یادداشت های پراکنده
 هاتف اصفهانی .چه شود به چهرهٔ زرد من نظری برای خدا کنی

 

هاتف اصفهانی

چه شود به چهرهٔ زرد من نظری برای خدا کنی

که اگر کنی همه درد من به یکی نظاره دوا کنی

تو شهی و کشور جان تو را تو مهی و جان جهان تو را

ز ره کرم چه زیان تو را که نظر به حال گدا کنی

ز تو گر تفقدو گر ستم، بود آن عنایت و این کرم

همه از تو خوش بود ای صنم، چه جفا کنی چه وفا کنی

همه جا کشی می لاله گون ز ایاغ مدعیان دون

شکنی پیالهٔ ما که خون به دل شکستهٔ ما کنی

تو کمان کشیده و در کمین، که زنی به تیرم و من غمین

همهٔ غمم بود از همین، که خدا نکرده خطا کنی

تو که هاتف از برش این زمان، روی از ملامت بیکران

قدمی نرفته ز کوی وی، نظر از چه سوی قفا کنی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در یکشنبه دوازدهم بهمن 1393  |
 (عماد خراسانی)درد تمنا .من واشک وغم ودرد انجمنی ساخته ایم .به که توفیض کنم بزم مهیای تو را
عماد خراسانی 

درد تمنا  

گرچه در خاک برم درد تمنای تو را
تا پسین لحظه پرستم رخ زیبای تو را

کی شبی مست بیایی که من بی سر و پایی
تا سحر گاه زنم بوسه سرا پای تو را
نور باران شده از دوش مرا خانه دل
ای بنازم نگه نرگس شهلای تو را
ما کسی را که نبینیم پرستش نکنیم
بارها دیده دلم روی دلارای تو را
نه شگفت است برآرم سر و از سر گیرم
صبح محشر غم عشق تو و غوغای تورا
تو امیدی،تو نویدی،تو بهشتی،تو بهار
به چه تشبیه کنم، چهره ی زیبای تو را
من واشک وغم ودرد انجمنی ساخته ایم
به که توفیض کنم بزم مهیای تو را
منعم از باده کنی لیک ندانی غم هجر
ما نداریم دل سنگ شکیبای تو را
گر کسی نام خود افزود به شعر تو عماد
تا چه پرواست ز یک مشرب دریای تو را
(عماد خراسانی)

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه دهم بهمن 1393  |
 از بهشت است بدین خانه دری باز امشب ..شعر عماد خراسانی.
عماد خراسانی
از بهشت است بدین خانه دری باز امشب
 بسته ام در به رخ و دیده ی غمّاز امشب
 تا ببینیم در این حلقه،که دیوانه تر است
کارساز دل این جمع شو ای ساز امشب
نیست شب،ناز و نوازش بُوَد و سحر و فسون
 خاصه گر نغمه کند ساز،پری ناز امشب 
گرم تا عرشِ خدا میرودم مرغ غزل
عشق گفتند که هست اوّل و انجامش نیست
 آنچه انجام ندارد شده آغاز امشب .....

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه دهم بهمن 1393  |
 عماد خراسانی
عماد خراسانی
هر که جز پیمانه با من بست پیمانی، شکست
نیست بیجا گر که می بوسم لب پیمانه را
با وجود عشق از من عقل می خواهد فقیه
وای بر آنکس که بوسد دست این دیوانه را

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه دهم بهمن 1393  |
 صائب تبریزی..لب خاموش نمودار دل پر سخن است.
لب خاموش نمودار دل پر سخن است
 جبهه بي گره آيينه خلق حسن است
چون خدنگي که کند دست در آغوش کمان
 به ميان رفتن من بهر کنار آمدن است
وادي عشق نگردد به گرانجاني قطع 
قدم اول اين راه سفر در وطن است
مانع وحدت عارف نشود کثرت خلق
 بيشتر خلوت اين طايفه در انجمن است
باده در ساغر من خون جگر مي گردد
 خاک پيمانه من از گل بيت الحزن است
سرمه از فيض سفر مايه بينش گرديد
 صيقل تيرگي بخت جلاي وطن است
لب افسوس مرا زخم پشيماني نيست
 دست بر هم زدن من مژه بر هم زدن است
پنبه از گوش برون کن که بناگوش سفيد
 دم صبحي است که صبح دوم آن کفن است
جز خراش جگر و چهره خونين صائب
 ديگر از نام چه در دست عقيق يمن است؟

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه نهم بهمن 1393  |
 حافظ..فرهنگ شریف-طفیل هستی عشق اند آدمی و پری
طفیل هستی عشق اند آدمی و پری
ارادتی بنما تا سعادتی ببری
بکوش خواجه و از عشق بی نصیب مباش
که بنده را نخرد کس به عیب بی هنری
می صبوح و شکرخواب صبحدم تا چند؟...

به عذر نیم شبی کوش و ناله ی سحری
تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کار
که در برابر چشمی و غایب از نظری
هزار جان گرامی بسوخت زین غیرت
که هر صباح و مسا شمع مجلس دگری
بیا که وضع جهان را چنان که من دیدم
گر امتحان بکنی می خوری و غم نخوری
به بوی زلف و رخت می روند و می آیند
صبا به غالیه سائی و گل به جلوه گری
چو مستعد نظر نیستی وصال مجوی
که جام جم نکند سود وقت بی بصری
دعای گوشه نشینان بلا بگرداند
چرا به گوشه ی چشمی به ما نمی نگری؟
طریق عشق طریقی عجب خطرناک است
نعوذبالله اگر ره به مقصدی نبری
حافظ

https://www.youtube.com/watch?v=4HeufbhgNvI

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه هشتم بهمن 1393  |
 گلهای رنگارنگ ۵۸۰ ب : هایده، شجریان، تجویدی ، رهی معیری
دل‌آرامی یا‍ بلای منی؟
قبله عشقی یا خدای منی؟
شور عشق و جوانی، تویی تو
مراد من از زندگانی، تویی تو
اگر جویم مه، تو بر بام آیی
وگر نوشم می، تو در جام آیی
به چشمت که بی تو ز جان سیرم
نگاهی نگاهی که میمیرم

ز عشقت حاصل من نشد جز نام و رازی
که در این بستر غم، دل من رنگ شادی
نمی گیرد

بیا این دم آخر رها کن گفت‌وگو را
نگاهی به راهی کن، مرنجان دل او را
که می‌میرد

دگر چون نی ناله‌ها نکنم
شکوه‌ی عشقت با خدا نکنم
چون که بوی وفایی نداری
دل و جان دردآشنایی نداری

چه شد آن شب‌ها که با من بودی
به جای اشکم به دامن بودی
به چشمت که بی تو ز جان سیرم
نگاهی نگاهی که می‌میرم
(رهی معیری)

https://www.youtube.com/watch?v=mNy1Hg5BnAU

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه هشتم بهمن 1393  |
 استاد محمد رضا شجریان : آخرین غزل زنده یاد استاد رهی معیری در بستر بیماری- مایه افشاری

ندانم كان مه نامهربان، يادم كند يا نه ؟

فريب انگيز من، با وعده ای شادم كند يا نه ؟

خرابم آنچنان، كز باده هم تسكين نمی يابم

لب گرمی شود پيدا كه آبادم كند يا نه ؟

صبا از من پيامی ده، به آن صياد سنگين دل...

كه تا گل درچمن باقی است، آزادم كند يا نه ؟

من از ياد عزيزان، يك نفس غافل نيم اما نمی دانم

كه بعد از من، كسی يادم كند يا نه ؟

رهي، از ناله ام خون می چكد، اما

نمی دانم كه آن بيدادگر، گوشی به فريادم كند يا نه ؟

ویولن : علی تجویدی ، سنتور : مجید نجاهی -

گلهای رنگارنگ ٥٨٠ب

https://www.youtube.com/watch?v=h_resTthakI

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه هشتم بهمن 1393  |
 فروغ عزیز... پسر فروغ فرخزاد خواننده دوره گرد پارک قیطریه! مستندی تکان دهنده!
فروغ عزیز...........

وقتی اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود

 ودر تمام شهر قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند

 وقتی که چشم های کودکانه ی عشق مرا

با دستمال تیره ی قانون می بستند

و از شقیقه های مضطرب آرزوی من

فواره های خون به بیرون می پاشید

 چیزی نبود . هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری

دریافتم : باید ، باید ، باید دیوانه وار دوست بدارم

https://www.youtube.com/watch?v=b48iLbUj46Q&feature=youtu.be

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه هشتم بهمن 1393  |
 پیرم و نیست دگر بیم ز دمسردی مرگ .گرم رویای شبابم کن و بگذار بمیرم
امشب از باده خرابم کن و بگذار بمیرم
غرق دریای شرابم کن و بگذار بمیرم
قصه ی عشق بگوش من دیوانه چه خوانی
بس کن افسانه و خوابم کن و بگذار بمیرم
گر چه عشق تو سرابیست فریبنده و سوزان ...

دلخوش ای مه به سرابم کن و بگذار بمیرم
زندگی تلخ تر از مرگ بود گر تو نباشی
بعد از این مرده حسابم کن و بگذار بمیرم
پیرم و نیست دگر بیم ز دمسردی مرگ
گرم رویای شبابم کن و بگذار بمیرم
خسته شد دیده ام از دیدن امواج حوادث
کور چون چشم حبابم کن و بگذار بمیرم
تابکی حلقه شوم سر بدر خانه بکوبم
از در خویش جوابم کن و بگذار بمیرم
اشک گرمم که بنوک مژۀ شمع بلرزم
شعله شو، یکسره آبم کن و بگذار بمیرم

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه هشتم بهمن 1393  |
 
 
 
بالا