تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 بنان خواند، آنچه را که سهم او بود خواند!..برگرفته از وبلاگ دوستی هنرمند وفرزانه. جدا از خود بی خود ش
بنان خواند، آنچه را که سهم او بود خواند!

بنان از خانواده های نزدیک به دربار قاجار بود. اما از آن گروه خانواده هائی که اهل شعر و ادب و موسیقی بودند. او در چنین خانواده ای بزرگ شد.
سالها پیش در مصاحبه ای با مسعود بهنود از آشنائی اش با ادبیات و موسیقی سخن گفت. علاوه بر ادبیات فارسی، با زبان فرانسه هم که مرسوم خانواده های اشراف آن دوران بود آشنائی داشت. کلنل وزیری بزرگ موسیقی ایران، به خانه پدری او رفت و آمد داشت و هم او مشوق بنان برای آواز خوانی شد.
همه بزرگان موسیقی ایران پذیرفته اند که صدای بنان تقلید ناپذیراست. خود او نیز که اهل فروتنی و این تعارفات نبود، در مصاحبه با بهنود گفت که برای تقلید و بازخوانی یکی از زیباترین ترانه هایش 10هزار تومان که به وقت خود پول زیادی بود جایزه گذاشت و هیچکس نتوانست آن را بخواند. غزلی از حافظ که بدعت گونه، "آواز ترانه" خواند، که این خود، به عصر خویش جسارت می خواست و تسلط کامل به موسیقی ایرانی. نیمی از این "آواز ترانه" که نامش "می ناب" است، روی یوتیوب هست. نیمه دوم و نه نیمه اول. آن را در سایتی که آثار بنان را جمع آوری کرده یافتم که لینکش را برایتان گذاشتم تا بشنوید. این "آواز ترانه" در ابتدا، همانند موج های آرام دریا، اینگونه آغاز می شود:
«دیشب به سیل اشک، ره خواب می زدم
نقشی به یاد خط تو، بر آب می زدم..»
کمتر اهل درد عشقی یافت می شود که این ترانه را بشنود و اشک در گوشه چشمش جمع نشود. مگر در نهانخانه دل رنگ و ریائی را پنهان کرده باشد. اگر از من سئوال شود کدام ترانه بنان برجانت آتش می زند، همین ترانه را نام می برم.

برنامه گلها چگونه می توانست بدون بنان باغی شود چنان معطر، که همچنان عطر گل های آن پس از سی و چند سال که درهای رادیو را به روی اهل موسیقی بسته و از پنجره های آن مشتی مداح و رضه خوان را وارد کرده اند در سراسر ایران پخش باشد؟

امواج رود جیحون، صدای ابریشمی بنان را همراه با روح کهنسال و دور پرواز رودکی، تا سمرقند و بخارا برد:
«بوی جوی مولیان آید همی
یاد یار مهربان آید همی
ریگ آموی و درشتی های او
زیر پایم پرنیان آید همی...»

عشق جگرسوز شهریار شاعر، که تا آخرین دم حیات او را ترک نکرد را کدام صدا می توانست در فضای ایران طنین اندازد جز صدای بنان؟ شهریار دل شکسته ای که برای گریز از غم بی وفائی معشوق بی وفا و از کف رفته اش، مجنون وار دانشکده پزشکی دانشگاه تهران را نیمه کار رها کرد و برای همیشه به تبریز بازگشت، و سالها بعد آنگاه که معشوق بی وفا و سرخورده از جفا برای دیدارش به تبریز رفت، شهریار گفت:

آمدی، جانم به قربانت، ولی حالا چرا؟
بی وفا؛ حالا که من افتاده ام از پا چرا؟
نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی، حالا چرا؟

آن صبح زود که خبر آوردند ابوالحسن صبا در خانه کوچکش در کوچه باریک ظهرالاسلام در کمرکش خیابان شاه آباد تهران در جوار سقاخانه آینه، در کنار ویلن و سه تارش به خواب ابدی رفت، بنان و خالدی و رهی معیری و تجویدی هر چهار تن با هم نشستند و سیل اشک را به یکی از برنامه های فراموش نشدنی گلها تبدیل کردند. آن که به خواب ابدی رفته بود همان بود که "دیلمان" را در میان چوپانان کوهستانی مازندران به سینه سپرد تا بعدها که از جنگل و کوه پائین آمد و به خلوت خانه خویش خزید آن را به "نت" تبدیل کند، کاروان چابک گلها را با رنگ زیبای "زنگ شتر" به حرکت در آورده بود.

چگونه می شد در غم از کف رفتن صبا نسرود و نساخت و نخواند:

« با ما بودی، بی ما رفتی
چون بوی گل، به کجا رفتی...»
بنان خود می گوید که مرگ صبا و خالدی و مرتضی خان محجوبی کمرش را شکست

 

تقدیم شما عزیزان..بشنوید...

http://www.persianpersia.com/music/p/nakissa.php?artistid=2&Albumid=323&trackid=2661

 

 

http://www.youtube.com/watch?v=50vZN5jwvXw&feature=related

موسیقی کلاسیک ایران

مصاحبه مسعود بهنود

 با زنده یاد استاد بنان

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه هشتم بهمن 1390  |
 بیا ساقی آن می که جام آفرید..به من ده که جان جامه بر تن درید..استاد امیر هوشنگ ابتهاج
بیا ساقی آن می که جام آفرید

 به من ده که جان جامه بر تن درید

 کجا تن کشد بارِ هنگامه اش

که او جانِ جان است و جان جامه اش

 بیا ساقی آن می که خونِ حیات

 ازو شد روان در رگِ کائنات

 به من ده که خورشیدِ رخشان شوم

ز گنجِ نهان ، گوهر افشان شوم

بیا ساقی آن می که چنگِ صبوح

 بدین مایه سر کرد آوازِ روح

 به من ده که اسبِ سخن زین کنم

 سر...ودِ کهن را نو آیین کنم

 بیا ساقی آن می که چون روشنی

 به روز آرد این شامِ اهریمنی

 به من ده کزین دامگاهِ هلاک

برآیم به تدبیرِ آن تابناک

جهان در رهِ سیل و ما در نشیب

 برآمد ز آبِ خروشان ، نهیب

 که خواهد رسید ، ای شب آشفتگان !

 به فریادِ این بی خبر خفتگان ؟

 مگر نوح کشتی بر آب افکند

 کمندی به غرقابِ خواب افکند ...

 

 سایه

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه هشتم بهمن 1390  |
 ساقیا می ده که ما دردی کش میخانه ایم..با خرابات آشناییم از خرد بیگانه ایم ..تقدیم دوستان.این غزل باش
ساقیا می ده که ما دردی کش میخانه ایم
 با خرابات آشناییم از خرد بیگانه ایم
خویشتن سوزیم و جان بر سر نهاده شمع وار
 هر کجا در مجلسی شمعی ست ما پروانه ایم
 اهل دانش را در این گفتار با ما کار نیست
 عاقلان را کی زیان دارد که ما دیوانه ایم
 گر چه قومی را صلاح و نیک نامی ظاهر است
 ما به قلّاشی و رندی در جهان افسانه ایم
 اندر این... راه ار ببینی هر دو بر یک جاده ایم
 وندر این کوی ار بدانی هر دو از یک خانه ایم
 عیب توست ار چشم گوهربین نداری ورنه ما
 هر یک اندر بحرِ معنی ، گوهری یک دانه ایم
 خلق می گویند جاه و فضل در فرزانگی ست
گو مباش آنها که ما رندان نافرزانه ایم
از بیابان عدم، دی آمده ، فردا شده
کمتر از عیشی یک امشب کاندر این کاشانه ایم
 سعدیا گر باده ی صافیت باید بازگوی
 ساقیا می ده که ما دردی کش می خانه ایم ...

 

با درود فراوان  این غزل زیبای حضرت سعدی تقدیم دوستان بزرگوار.

شرمنده فرصتی نیست به وبلاگ شما عزیزان سر بزنم.

 واز این همه لطف وحضور وکامنتهای زیبا قدر دانی کنم.

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه هشتم بهمن 1390  |
 
 
بالا