تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
یادداشت های پراکنده
 تا از خودی خود نبریدند عزیزان....صائب تبریزی
تا از خودی خود نبریدند عزیزان


چون نی به مقامی نرسیدند عزیزان


چون عمر سبکسیر ازین عالم پرشور


رفتند و به دنبال ندیدند عزیزان


دادند به معشوق حقیقی دل و جان را


یوسف به زر قلب خریدند عزیزان


دیدند که در روی زمین نیست پناهی


در کنج دل خویش خزیدند عزیزان


خارست نصیب تو ز گلزار، وگرنه


از خار چه گلهاکه نچیدند عزیزان


فقری که تو امروز به هیچش نستانی


با سلطنت بلخ خریدند عزیزان


درقید فرنگ آن که نیفتاده، چه داند


کز جسم گرانجان چه کشیدند عزیزان


صائب نرسیدند به سر منزل مقصود


تا پای به دامن نکشیدند عزیزان

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیستم آبان 1388  |
 حیلت رها کن عاشقا ،حضرت مولانا

حیلت رها کن عاشقا ،

 

دیوانه شو ، دیوانه شو

 


واندر دل آتش  درآ ،

 

 پروانه شو ، پروانه شو


هم خویش را بیگانه کن ،

 

 هم خانه را ویرانه کن


وآن گه بیا با عاشقان ،

 

 هم خانه شو ، هم خانه شو


رو سینه را چون سینه‌ ها ،

 

 هفت آب شوی از کینه ‌ها


وآن گه شراب عشق را ،

 

پیمانه شو ، پیمانه شو


چون جان تو شد در هوا ،

 

 ز افسانه ی شیرین ما


فانی شو  هم چون عاشقان ،

 

 افسانه شو ، افسانه شو

 

حضرت مولانا

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه نوزدهم آبان 1388  |
 آسمانش را گرفته تنگ در آغوش...زنده یاد استاد مهدی اخوان ثالث
باغ بی برگی 

 

آسمانش

 

را گرفته تنگ در آغوش


ابر ، با آن پوستین سرد نمناکش


باغ بی برگی

 
روز و شب تنهاست


با سکوت پاک غمناکش


ساز او باران ، سرودش باد


جامه اش شولای عریانی ست


ور جز اینش جامه ای باید


بافته بس شعله ی زر تا پودش باد

 
گو بروید ، یا نروید ، هر چه در هر کجا که خواهد


یا نمی خواهد


باغبان و رهگذاری نیست


باغ نومیدان


چشم در راه بهاری نیست


گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد


ور به رویش برگ لبخندی نمی روید


باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟


داستان از میوه های سر به گردونسای اینک

 

 خفته در تابوت


پست خاک می گوید


باغ بی برگی

 
خنده اش خونی ست اشک آمیز


جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن


پادشاه فصلها ، پاییز


مهدي اخوان ثالث

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه نوزدهم آبان 1388  |
 خطابه ی تدفین........زنده یاد استاد احمد شاملو
خطابه ی تدفین



غافلان همسازند

 


تنها طوفان کودکان ناهمگون

 

 

می زاید

 


همساز سایه سانانَند

 

 

مُحتاط در مرزهای آفتاب

 


در هیأت زندگان مردگانند

 

 

 وینان دل به دریا افکنانند

 


به پای دارنده ی آتشها

 

 

زندگانی دوشادوش مرگ

 


پیشاپیش مرگ هماره

 

 

از آن سپس که با مرگ

 


و همواره بدان نام که زیسته

 

 

بودند

 


که تباهی از درگاه بلند

 

 

خاطرشان

 


شرمسار و سرافکنده

 

 

 می گذرد

 


کاشفان چشمه

 

 

کاشفان فروتن شوکران

 


جویندگان شادی

 

در مِجری آتشفشانها

 


شعبده بازان لبخند

 

 در شبکلاه درد

 


با جاپایی ژرف تر از شادی

 


در گذرگاه پرندگان

 

 

در برابر تُندر می ایستند

 


خانه را روشن میکنند !

 

 

و می میرند




زنده یاد

 

 الف بامداد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه نوزدهم آبان 1388  |
 خلوت ژسری با مادرش بعدا از بیست ویکسال...عذرا مجیبی
پس از 21 سال زندگي مشترک همسرم از من خواست که با زن ديگري براي شام و سينما بيرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد ولي مطمئن است که اين زن هم مرا دوست دارد و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد.

زن ديگري که همسرم از من ميخواست که با او بيرون بروم مادرم بود که 19 سال پيش از اين بيوه شده بود ولي مشغله هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقي و نامنظم به او سر بزنم.

آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم.مادرم با نگراني پرسيد که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادي بود که يک تماس تلفني شبانه و يا يک دعوت غير منتظره را نشانه يک خبر بد ميدانست.

به او گفتم: بنظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود که اگر ما دو امشب را با هم باشيم.

او پس از کمي تامل گفت که او نيز از اين ايده لذت خواهد برد...

آن جمعه پس از کار وقتي براي بردنش ميرفتم کمي عصبي بودم. وقتي رسيدم ديدم که او هم کمي عصبي بود کتش را پوشيده بود و جلوي درب ايستاده بود، موهايش را جمع کرده بود و لباسي را پوشيده بود که در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود.

با چهره اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتي سوار ماشين ميشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون ميروم و آنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته اند و نميتوانند براي شنيدن ما وقع امشب منتظر بمانند.

ما به رستوراني رفتيم که هر چند لوکس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گويي همسر رئيس جمهور بود.

پس از اينکه نشستيم به خواندن منوي رستوران مشغول شدم.هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم انداختم و ديدم با لبخندي حاکي از ياد آوري خاطرات گذشته به من مي نگرد، و به من گفت يادش مي آيد که وقتي من کوچک بودم و با هم به رستوران ميرفتيم او بود که منوي رستوران را ميخواند.

من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسيده که تو استراحت کني و بگذاري که من اين لطف را در حق تو بکنم.

هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولي داشتيم، هيچ چيز غير عادي بين ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پيرامون وقايع جاري بود و آنقدر حرف زديم که سينما را از دست داديم.

وقتي او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرط اينکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.

وقتي به خانه برگشتم همسرم از من پرسيد که آيا شام بيرون با مادرم خوش گذشت؟

من هم در جواب گفتم خيلي بيشتر از آنچه که ميتوانستم تصور کنم.

چند روز بعد مادر م در اثر يک حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريعتر از آن واقع شد که بتوانم کاري کنم. کمي بعد پاکتي حاوي کپي رسيدي از رستوراني که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خورديم بدستم رسيد.

يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود:

نميدانم که آيا در آنجا خواهم بود يا نه ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت کرده ام يکي براي تو و يکي براي همسرت. و تو هرگز نخواهي فهميد که آن شب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم...

در آن هنگام بود که دريافتم چقدر اهميت دارد که بموقع به عزيزانمان بگوييم که دوستشان داريم و زماني که شايسته آنهاست به آنها اختصاص دهيم. هيچ چيز در زندگي مهمتر از خدا و خانواده نيست.زماني که شايسته عزيزانتان است به آنها اختصاص دهيد زيرا هرگز نميتوان اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه نوزدهم آبان 1388  |
 ساقیا وقت صبوح آمد بیار آن جام را...خواجوی کرمانی
ساقیا وقت صبوح آمد بیار آن جام را


می پرستانیم در ده باده‌ی گلفام را


زاهدانرا چون ز منظوری نهانی چاره نیست


پس نشاید عیب کردن رند درد آشام را


احتراز از عشق میکردم ولی بیحاصلست


هر که از اول تصور میکند فرجام را


من ببوی دانه‌ی خالش بدام افتاده‌ام


گر چه صید نیکوان دولت شمارد دام را


هر که او را ذره‌یی با ماهرویان مهر نیست


بر چنین عامی فضیلت می‌نهند انعام را


شام را از صبح صادق باز نشناسم ز شوق


چون مهم پرچین کند برصبح صادق شام را


گر بدینسان بر در بتخانه‌ی چین بگذرد


بت‌پرستان پیش رویش بشکنند اصنام را


بر گدایان حکم کشتن هست سلطانرا ولیک


هم بلطف عام او امید باشد عام را


چون به هر معنی که بینی تکیه بر ایام نیست


حیف باشد خواجو ار ضایع کنی ایام را

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه نوزدهم آبان 1388  |
 قراری چون ندارد جانم اینجا..اوحدی مراغه ای
قراری چون ندارد جانم اینجا


دل خود را چه می‌رنجانم اینجا؟


سر عاشق کله‌داری نداند


بنه کفشی، که من مهمانم اینجا


مرا گفتی: کز آنجا آگهی چیست؟


چه می‌پرسی، که من حیرانم اینجا


نه او پنهان شد از چشمم، که من نیز


ز چشم مدعی پنهانم اینجا


اگر بتوان حدیثی گوی از آن روی


که من بی‌روی او نتوانم اینجا


نگارینی که سرگرداند از من


نگردانی، که سرگردانم اینجا


مرا با دوست پیمانی قدیمست


بدان پیوند و آن پیمانم اینجا


ز زلفش برد ما غم هست بویی


چنین زنده به بوی آنم اینجا


به درد اوحدی دلشاد گشتم


که آن لب می‌کند درمانم اینجا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه نوزدهم آبان 1388  |
 طایر دولت اگر باز گذاری بکند ...حافظ
طایر دولت اگر باز گذاری بکند

 
یار بازآید و با وصل قراری بکند


دیده را دستگه در و گهر گر چه نماند


بخورد خونی و تدبیر نثاری بکند


دوش گفتم بکند لعل لبش چاره من

 
هاتف غیب ندا داد که آری بکند


کس نیارد بر او دم زند از قصه ما


مگرش باد صبا گوش گذاری بکند


داده‌ام باز نظر را به تذروی پرواز


بازخواند مگرش نقش و شکاری بکند


شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی


مردی از خویش برون آید و کاری بکند


کو کریمی که ز بزم طربش غمزده‌ای

 
جرعه‌ای درکشد و دفع خماری بکند


یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب


بود آیا که فلک زین دو سه کاری بکند


حافظا گر نروی از در او هم روزی


گذری بر سرت از گوشه کناری بکند

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه نوزدهم آبان 1388  |
 یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد...فخرالدین عراقی

یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد

به وداعی دل غمدیده ی ما شاد نکرد

آن جوان بخت که میزد رقم خیر و قبول

بنده ی پیر ندانم ز چه آزاد نکرد؟

کاغذین جامه به خوناب بشویم که فلک

رهنمونیم به پای علم داد نکرد

دل به امید صدایی که مگر در تو رسد

ناله ها کرد در این کوه ، که فرهاد نکرد

سایه تا باز گرفتی ز چمن ، مرغ سحر

آشیان در شکن طره شمشاد نکرد

شاید ار پیک صبا از تو بیاموزد کار

زان که چالاکتر از این حرکت باد نکرد

کلک مشاطه صنعش نکشد نقش مراد

هر که اقرار بدین حسن خداداد نکرد

مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق

که بدین راه بشد یار و ز ما یاد نکرد

غزلیات عراقیست سرود حافظ

که شنید این ره دلسوز که فریاد نکرد؟

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه نوزدهم آبان 1388  |
 فقير كوري ، با گيتي آفرين مي ...رهی معیری

فقير كوري ، با گيتي آفرين مي گفت

كه ايزد وَصف توآلكَن زبانِِ ِ تحسينم

به نعمتي كه مرا داده اي، هزاران شُكر

كه من  نه درِ خور لطف عطاي چندينم

خسي گرفت گريبان كور وبا اوگفت:

كه تا جواب نگويي، زپا ننشينم

من ار سپاس جهان آفرين كُنم ، نه شگفت

كه تيز بين وقوي پنجه تر ز شاهينم

ولي تو كوري ونا تندرست وحاجتمند

نه جون مني ، كه خداوند جاه و تمكينم

چه نعمتي است تورا ، تا به شُكر آن كوشي؟

به حيرت اندر، از كار چو تومسكينم

بگفت كور: كزين به چه نعمتي خواهي

كه روي چون توفرو مايه يي نمي بينم

 

                           رهي معيري

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه نوزدهم آبان 1388  |
 دیده از دیدار خوبان برگرفتن مشکلست...حضرت سعدی
دیده از دیدار خوبان برگرفتن مشکلست


هر که ما را این نصیحت می‌کند بی‌حاصلست


یار زیبا گر هزارت وحشت از وی در دلست


بامدادان روی او دیدن صباح مقبلست


آن که در چاه زنخدانش دل بیچارگان


چون ملک محبوس در زندان چاه بابلست


پیش از این من دعوی پرهیزگاری کردمی


باز می‌گویم که هر دعوی که کردم باطلست


زهر نزدیک خردمندان اگر چه قاتلست


چون ز دست دوست می‌گیری شفای عاجلست


من قدم بیرون نمی‌یارم نهاد از کوی دوست


دوستان معذور داریدم که پایم در گلست


باش تا دیوانه گویندم همه فرزانگان


ترک جان نتوان گرفتن تا تو گویی عاقلست


آن که می‌گوید نظر در صورت خوبان خطاست


او همین صورت همی‌بیند ز معنی غافلست


ساربان آهسته ران کآرام جان در محملست


چارپایان بار بر پشتند و ما را بر دلست


گر به صد منزل فراق افتد میان ما و دوست


همچنانش در میان جان شیرین منزلست


سعدی آسانست با هر کس گرفتن دوستی


لیک چون پیوند شد خو باز کردن مشکلست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه هجدهم آبان 1388  |
 مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند ..حافظ
مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند

 
که اعتراض بر اسرار علم غیب کند


کمال سر محبت ببین نه نقص گناه


که هر که بی‌هنر افتد نظر به عیب کند


ز عطر حور بهشت آن نفس برآید بوی


که خاک میکده ما عبیر جیب کند


چنان زند ره اسلام غمزه ساقی


که اجتناب ز صهبا مگر صهیب کند


کلید گنج سعادت قبول اهل دل است


مباد آن که در این نکته شک و ریب کند

 
شبان وادی ایمن گهی رسد به مراد


که چند سال به جان خدمت شعیب کند


ز دیده خون بچکاند فسانه حافظ


چو یاد وقت زمان شباب و شیب کند

 

ممنونم دوست بزرگوار از حضور ویاد اوری.

 

شعر حضرت حافظ

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه هجدهم آبان 1388  |
 بوي باران، بوي سبزه، بوي خاک .....زنده یاد فریدون مشیری
بوي باران، بوي سبزه، بوي خاک

شاخه‌هاي شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبي و ابر سپيد

 برگهاي سبز بيد

عطر نرگس، رقص باد

 نغمه شوق پرستوهاي شاد

 خلوت گرم کبوترهاي مست

نرم نرمک مي رسد اينک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها

 خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها

خوش به حال غنچه‌هاي نيمه‌باز

خوش به حال دختر ميخک

 که مي خندد به ناز

 خوش به حال جام لبريز از شراب

خوش به حال آفتاب

اي دل من گرچه در اين روزگار

 جامه رنگين نمي‌ پوشي بکام

باده رنگين نمي ‌بيني به جام

نقل و سبزه در ميان

 سفره نيست جامت از آن مي

 که مي ‌بايد تهي است

 اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم

اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

 اي دريغ از ما اگر کامي نگيريم از بهار

گر نکوبي شيشه غم را به سنگ

هفت رنگش مي‌شود هفتاد رنگ

 

 شعر از استاد

 

فریدون مشیری

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه هجدهم آبان 1388  |
 قاصــدك...زنده یاد استاد اخوان ثالث
قاصــدك







قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟


از كجا وز كه خبر آوردي ؟


خوش خبر باشي ، اما ،‌اما


گرد بام و در من


بي ثمر مي گردي


انتظار خبري نيست مرا


نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري


برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس



برو آنجا كه تو را منتظرند



قاصدك


در دل من همه كورند و كرند


دست بردار ازين در وطن خويش غريب


قاصد تجربه هاي همه تلخ


با دلم مي گويد


كه دروغي تو ، دروغ


كه فريبي تو. ، فريب


قاصدك هان ، ولي ... آخر ...


راستي آيا رفتي با باد ؟


با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي


راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟


مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟


در اجاقي طمع شعله نمي بندم اندك شرري هست هنوز ؟


قاصدك


ابرهاي همه عالم شب و روز


در دلم مي گريند

 

اخوان ثالث

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه هفدهم آبان 1388  |
 حديث جوانی ....شعر از: رهی معيری.....
حديث جوانی
 
 
 
اشکم، ولی به پای عزيزان چکيده‌ام
 

خارم، ولی به سايه‌ی گل آرميده‌ام


با ياد رنگ و بوی تو ای نوبهار عشق
 

همچون بنفشه سر به گريبان کشيده‌ام


چون خاک، در هوای تو از پا فتاده‌ام
 

چون اشک، در قفای تو با سر دويده‌ام


من جلوه‌ی شباب نديدم به عمر خويش
 

از ديگران حديث جوانی شنيده‌ام


از جام عافيت می نابی نخورده‌ام
 

وز شاخ آرزو گل عيشی نچيده‌ام


موی سپيد را فلکم رايگان نداد
 

اين رشته را به نقد جوانی خريده‌ام


ای سرو پای‌بسته به آزادگی مناز
 

آزاد من، که از همه عالم بريده‌ام


گر می‌گريزم از نظر مردمان، رهی
 

عيبم مکن، که آهوی مردم نديده‌ام
 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه پانزدهم آبان 1388  |
 جمعه .همیشه سنگین ودلگیر....عذرا مجیبی
چند روز ه نت ویاهو قطه سرویس نمیده..بسختی تونستم وارد  بشم... وقتی نمیتونم وارد بلاگ بشم.گویا دارم خفه میشم.  سعی  کردم کمتر بیام نت . بودنش  برام حیاتیه. ...  انسان اگر معتاد نبود ازاد بود ورها ..... زندگی کردن بزرگترین اعتیاد  بشره .... برخی میگن زندگی خیلی زیباست برخی انرا بگونه ای دیگر میبینند.خوش یبنی وزیبا نگری مطلق. همانقدر خطرناک ومضحکه .که تیره  وتار دیدن  وبد بینی  ...... وقتی نت قطه تنهائی تا استخوان میشینه.....  . تو سایتها میچرخم میخونم ومینویسم گاها اهنگ دلپذیری  هم  از خواننده های اصیل ایرانی گوش میدم.اون حس کشنده کمتر  میاد سراغم . دلم میخواست برم کوه.دیدم خیلی هوا  وهوای دلم ابری است .حالم مساعد نیست برگشتم خونه ..بیرون همونقدر دلگیر  و کشنده است. که  خونه.. شایدم بیشتر. دیدن انسانهای بی تفاوت..بیمار.الکی خوش ازار دهنده است... مردگان پر توقع.وحریص.... یاد این اهنگ میفتم.... بازم دلم گرفته گریه ام اختیاری نیست..اخه جز گریه مرا کاری نیست..یه عمره از محبت بی نصیبم ای خدا .من غریبم ای خدا.اخه جز گریه مرا یاری نیست..اگه عشق همینه .اگه زندگی اینه نمیخوام چشمام دنیا رو ببینه.... از لبهای خسته ام خنده گریزونه.راز دل خسته ام هیچ کی نمیدونه..زمزمه میکنم زنده یاد سوسن میخوند....به اونا میگفتن کوچه بازاری.اگر کوچه بازاریا اینقدر با صفان دمشون گرم.روحشون شاد.صد حیف.که دیگه اونا   گرچه با اثارشون تو دلهان وزنده هستند..اما هرگز تکرار نمیشن..همونجوری زسیتند.که  خواستند وبودند ..افزون خواهی .ریا وشیله پیله وخود فریبی ودیگر فریبی نداشتند.هر انچه داشتند رایگان هدیه کردند به اونائی که دوسشون داشتند...

 

 

يک شبي مجنون نمازش را شکست


بي وضو در کوچه ليلا نشست


عشق آن شب مست مستش کرده بود


فارغ از جام الستش کرده بود


سجده اي زد بر لب درگاه او


پُر ز ليلا شد دل پر آه او


گفت يا رب از چه خوارم کرده اي


بر صليب عشق دارم کرده اي


جام ليلا را به دستم داده اي


وندر اين بازي شکستم داده اي


نيشتر عشقش به جانم مي زني


دردم از ليلاست آنم مي زني


خسته ام زين عشق،دل خونم نکن


من که مجنونم تو مجنونم نکن


مرد اين بازيچه ديگر نيستم


اين تو و ليلاي تو... من نيستم


گفت اي ديوانه ليلايت منم


در رگ پنهان و پيدايت منم


سالها با جور ليلا ساختي


من کنارت بودم و نشناختي


عشق ليلا در دلت انداختم


صد قمار عشق يکجا باختم


کردمت آواره صحرا نشد


گفتم عا قل مي شوي اما نشد


سوختم در حسرت يک يا ربت


غير ليلا بر نيامد از لبت


روز و شب او را صدا کردي ولي


ديدم امشب با مني گفتم بلي


مطمئن بودم به من سر مي زني


در حريم خانه ام در مي زني


حال اين ليلا که خوارت کرده بود


درس عشقش بي قرارت کرده بود


مرد راهش باش تا شاهت کنم


صد چو ليلا کشته در راهت کنم

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه پانزدهم آبان 1388  |
 اگر عشق نیست ...اگر عشق نیست..زنده یاد استاد شاملو
اگر عشق نیست

 

هرگز هیچ آدمیزاده را تاب سفری اینچن نیست! "

 

 چنین گفتی با لبانی که مدام پنداری

 

نام گلی تکرار می کنند

 

 و از آن هنگام که سفر را لنگر بر گرفتیم

 

اینک کلام تو بود از لبانی که

 

تکرار بهار و باغ است ...

 

 و کلام تو در جان من نشست

 

 و من آ ن را حرف به حرف باز گفتم

 

کلماتی که عطر دهان تو را داشت ...

 

 احمد شاملو

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه پانزدهم آبان 1388  |
 کز زخمه‌ی آن نه فلک اندر تک و تاز است ....عراقی
کز زخمه‌ی آن نه فلک اندر تک و تاز است

 
آورد به یک زخمه، جهان را همه، در رقص

 
خود جان و جهان نغمه‌ی آن پرده‌نواز است


عالم چو صدایی است ازین پرده، که داند


کین راه چه پرده است و درین پرده چه راز است؟


رازی است درین پرده، گر آن را بشناسی


دانی که حقیقت ز چه دربند مجاز است؟


معلوم کنی کز چه سبب خاطر محمود


پیوسته پریشان سر زلف ایاز است؟


محتاج نیاز دل عشاق چرا شد


حسن رخ خوبان، که همه مایه‌ی ناز است؟


عشق است که هر دم به دگر رنگ برآید


ناز است بجایی و یه یک جای نیاز است


در صورت عاشق چو درآید همه سوزاست


در کسوت معشوق چو آید همه ساز است


زان شعله که از روی بتان حسن برافروخت


قسم دل عشاق همه سوز و گداز است


راهی است ره عشق، به غایت خوش و نزدیک


هر ره که جزین است همه دور و دراز است


مستی، که خراب ره عشق است، درین ره


خواب خوش مستیش همه عین نماز است


در صومعه چون راه ندادند مرا دوش


رفتم به در میکده، دیدم که فراز است


از میکده آواز برآمد که: عراقی


در باز تو خود را، که در میکده باز است

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه پانزدهم آبان 1388  |
 اتفاقم به سر کوی کسی افتادست ...سعدی
اتفاقم به سر کوی کسی افتادست


که در آن کوی چو من کشته بسی افتادست


خبر ما برسانید به مرغان چمن


که هم آواز شما در قفسی افتادست


به دلارام بگو ای نفس باد سحر


کار ما همچو سحر با نفسی افتادست


بند بر پای تحمل چه کند گر نکند


انگبینست که در وی مگسی افتادست


هیچ کس عیب هوس باختن ما نکند


مگر آن کس که به دام هوسی افتادست


سعدیا حال پراکنده گوی آن داند


که همه عمر به چوگان کسی افتادست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه پانزدهم آبان 1388  |
 آن که هلاک من همی خواهد و من سلامتش...سعدی
آن که هلاک من همی خواهد و من سلامتش


هر چه کند به شاهدی، کس نکند ملامتش

باغ تفرج است و بس، ميوه نمی‌دهد به کس


جز به نظر نمی‌رسد سيب درخت قامتش

داروی دل نمی‌کنم، آن که مريض عشق شد


هيچ دوا نياورد باز به استقامتش **

هر که فدا نمی‌کند دنیی و دين و مال و سر


گو غم نيکوان مخور تا نخوری ندامتش **

جنگ نمی‌کنم اگر دست به تيغ می‌برد

بلکه به خون، مطالبت هم نکنم قيامتش **

کاش که در قيامتش بار دگر بديدمی


کانچه گناه او بود، من بکشم غرامتش

هر که هوا گرفت و رفت از پی آرزوی دل


گوش مدار سعديا بر خبر سلامتش

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه پانزدهم آبان 1388  |
 چراغ روی تو را شمع گشت پروانه ........ حافظ

چراغ روی تو را شمع گشت پروانه

 

مرا ز حال تو با حال خویش پروا نه

 

 خرد که قید مجانین عشق می‌فرمود

 

 به بوی سنبل زلف تو گشت دیوانه

 

 به بوی زلف تو گر جان به باد رفت

 

چه شد هزار جان گرامی فدای جانانه

 

 من رمیده ز غیرت ز پا فتادم دوش

 

نگار خویش چو دیدم به دست بیگانه

 

چه نقشه‌ها که برانگیختیم و سود نداشت

 

 فسون ما بر او گشته است افسانه

 

بر آتش رخ زیبای او به جای سپند

 

 به غیر خال سیاهش که دید به دانه

 

به مژده جان به صبا داد شمع در نفسی

 

ز شمع روی تواش چون رسید پروانه

 

 مرا به دور لب دوست هست پیمانی

 

 که بر زبان نبرم جز حدیث پیمانه

 

حدیث مدرسه و خانقه مگوی

 

که باز فتاد در سر حافظ هوای میخانه

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388  |
 درود دوستان بزرگوار..عذرا مجیبی
با سلام ودرود فراوان وسپاس از حضور

 

 تک تک عزیزان ونظرات زیبا وپر مهرشون.

 

 ازینکه کمتر میتونم به بلاگها سر بزنم معذورم وشرمنده.

 

برخی از دوستان اصرار دارند.از خودم بنویسم.



...خیلی حرفها .. انسان برای گفتن داره

 

 متاسفانه روی هم انباشه شده

 

 ویارای بازگو کردنشان نیست..

 

با این وصف اگر بلاگو خوب ببینید..

 

دلنوشته هائی هست

 

گرچه بازم اونی نیست که .

 

بوده وهست وخواهد بود..  ......

 

         درد ورنج  انسان گسترده تر از اقیانوسه

 

  تکر اری ..گاها مشترک 

 

 وقلم را یارای نوشتن نیست.....

 

با درود فراوان

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388  |
 امشب غم تو در دل دیوانه نگنجد ...استاد حسین منزوی
امشب غم تو در دل دیوانه نگنجد

 

 گنج است و چه گنجی که به ویرانه نگنجد

 

 تنهایی ام امشب که پر است از غم غربت

 

 آن قدر بزرگ است که در خانه نگنجد

 

بیرون زده ام تا بدرم پرده ی شب را

 

 کاین نعره ی دیوانه به کاشانه نگنجد

 

 خمخانه بیارید که آن باده که باشد

 

 در خورد خماریم به پیمانه نگنجد

 

 میخانه ی بی سقف و ستون کو که جز آنجا

 

 جای دگر این گریه ی مستانه نگنجد

 

 مجنون چه هنر کرد در آن قصه؟ مرا باش

 

 با طرفه جنونی که به افسانه نگنجد

 

 تا رو به فنایت زدم از حیرت خود پر

 

 سیمرغم و سیمرغ تو در لانه نگنجد

 

 در چشم منت باد تماشا که جز اینجا

 

دیدار تو در هیچ پریخانه نگنجد

 

 دور از تو چنانم که غم غربتم امشب

 

 حتی به غزل های غربیانه نگنجد

 

 

زنده یاد استاد حسین منزوی 

 

 

 

تنهایی ام امشب که پر است از غم غربت

 

 آن قدر بزرگ است که در خانه نگنجد

 

 

 

بیرون زده ام تا بدرم پرده ی شب را

 

 کاین نعره ی دیوانه به کاشانه نگنجد

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388  |
 دل سراپرده محبت اوست...حافظ
دل سراپرده محبت اوست

 

 دیده آیینه دار طلعت اوست


من که سر درنیاورم به دو کون

 

 گردنم زیر بار منت اوست


تو و طوبی و ما و قامت یار

 

فکر هر کس به قدر همت اوست


گر من آلوده دامنم چه عجب

 

همه عالم گواه عصمت اوست


من که باشم در آن حرم که صبا

 

پرده دار حریم حرمت اوست


بی خیالش مباد منظر چشم

 

زان که این گوشه جای خلوت اوست


هر گل نو که شد چمن آرای

 

ز اثر رنگ و بوی صحبت اوست


دور مجنون گذشت و نوبت ماست

 

 هر کسی پنج روز نوبت اوست


ملکت عاشقی و گنج طرب

 

هر چه دارم ز یمن همت اوست


من و دل گر فدا شدیم چه باک

 

غرض اندر میان سلامت اوست


فقر ظاهر مبین که حافظ را

 

 سینه گنجینه محبت اوست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388  |
 سال​ها دل طلب جام جم از ما می​کرد...حافظ
سال​ها دل طلب جام جم از ما می​کرد


 



گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است

 


طلب از گمشدگان لب دریا می​کرد

 



مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش

 


کو به تایید نظر حل معما می​کرد

 



دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست

 


و اندر آن آینه صد گونه تماشا می​کرد

 



گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم

 


گفت آن روز که این گنبد مینا می​کرد



بی دلی در همه احوال خدا با او بود

 


او نمی​دیدش و از دور خدا را می​کرد


سامری پیش عصا و ید بیضا می​کرد



گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند

 


جرمش این بود که اسرار هویدا می​کرد

 



فیض روح القدس ار باز مدد فرماید

 


دیگران هم بکنند آن چه مسیحا می​کرد

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388  |
 از کوچه باغ های نشابور...سفر بخیر..استاد شفیعی کدکنی
از کوچه باغ های نشابور



سفر به خیر



به کجا چنین شتابان ؟


گون از نسیم پرسید


دل من گرفته زینجا


هوس سفر نداری


ز غبار این بیابان ؟


همه آرزویم اما


چه کنم که بسته پایم


به کجا چنین شتابان ؟


به هر آن کجا که باشد

 

 به جز این سرا سرایم

 


سفرت به خیر !‌ اما تو و دوستی خدا را


چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی


به شکوفه ها به باران


برسان سلام ما را!



شفیعی کدکنی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388  |
 شد زغمت خانه ی سودا دلم، در طلبت رفت به هر جا دلم ...مولانا.با صدای بی نظیر زنده یاد شامو
شد زغمت خانه ی سودا دلم،

 

 در طلبت رفت به هر جا دلم

 

فرش غمش گشتم و آخر ز بخت،

 

 رفت بر اين سقف مصفا دلم

 

 در طلبِ زهره رخ ماهرو،

 

می نگرد جانب بالا دلم

 

 فرش غمش گشتم و آخر ز بخت،

 

 رفت بر اين سقف مصفا دلم

 

 از طلبِ گوهرِ گویای عشق،

 

 موج زند ، موج ، چو دریا دلم

 

آه که امروز دلم را چه شد،

 

 دوش چه گفته است کسی با دلم

 

از دلِ تو تا دل من نکته هاست،

 

 آه چه ره ست از دل تو تا دلم

 

 گر نکنی بر دل من رحمتی،

 

 وای دلم ، وای دلم ، وای دلم

 

گر نکنی بر دل من رحمتی،

 

وای دلم ، وای دلم ، وای دلم

 

 

 با صداي احمد شاملو/ آلبوم مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388  |
 سخنان بزرگان........عذرا مجیبی........بخون تا بیاموزی......

انسان هاي بزرگ دو دل دارند:

 

 دلي که درد مي کشد و پنهان است ،

 

دلي که ميخندد و آشکار است. ------------ --------- ---------

 

هيچ وقت نگو وقت نداري.

 

 به تو همان مقدار زمان داده شده

 

که به هلن کلر ، لئوناردو داوينچي ،

 

توماس جفرسون و آلبرت انيشتين. ------------ --------- ----

 

 هيچ صيادي از جويي حقير

 

 که به گودالي مي ريزد

 

 مرواريد ي صيد نخواهد کرد.

 

(فروغ فرخزاد) ------------ --------- --------- ---------

 

- همه دوست دارند که به بهشت بروند،

 

 ولي کسي دوست ندارد که بميرد -

 

جان لوييس ------------ --------- --

 

 عشق مانند نواختن پيانو است.

 

 ابتدا بايد نواختن را بر اساس قواعد ياد بگيري،

 

 سپس قواعد را فراموش کني و با قلبت بنوازي. ------------ --------- 

 

هيچ چيز ويرانگرتر از اين نيست

 

كه متوجه شويم كسي كه به آن اعتماد داشته ايم

 

 عمري فريبمان داده است. ------------ ---------

 

 دنيا آنقدر وسيع هست

 

که براي همه مخلوقات جايي باشد

 

پس به جاي آنکه جاي کسي را بگيريم

 

تلاش کنيم جاي واقعي خود را بيابيم

 

. ‏(چارلي چاپلين) ‏ ------------ --------- ---

 

 اگر انسانها بدانند.......؟؟؟؟؟؟

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388  |
 بنال بلبل اگر با منت سر یاریست ...حافظ
بنال بلبل اگر با منت سر یاریست


که ما دو عاشق زاریم و کار ما زاریست


در آن زمین که نسیمی وزد ز طره دوست


چه جای دم زدن نافه‌های تاتاریست


بیار باده که رنگین کنیم جامه زرق


که مست جام غروریم و نام هشیاریست


خیال زلف تو پختن نه کار هر خامیست


که زیر سلسله رفتن طریق عیاریست


لطیفه‌ایست نهانی که عشق از او خیزد



که نام آن نه لب لعل و خط زنگاریست


جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال


هزار نکته در این کار و بار دلداریست


قلندران حقیقت به نیم جو نخرند


قبای اطلس آن کس که از هنر عاریست


بر آستان تو مشکل توان رسید آری


عروج بر فلک سروری به دشواریست


سحر کرشمه چشمت به خواب می‌دیدم


زهی مراتب خوابی که به ز بیداریست


دلش به ناله میازار و ختم کن حافظ


که رستگاری جاوید در کم آزاریست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388  |
 خلوت گزيده را به تماشا چه حاجتست...حافظ
خلوت گزيده را به تماشا چه حاجتست


چون كوي دوست هست به صحرا چه حاجتست


جانا به حاجتي كه تو را هست با خدا


آخر دمي بپرس كه ما را چه حاجتست


ارباب حاجتيم و زبان سئوال نيست


در حضرت كريم تمنا چه حاجتست


محتاج قصه نيست گرت قصد خون ماست


چون رخت ازآن توست به يغما چه حاجتست


جام جهان نماست ضمير منير دوست


اظهار احتياج خود آنجا چه حاجتست


اي مدعي برو كه مرا با تو كار نيست


احباب حاضرند به اعدا چه حاجتست


آن شد كه بار منت ملاح بردمي


گوهر چو دست داد به دريا چه حاجتست


شعر : حافظ

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388  |
 
 
بالا