یادداشت های پراکنده
 ما هر دو در ملکوت هستیم تا انتهای عشق با من برقص، تا انتهای عشق با من برقص.لئونارد کوهن.ادامه در وبل

با من تا پایان عشق برقص.... لئونارد کوهن
......
با نوای سوزان ویلون، تا زیبایی‌ات با من برقص با من برقص تا در هنگامهٔ وحشت آرام گیرم همچون یک شاخهٔ زیتون برم دا...ر و کبوتری در راه خانه‌ام باش تا انتهای عشق با من برقص، تا انتهای عشق با من برقص

آه بگذار زیبایی‌ایت را نظاره کنم آنگاه که نظاره‌گران همه رفته‌اند بگذار حرکت کردنت را احساس کنم، آن‌گونه که در بابل می‌کردند آرام آرام نشانم بده آن‌چه را که تنها مرزهایش را می‌شناسم تا انتهای عشق با من برقص، تا انتهای عشق با من برقص

حالا برای پیوند با من برقص، برقص و برقص با محبت و بسیار طولانی با من برقص ما هردو در عشق هم پوشیده هستیم، ما هر دو در ملکوت هستیم تا انتهای عشق با من برقص، تا انتهای عشق با من برقص

با من برقص به خاطر کودکانی که تمنای زاده‌شدن دارند با من برقص از میان پرده‌های حاجبی که بوسه‌های ما آنها را فرسوده‌است خیمهٔ سرپناهی به پا کن، گرچه همه‌ی تار و پودش از هم گسسته شده تا انتهای عشق با من برقص

با نوای سوزان ویلون، تا زیبایی‌ات با من برقص با من برقص تا در هنگامهٔ وحشت آرام گیرم با دستان برهنه‌ات یا دستکشی که به دست داری مرا لمس کن تا انتهای عشق با من برقص، تا انتهای عشق با من برقص تا انتهای عشق با من برقص

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393  |
 مادری سه قابلمه هم اندازه روی شعله قرار داد و در آنها به مقدار مساوی آب ریخت.ادامه در وبلاگ

مادری  سه قابلمه هم اندازه روی شعله قرار داد و در آنها به مقدار مساوی آب ریخت
در ظرف اول یک هویج
در ظرف دوم یک تخم مرغ
در ظرف سوم چند دانه قهوه ریخت و به ز...
مان یکسان سه ظرف را حرارت داد بعد بچه های خود را صدا زد و پرسید:
از این آزمایش چه نتیجه ای میگیرید؟
بچه ها جواب قانع کننده ای نداشتند
مادر توضیح داد: در جوش و خروش و چالش هاو سختی های زندگی , آدمها یکسان نیستند
بعضی مثل هویجند تا وقتی با مشکلی مواجه نشده اند سخت و محکمند اما به محض اینکه
در جوش و خروش روزگار قرار میگیرند شل میشوند و خود را میبا زند
بعضی آدمها مثل تخم مرغ , در روال عادی و روتین زندگی شل هستند اما در برخورد با مشکلات سخت و غیر قابل انعطاف میشوند .
و بعضی دیگر همانند قهوه در سختی ها نه تنها خود را نمیبازند بلکه به محیط انرژی داده , معطر کرده و به زندگی رنگ و طعم میدهند
اینها هستند که زنده میمانند و زندگی ساز هستند و نسیم روح بخش حیات را به دنیای دیگران میبخشند ...!!!

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393  |
 شد رهزن سلامت زلف تو وین عجب نیست گر راه زن تو باشی صد کاروان توان زد.حافظ. شجریان مشکاتیان.

آلبوم آستان جانان 1362
خواننده: محمدرضا شجریان
سنتور: پرویز مشکاتیان
تنبک: ناصر فرهنگ فر
غزل: حافظ...

آلبوم آستان جانان 1362
خواننده: محمدرضا شجریان
سنتور: پرویز مشکاتیان
تنبک: ناصر فرهنگ فر
غزل: حافظ

راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد شعری بخوان که با او رطل گران توان زد
بر آستان جانان گر سر توان نهادن گلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد
قد خمیده ما سهلت نماید اما بر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زد
در خانقه نگنجد اسرار عشقبازی جام می مغانه هم با مغان توان زد
درویش را نباشد برگ سرای سلطان ماییم و کهنه دلقی کتش در آن توان زد
اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد
گر دولت وصالت خواهد دری گشودن سرها بدین تخیل بر آستان توان زد
عشق و شباب و رندی مجموعه مراد است چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد
شد رهزن سلامت زلف تو وین عجب نیست گر راه زن تو باشی صد کاروان توان زد
حافظ به حق قرآن کز شید و زرق بازآی باشد که گوی عیشی در این جهان توان زد 

https://www.youtube.com/watch?v=-iNrRYSPmqU

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393  |
 مهسا وحدت، شعر امیر خُسرو.گُفتم علاجِ زندگي؟ گُفتا که ديدارِ من است !
گفتم که روشن از قمر، گُفتا که رُخسارِ من است....

مهسا وحدت
گفتم که روشن از قمر، گُفتا که رُخسارِ من است....

مهسا وحدت، شعر امیر خُسرو
......
گُفتم که روشن از قمرِ، گُفتا که رُخسارِ من است
  گُفتم که شیرین از شکر، گفتا که گفتار من است
  گُفتم که مرگِ عاشقان؟ گُفتا که دردِ هجر من!
گُفتم علاجِ زندگي؟ گُفتا که ديدارِ من است !

https://www.facebook.com/video.php?v=438566922941684&set=vb.100003651401945&type=2&theater

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393  |
 شاملو (مجموعه هوای تازه و باغ ايينه) (مه) بيابان را، سراسر، مه فرا گرفته است. چراغ قريه پنهان است...
احمد شاملو
(مجموعه هوای تازه و باغ ايينه)
(مه)
بيابان را، سراسر، مه فرا گرفته است.
چراغ قريه پنهان است...

موجي گرم در خون بيابان است
بيابان، خسته
لب بسته
نفس بشكسته
در هذيان گرم عرق مي ريزدش آهسته
از هر بند.
***
(( بيابان را سراسر مه گرفته است. [ مي گويد به خود عابر ]
(( سگان قريه خاموشند.
(( در شولاي مه پنهان، به خانه مي رسم. گل كو نمي داند. مرا ناگاه
[ در درگاه مي بيند. به چشمش قطره
[ اشكي بر لبش لبخند، خواهد گفت:
(( - بيابان را سراسر مه گرفته است... با خود فكر مي كردم كه مه، گر
[ همچنان تا صبح مي پائيد مردان جسور از
[ خفيه گاه خود به ديدار عزيزان باز مي گشتند. ))
***
بيابان را
سراسر
مه گرفته است.
چراغ قريه پنهانست، موجي گرم در خون بيابان است.
بيابان، خسته لب بسته نفس بشكسته در هذيان گرم مه عرق مي ريزدش
  آهسته از هر بند...
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393  |
 پنهان بیا"پنهان یرو .!!سام ایرانی.طاهر.یک لحظه ای دراو شدم بیخودازآن یاهو شدم

پنهان بیا"پنهان یرو ...............!!

گفتا به من درنیمه شب پنهان بیا"پنهان برو

در  باغ پر ریحان من "خندان بیا  گریان برو

...

گفتاکه برکس ننگرم برعاشقان عاشقترم

درخان من گر آمدی " با آن بیا" بی آن برو

گفتا اشارت سازکن"این گفتگو را راز کن

با سر بیا درپیش من" افتاده و خیزان برو

گفتاکه من یک آتشم"سوزنده وهم سرکشم

با من درآمیزی اگر " چون آتشی سوزان برو

یک لحظه ای دراو شدم بیخودازآن یاهوشد

گفتادرآخر این سخن" بی خود شدی حیران برو

............................. سام ایرانی.طاهر

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393  |
 نشد يك لحظه از يادت جدا، دل زهي دل، آفرين دل، مرحبا دل.ابوالقاسم لاهوتي.ا جرایی باشکوه از گلپای عزیز

ابوالقاسم لاهوتي

نشد يك لحظه از يادت جدا، دل

زهي دل، آفرين دل، مرحبا دل

ز دستش يكدم آسايش ندارم...

نميدانم چه بايد كرد با دل

هزاران بار منعش كردم از عشق

مگر برگشت از راه خطا، دل

به چشمانت مرا دل مبتلا كرد

فلاكت دل، مصيبت دل، بلا دل

از اين دل، داد من بستان، خدايا

ز دستش تا به كي گويم خدا، دل!؟

درون سينه، آهي هم ندارد

ستمكش دل، پريشان دل، گدا دل

به تاري گردنش را بسته زلفت

فقير و عاجز و بيدست و پا، دل

بشد خاك و ز كويت برنخيزد

زهي ثابت قدم دل، باوفا دل

ز عقل و دل دگر از من مپرسيد

چو عشق آمد كجا عقل و كجا دل؟

تو لاهوتي! ز دل نالي، دل از تو

حيا كن يا تو ساكت باش يا دل

https://www.youtube.com/watch?v=1XAk0lZfjks

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393  |
 حافظ..گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد .گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید.
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید
گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز
گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم
گفتا که شب‌رو است او، از راه دیگر آید
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد
گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید
گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد
گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد
گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید
حافظ

https://www.youtube.com/watch?v=IthJmB-BUBI

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393  |
 غزل نابی از زنده یاد فروغی بسطامی..خود مگر روز جزا رخ بنمایی ورنه.جلوهٔ حور و تماشای جنان این همه ن
یکی از غزلهای ناب زنده یاد فروغی بسطامی

تقدیم دوستان همیشه همراه.....

یار اگر جلوه کند دادن جان این همه نیست

عشق اگر خیمه زند ملک جهان این همه نیست

نکته‌ای هست در این پرده که عاشق داند

ور نه چشم و لب و رخسار و دهان این همه نیست

مگر از کوچهٔ انصاف درآید یوسف

ور نه سرمایهٔ سودا زدگان این همه نیست

کوه کن تا به دل اندیشهٔ شیرین دارد

گر به مژگان بکند کوه گران این همه نیست

از دو بینی بگذر تا به حقیقت بینی

که میان حرم و دیر مغان این همه نیست

چار تکبیر بزن زان که به بازار جهان

بایع و مشتری و سود و زیان این همه نیست

گر نهان عشوهٔ چشم تو نگردد پیدا

فتنه‌انگیزی پیدا و نهان این همه نیست

اثر شست تو خون همه را ریخت به خاک

ور نه در کش مکش تیر و کمان این همه نیست

هیچکس ره به میان تو ز موی تو نبرد

با وجودی که ز مو تا به میان این همه نیست

خود مگر روز جزا رخ بنمایی ورنه

جلوهٔ حور و تماشای جنان این همه نیست

تو ندانی نتوان نقش تو بستن به گمان

زان که در حوصلهٔ وهم و گمان این همه نیست

جام می نوش به یاد شه جمشید شعار

که مدار فلک و دور زمان این همه نیست

شاه دریا دل بخشنده ملک ناصردین

که بر همت او حاصل کان این همه نیست

آن چه من زان دهن تنگ، فروغی دیدم

کی توان گفت که تقریر زبان این همه نیست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393  |
 رواق منظر چشم من آشیانه توست .کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست .حافظ
رواق منظر چشم من آشیانه توست .
.حافظ
رواق منظر چشم من آشیانه توست
کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست
به لطف خال ...و خط از عارفان ربودی دل...

لطیفه‌های عجب زیر دام و دانه توست
دلت به وصل گل ای بلبل صبا خوش باد
که در چمن همه گلبانگ عاشقانه توست
علاج ضعف دل ما به لب حوالت کن
که این مفرح یاقوت در خزانه توست
به تن مقصرم از دولت ملازمتت
ولی خلاصه جان خاک آستانه توست
من آن نیم که دهم نقد دل به هر شوخی
در خزانه به مهر تو و نشانه توست
تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کار
که توسنی چو فلک رام تازیانه توست
چه جای من که بلغزد سپهر شعبده باز
از این حیل که در انبانه بهانه توست
سرود مجلست اکنون فلک به رقص آرد
که شعر حافظ شیرین سخن ترانه توست

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393  |
 
 
 
بالا