا تا برسد صلای من


گفت در آب و گل نه‌ای سایه توست این طرف


برد تو را از این جهان صنعت جان ربای من


زینچ بگفت دلبرم عقل پرید از سرم


باقی قصه عقل کل بو نبرد چه جای من

.
.
.
مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه هفتم خرداد 1388  |
 ای کـه مهـجوری عـشاق روا می‌داری ...حافظ
ای کـه مهـجوری عـشاق روا می‌داری


عاشـقان را ز بر خویش جدا می‌داری


تـشـنـه بادیه را هـم به زلالی دریاب


بـه امیدی که در این ره به خدا مي داري


دل بـبردی و بحل کردمت ای جان لیکـن


بـه از این دار نگاهش کـه مرامي داري


ساغر ما کـه حریفان دگر می‌نوشـند


ما تحـمـل نـکـنیم ار تو روا مي داري


ای مگس حضرت سیمرغ نه جولانگه توست


عرض خود می‌بری و زحمـت ما مي داري


تو به تقصیر خود افتادی از این در مـحروم


از کـه می‌نالی و فریاد چرا مي داري


حافـظ از پادشهان پایه به خدمت طلبـند


سـعی نابرده چـه امید عطا مي داري

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه هفتم خرداد 1388  |
 جالب و خواندنی...وضعیت همه ما ایرانیا

جالب و خواندنی

 

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم

 

شما

 

 چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در

 

بیمارستان نیاز

 

 دارد یا نه؟


روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق

 

چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او

 

می‌خواهیم که وان را خالى کند.

 
من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون

 

بزرگ‌تر

 

 است. روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى در پوش زیرآب وان را بر

 

می‌دارد.

 

 شما می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد؟! ؟! ؟

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه هفتم خرداد 1388  |
 قطعه ای منظوم ...از میرزا حسین خان مسرور

قطعه ای منظوم


از میرزا حسین خان مسرور


در باب شیخ بایزید بسطامی

 
آن شنیدم که صوفئی عامی


گفت با بایزید بسطامی



کز چه ای شیخ بهر عرض نیاز


بزیارت نمیروی به حجاز



خانه کعبه خانقاه خداست


خاک آن سجده گاه اهل صفاست



گفت : در مذهب مسلمانی


حاج را واجب است قربانی

من از آن کار خیر بیزارم


کاندران جانور بیازارم

زنده را کنم شکم پاره


تا پر کند شکم ، شکم باره

سود از آن بندگی بباید خواست


که در آن سود بندگان خداست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه هفتم خرداد 1388  |
 
 
بالا