یادداشت های پراکنده
 در این بازار اگر سودیست با درویش خرسند است.خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی..حافظ

حافظ »
سحر با باد می‌گفتم حدیث آرزومندی
خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی
دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است
بدین راه و روش می‌رو که با دلدار پیوندی...

قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز
ورای حد تقریر است شرح آرزومندی
الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور
پدر را بازپرس آخر کجا شد مهر فرزندی
جهان پیر رعنا را ترحم در جبلت نیست
ز مهر او چه می‌پرسی در او همت چه می‌بندی
همایی چون تو عالی قدر حرص استخوان تا کی
دریغ آن سایه همت که بر نااهل افکندی
در این بازار اگر سودیست با درویش خرسند است
خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی
به شعر حافظ شیراز می‌رقصند و می‌نازند
سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه سی ام مهر 1393  |
 از پی مقصد دل در همه عالم گشتم.. گنج مقصود در این عالم ویرانه نبود..فروغی بسطامی

از پی مقصد دل در همه عالم گشتم..

گنج مقصود در این عالم ویرانه نبود

فروغی بسطامی

تا سر زلف تو شد سلسله‌جنبان جنون

کس ندیدم به همه شهر که دیوانه نبود...

لب پیمانه اگر بر لب جانانه نبود

بوسه‌گاه لب رندان لب پیمانه نبود

گوشه چشمش اگر نشئه ندادی می را...

یک جهان مست به هر گوشهٔ میخانه نبود

مایهٔ مستی ما باده نبودی هرگز

ساقی بزم گر آن نرگس مستانه نبود

آشنای حرمی بوده‌ام از جذبهٔ عشق

که در آنجا گذر محرم و بیگانه نبود

از پی مقصد دل در همه عالم گشتیم

گنج مقصود در این عالم ویرانه نبود

پرتو روی تو آتش به دلم زد وقتی

که به پیرامُن شمع این همه پروانه نبود

فروغی بسطامی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه سی ام مهر 1393  |
 رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند.بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت.شاهکاری دیگر ازسعدی بزرگ استاد س
تن آدمی شریف است به جان آدمیت -
شعری از سعدی
تن آدمی شریف است به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی...

چه میان نقش دیوار و میان آدمیت
خور و خواب و خشم و شهوت شغبست و جهل و ظلمت
حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت
به حقیقت آدمی باش وگرنه مرغ باشد
که همین سخن بگوید به زبان آدمیت
مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی
که فرشته ره ندارد به مقام آدمیت
اگر این درنده‌خویی ز طبیعتت بمیرد
همه عمر زنده باشی به روان آدمیت
رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند
بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت
طیران مرغ دیدی تو ز پای‌بند شهوت
به در آی تا ببینی طیران آدمیت
نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم
هم از آدمی شنیدیم بیان آدمیت

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه سی ام مهر 1393  |
 
 
 
بالا