یادداشت های پراکنده
 آهنگساز: پرویز مشکاتیان.اشعار: باباطاهر. اجرا شجریان.دلا از دست تنهايي به جونم ز آه و ناله خود در فغ
آهنگساز: پرویز مشکاتیان اشعار: باباطاهر دلا از دست تنهايي به جونم ز آه و ناله خود در فغونم شوان تار از درد جدايي كره فرياد مغز استخونم عزيزون از غم و درد جدايي به چشمونم نمونده روشنايي گرفتارم به دام غربت و درد نه يار و همدمي نه آشنايي فلك كي بشنوه آه و فغونم به هر گردش زنه آتش به جونم يك عمري بگذرونم با غم ودرد به كام دل نگرده آسمونم نميدونم دلم ديوونه كيست اسير نرگس مستونه كيست نميدونم دل سرگشته... ما كجا ميگردد و در خونه كيست نصيب كس نوي درد دل مو كه بسياره غم بيحاصل مو كسي بو از غم و دردم خبردار كه داره مشكلي چون مشكل مو دلي ديرم كه بهبودش نميبو نصيحت ميكرم سودش نميبو به بادش مينهم نش ميبره باد بر آتش مينهم دودش نميبو بود درد مو و درمونم از دوست بود وصل مو و هجرونم از دوست اگه قصابم از تن واكره پوست جدا هرگز نگرده جونم از دوست مو آن آزرده بيخانمونم مو آن محنتنصيب سختجونم مو آن سرگشته خارم در بيابون كه هر بادي وزه پيشش دوونم به صحرا بنگرم صحرا ته وينم به دريا بنگرم دريا ته وينم به هر جا بنگرم كوه و در و دشت نشان از قامت رعنا ته وينم مو كه افسرده حالم چون ننالم شكسته پر و بالم چون ننالم همه گويند فلاني ناله كم كن ته آيي در خيالم چون ننالم به آهي گنبد خضرا بسوجم فلك را جمله سر تا پا بسوجم بسوجم ار نه كارم را بساجي چه فرمايي بساجي يا بسوجم غم عشقت بيابون پرورم كرد هواي بخت بي بال و پرم كرد به مو گفتي صبوري كن صبوري صبوري طرفه خاكي بر سرم كرد http://www.youtube.com/watch?v=mK00kCRLlUQ
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه سی ام تیر 1393  |
 دعوی ام عشق است و معجز شعر و پاسخ طعن و تهمت..غزلی زیبا از حسین منزوی
خالــی ام چون باغ بودا ، خالی از نیلوفرانش

خالی ام چون آسمان شب زده بی اخترانش

خلق، بی جان، شهر گورستان و ما در غار پنهان

یأس  و  تنهایـــی ِ من ، مانند  لوط  و  دخترانش

پاره پاره مغربم، با من نه خورشیدی، نه صبحی

نیمــی از آفاقــم اما ،  نیمه ی  بـــی خاورانش

سرزمین مرگم اینک، برکه هایش دیدگانم

وین دل توفانی ام، دریای خون بی کرانش

پیش رویم شهر را بر سر سیه چادر کشیده

روسری هــای  عــزا  از  داغ  دیـده مادرانش

عیب از آنان نیست من دل مرده ام کز هیچ سویی

در نمــی گیرد مرا ،  افســـون ِ شهـر  و  دلبرانش

جنگجویــــی  خسته ام  بعد  از  نبــــردی  نابرابر

پیش رویش پشته ای از کشته ی هم سنگرانش

دعوی ام عشق است و معجز شعر و پاسخ طعن و تهمت

راست  چـــون  پیغمبری  رو در روی  ناباورانش

 

 

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و هفتم تیر 1393  |
 اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت . باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود..از غزلهای باشکوه حضرت حافظ
حافظ
(غزلیات)
(آن یار کز او خانه ما جای پری بود)
آن یار کز او خانه ما جای پری بود
سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود
دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش ...
بیچاره ندانست که یارش سفری بود
تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد  
تا بود فلک شیوه او پرده دری بود
منظور خردمند من آن ماه که او را 
با حسن ادب شیوه صاحب نظری بود
از چنگ منش اختر بدمهر به دربرد  
  آری چه کنم دولت دور قمری بود
عذری بنه ای دل که تو درویشی و او را 
 
در مملکت حسن سر تاجوری بود
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت
   باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود
خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین  
افسوس که آن گنج روان رهگذری بود
خود را بکش ای بلبل از این رشک که گل را 
با باد صبا وقت سحر جلوه گری بود
هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ
  از یمن دعای شب و ورد سحری بود
|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در جمعه بیست و هفتم تیر 1393  |
 
 
 
بالا