یادداشت های پراکنده
 مهدي اخوان ثالث..بيا امشب که بس تاريک وتنهايم.بيا اي روشني ، اما بپوشان روي
بيا امشب که بس تاريک وتنهايم
بيا اي روشني ، اما بپوشان روي
که مي ترسم ترا خورشيد پندارند

و مي ترسم همه از خواب برخيزند
و مي ترسم که چشم از خواب بردارند
نمي خواهم ببيند هيچ کس ما را
نمي خواهم بداند هيچ کس ما را
و نيلوفر که سر بر مکشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهيها که با آن رقص غوغايي
نمي خواهم بفهمانند بيدارند
شب افتاده است و من تنها و تاريکم
و در ايوان و در تالاب من ديري است در خوابند
پرستوها و ماهيها و آن نيلوفر آبي
بيا اي مهربان با من
بيا اي ياد مهتابي

مهدي اخوان ثالث

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه پنجم آذر 1393  |
 ما نقد عافیت به می ناب داده ایم.خار و خس وجود به سیلاب داده ایم .رهي معيري
ما نقد عافیت به می ناب داده ایم
خار و خس وجود به سیلاب داده ایم
رخسار یار گونه آتش از آن گرفت

کاین لاله را ز خون جگر آب داده ایم
آن شعله ایم کز نفس گرم سینه سوز
گرمی به آفتاب جهانتاب داده ایم
در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت
جان در هوای گوهر نایاب داده ایم
کامی نبرده ایم از آن سیمتن رهی
از دور بوسه بر رخ مهتاب داده ایم
رهي معيري 
 
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه پنجم آذر 1393  |
 این پست اختصاص داره به دوستانی که سالهاست همراهتدباغزل باشکوهی از حضرت حافظ عذرا مجیبی
با درود فراوان از همه عزیزانی که طی هفت سال گذشته همراه بوده اند سپاسگزارم  
حضورشان انگیزه ای شد برای ادامه گرد اوری وگلچین بهترینهای شعر وعرفان  عزیزانی که نام میبرم سهم بسزائی در ارسال حد اقل بخشی از این مجموعه رو داشته ودارند 7 سال واندی روش کار شده اگر صبوری همکاری وتشویق عزیزان نبود هرگز فراهم نمیشد بر خود لازم دیدم از همه دوستان قدر دانی کنم تعدادی از  بزرگواران و عزیزان رو که اسامی شونو مینویسم سالهاست نوشته ها مو   پی میگیرند وشاهددلتنگیها ودغدغه هام هستند قلم وحضورشون ارامبخش بوده بخصوص کامنتها وغزلهای زیبایی که ارسال میکردند  ...
 تنها در مجاز وبا قلم می شناسمشون وکماکان همراهند عبارتند  از

  یک- جنابان رهگذر.دو-یک دوست..سه-قاصدک..چهار-جوادی..پنج-مولوی..شش-سعدی..هفت-حافظ هشت-نصیری..نهم-ضرغام..ده-بابک..یازده-سه نفر مهدی نام .. دوازده دونفر علی نام وووووو.دیگر عزیزان

 البته دوستان نامحدوند شرمنده در توانم نیست  اسامی  همه رو تک تک بنویسم..
 از اینکه بودید تونستم بمونم ودستبرد بزنم بگنجینه های گرانقیمت شعر وادب عرفان وموسیقی بدون پرداخت دیناری وسپاس فراوان دارم از دوستان وبلاگ نویس فرزانه خردمند که این اجازه رو دادند به وبلاگشون دست اندازی کنم مطلب  شعر ترانه بردارم واگر بدون اجازه بوده که حتما بوده  حلالم  کنند  وعذرمو بپذیرند  از بوستان وگلستان پهناور شعر  گلهای معطر زیبا   رنگین فر  اوان چیدم  ومدهوش شدم  در افاق سیر کردم... ..  
بخصوص از سایتهای شعری ادبی امیدوارم به بزرگی خودشون نادیده بگیرند..دورا دور بدوستان مجازیم سلام عرض میکنم ودستان پرمهرشونو  بگرمی میفشارم.
 
واما شعری با شکوه از حضرت حافظ را
که جناب حافظ عزیز فرستاده تقدیم میکنم

 من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم
محتسب داند که من این کارها کمتر کنم..

من که عیب توبه کاران کرده باشم بارها
توبه از می وقت گل دیوانه باشم گر کنم..

عشق دردانه‌ست و من غواص و دریا میکده
سر فروبردم در آن جا ، تا کجا سر برکنم..

لاله ساغرگیر و نرگس مست و بر ما نام فسق
داوری دارم بسی ، یا رب که را داور کنم..

بازکش یک دم عنان ای ترک شهرآشوب من
تا ز اشک و چهره راهت پرزر و گوهر کنم..

من که از یاقوت و لعل اشک دارم گنج‌ها
کی نظر در فیض خورشید بلنداختر کنم..

چون صبا مجموعه گل را به آب لطف شست
کج دلم خوان گر نظر بر صفحه دفتر کنم..

عهد و پیمان فلک را نیست چندان اعتبار
عهد با پیمانه بندم ، شرط با ساغر کنم..

من که دارم در گدایی گنج سلطانی به دست
کی طمع در گردش گردون دون پرور کنم..

گر چه گردآلود فقرم شرم باد از همتم
گر به آب چشمه خورشید دامن تر کنم..

عاشقان را گر در آتش می‌پسندد لطف دوست
تنگ چشمم گر نظر در چشمه کوثر کنم..

دوش لعلش عشوه‌ای می‌داد حافظ را ولی
من نه آنم کز وی این افسانه‌ها باور کنم.. 


|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه پنجم آذر 1393  |
 شعر دکتر شفیعی کدکنی.چشم بستم از جهان کز فرط استغنای طبع.در دل بی آرزوی خود جهانی یافتم
ساغرم آیینگی کرد و جهانی یافتم
وان جهان را بی کران در بی کرانی یافتم
جسته ام آفاق را در جام جمشید جنون
هر چه جز عشق تو باقی را گمانی یافتم
شبنم صبحم که در لبخند خورشید سحر
خویش را گم کردم و از او نشانی یافتم
ساحل آسایشی نبود که من مانند موج
رفتم از خود تا در این دریا کرانی یافتم
در بیابان طلب سرگشته ماندم سال ها
تا دراین ره نقش پای کاروانی یافتم
روشنی بخش گلستانم چو ابر نو بهار
وین صفای خاطر از اشک روانی یافتم
چشم بستم از جهان کز فرط استغنای طبع
در دل بی آرزوی خود جهانی یافتم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه چهارم آذر 1393  |
 در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد.کس جای در این خانه ویرانه ندارد
در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد
کس جای در این خانه ویرانه ندارد
دل را به کف هر که دهم باز پس آرد

کس تاب نگهداری دیوانه ندارد
در بزم جهان جز دل حسرت کش مانیست
آن شمع که می‌سوزد و پروانه ندارد
دل خانه عشقست خدا را به که گویم
کارایشی از عشق کس این خانه ندارد
گفتم مه من! از چه تو در دام نیفتی
گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد
در انجمن عقل فروشان ننهم پای
دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد
تا چند کنی قصه اسکندر و دارا
ده روزه عمر این همه افسانه ندارد
 
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه سوم آذر 1393  |
 فریدون مشیری.دل به آواز بنان بسپار کز کار جهان.نیست خوش تر هیچ کار از «یاد یار مهربان » در وصف اوای
 فریدون مشیری شعر "یاد یار مهربان" 

 را در وصف استاد بنان سروده 

 که در آن به شماری از ترانه‌های او اشاره شده

جویبار نغمه می غلتید، گفتی بر حریر
آبشار شعر، گل می ریخت، نغز و دلپذیر
...

مخمل مهتاب بود این یا طنین بال قو؟
پرنیان ناز، آواز سراپا حال او

نغمه را با سوز دل، این گونه سازش ها نبود
در نوای هیچ مرغی «این نوازش ها نبود »

«بانگ نی» می گشت تا دمساز او
شورها می ریخت از شهناز او

در شب تاریک دوران، بی گمان
چلچراغی بود هر آواز او

برگ گل بود آن چه می افشاند بر ما یا غزل
عاشق سرگشته در کویش «من، از روز ازل »

لطف را آموخته، چون دفتر گل از «صبا»
مرحبا ای آشنا ی حسن خوبان ، مرحبا

این نسیم از کوی جانان بوی جان آورده بود
«بوی جوی مولیان» را ارمغان آورده بود

تا که می گرداند راه «کاروان» از «دیلمان»
کاروان جان ما می گشت در هفت آسمان

تا نپنداری که عمری گل به دامن بود و بس
«دشمنش گر سنگ خاره او چو آهن » بود و بس

با تو پیوسته ست، اینک، با تو، ای «آه سحر»
نغمه اش را شعله کن در تار و پود خشک و تر

ما به آغوش تو بسپردیم جان پاک او
بعد ازین «ای آتشین لاله» بپوشان خاک او

بعد ازین هر گل که از خاک بنان سر برزند
شور این شیرین نوا در جان عالم افکند

اهل دل در ماتمش با چشم گریان مانده اند
جمع «مشتاقان» او اینک « پریشان » مانده اند

دل به آواز بنان بسپار کز کار جهان
نیست خوش تر هیچ کار از «یاد یار مهربان »

فریدون مشیری

 

تصنیف چنگ رودکی () آواز بیات اصفهان دستگاه همایون شعر: رودکی اثر: زنده یاد استاد روح الله خالقی... آواز: بانو مرضیه ، استاد غلام حسین بنان

یاد و خاطره بانو مرضیه ,استاد غلام حسین بنان و استاد روح الله خالقی همیشه در دل هر ایرانی زنده است

زنده باد یاد یار مهربان _______________ با مهر و احترام ع.الف.ساده

https://www.youtube.com/watch?v=zfV0wQDphzU

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه سوم آذر 1393  |
 تصنیف بیات اصفهان.شعر: خیام.دکلمه: احمد شاملو.آلبوم: رباعیات خیام...می نوش که عمر جاودانی این است

تصنیف بیات اصفهان
شعر: خیام
آهنگ: فریدون شهبازیان
دکلمه: احمد شاملو
آلبوم: رباعیات خیام...

می نوش که عمر جاودانی این است
خود حاصلت از دور جوانی این است
هنگام گل و مل است و یاران سرمست
خوش باش دمی که زندگانی این است
می نوش که عمر جاودانی این است
خود حاصلت از دور جوانی این است
هنگام گل و مل است و یاران سرمست
خوش باش دمی که زندگانی این است 

 https://www.youtube.com/watch?v=6xIzBWFjYbU

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه دوم آذر 1393  |
 (جلال الدین بلخی)پای تویی دست تویی هستی هر هست تویی.بلبل سرمست تویی جانب گلزار بیا

(جلال الدین بلخی) 


خواجه بیا خواجه بیا خواجه دگربار بیا
دفع مده دفع مده ای مه عیار بیا

عاشق مهجور نگر عالم پرشور نگر...
تشنه مخمور نگر ای شه خمار بیا

پای تویی دست تویی هستی هر هست تویی
بلبل سرمست تویی جانب گلزار بیا

گوش تویی دیده تویی وز همه بگزیده تویی
یوسف دزدیده تویی بر سر بازار بیا

از نظر گشته نهان ای همه را جان و جهان
بار دگر رقص کنان بی‌دل و دستار بیا

روشنی روز تویی شادی غم سوز تویی
ماه شب افروز تویی ابر شکربار بیا

ای علم عالم نو پیش تو هر عقل گرو
گاه میا گاه مرو خیز به یک بار بیا

ای دل آغشته به خون چند بود شور و جنون
پخته شد انگور کنون غوره میفشار بیا

ای شب آشفته برو وی غم ناگفته برو
ای خرد خفته برو دولت بیدار بیا

ای دل آواره بیا وی جگر پاره بیا
ور ره در بسته بود از ره دیوار بیا

ای نفس نوح بیا وی هوس روح بیا
مرهم مجروح بیا صحت بیمار بیا

ای مه افروخته رو آب روان در دل جو
شادی عشاق بجو کوری اغیار بیا

بس بود ای ناطق جان چند از این گفت زبان
چند زنی طبل بیان بی‌دم و گفتار بیا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه دوم آذر 1393  |
 آیینه سکندر جام می است بنگر **تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا . شاهکاریست از حافظ بزرگ

دل می رود ز دستم صاحب دلان خدا را **
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز **
باشد که بازبینیم دیدار آشنا را
ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون **...

نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا
در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل **
هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا
ای صاحب کرامت شکرانه سلامت **
روزی تفقدی کن درویش بی‌نوا را
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است **
با دوستان مروت با دشمنان مدارا
در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند **
گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را
آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند **
اشهی لنا و احلی من قبله العذارا
هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی **
کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را
سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد **
دلبر که در کف او موم است سنگ خارا
آیینه سکندر جام می است بنگر **
تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا
خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند **
ساقی بده بشارت رندان پارسا را
حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود *
*ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه دوم آذر 1393  |
 باغ میرا.استاد شفیعی کدکنی.پاییز محزونی که در خون تو می خواند.گامی به تو نزدیک و گامی دورآرام همراه

استاد شفیعی کدکنی
باغ میرا
پاییز محزونی که در خون تو می خواند
گامی به تو نزدیک و گامی دور...

آرام همراه تو می اید
روزی تمام باغ را تسخیر خواهد کرد
ای روشن آرای چراغ لالگان در رهگذار باد
با من نمی گویی آن آهوان شاد و شنگ تو
سوی کدامین جوکنارانی گریزان اند ؟
آه شب های باران تو وحشتناک
شبهای باران تو بی ساحل
شب های باران تو از تردید و از اندوه لبریز است
من دانم و تنهایی باغی که رستنگاه آوای هزاران بود
وینک خنیاگرش خاموش
و آرایه اش خونابه ی برگان پاییز است

‎باغ میرا ..
.استاد شفیعی کدکنی
باغ میرا 
پاییز محزونی که در خون تو می خواند
 گامی به تو نزدیک و گامی دور
 آرام همراه تو می اید 
روزی تمام باغ را تسخیر خواهد کرد 
ای روشن آرای چراغ لالگان در رهگذار باد 
با من نمی گویی آن آهوان شاد و شنگ تو
  سوی کدامین جوکنارانی گریزان اند ؟
 آه شب های باران تو وحشتناک
 شبهای باران تو بی ساحل
 شب های باران تو از تردید و از اندوه لبریز است
 من دانم و تنهایی باغی که رستنگاه آوای هزاران بود
 وینک خنیاگرش خاموش
 و آرایه اش خونابه ی برگان پاییز است‎
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه یکم آذر 1393  |
 
 
 
بالا